X
تبلیغات
جبهه ملی خارج کشور-انگلستان
المان -سوئد-قبرس-فرانسه-امریکا

نشریه ندای جبهه ملی ایران خارج کشور..سر دبیر اقای علی ضرابی.مدیر مسئول جناب دکتر امیر هو مشند ممتاز.مسئول اداری و فنی اقای حمید رشمه ای.مسئول مالی اقای عباس اهو چشم.مشاور جبهه ملی در امر یکا جناب مهند س بهروز ممتاز

نشریه ندای  جبهه ملی ایران خارج کشور

 

نشریه ندای جبهه ملی ایران خارج کشور صفحه۱

نشریه ندای جبهه ملی ایران خارج کشور صفحه۲

نشریه ندای جبهه ملی ایران خارج کشور صفحه۳

نشریه ندای جبهه ملی ایران خارج کشور صفحه۴

نشریه ندای جبهه ملی ایران خارج کشور صفحه۵

نشریه ندای جبهه ملی ایران خارج کشور صفحه

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 12:30  توسط علیر ضا  | 

http://www.hambastege.com/wp-content/uploads/2011/11/%D8%B7%D8%B1%D8%AD-%D9%86%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D9%86%D8%AF%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%84-%DB%8C%D8%A7-%D9%87%D9%88.jpg

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 18:42  توسط علیر ضا  | 



عکس های دیدنی و نایاب از ایران قدیم


 
مادر و فرزند زمان قاجاریه
 
ناصرالدین شاه در انگلستان
 

 
 
یهودیان ایران در زمان قاجاریه
 

 
 
محکومین بهائی زمان قاجار
 

 
 
دولتمردان زمان قاجار
 

 
 
نوازندگان زمان قاجار
 

 
 
محمد رضا شجریان مشهد سال 1344 مسابقات والیبال منبع فیس بوک شجریانیها
 

 

 

 
 
خانواده سلطنتی آخرین پادشاه ایران
 

 
 
بدون شرح
 

 
 
رضا پهلوی در حال عکاسی
 

 
 
علیرضا پهلوی در مهد کودک
 

 
 
هویدا و صدام ششم فروردین سال 1354
 

 
 
ديدار فرح پهلوي با مئير عزري نماينده رسمي اسرائيل در ايران (سمت چپ)
 

 
 
حبیب لوی در کنار موشه دایان ( حبیب لوی اولین افسر ایرانی در ارتش اسرائیل بوده )
 

 
 
حبیب لوئی در زمان مهاجرت به فلسطین ( حبیب لوی 16 سال پزشک ارتش در ایران بوده )
 

 
 
هویدا نخست وزیر وقت در 11 آبان 1353 لایحه بودجه 2445 میلیارد ریالی را به مجلس میبرد
 

 
 
یکی از همسران ناصرالدین شاه
 

 
 
بازرگان قدیمی عکس از ب ادلشتاین
 

 
 
فریدون مشیری و محمد رضا شجریان
 

 
 
حضرت آیت الله کاشانی در کنار شعبان بی مخ ( شماره 3) و سایر مشاوران !!
 

 
 
اهل طریقت ( دراویش مدرن ؟ )
 

 
 
آذین بندی جشن سالروز مشروطیت
 

 
 
اشراف در زمان قاجار
 

 
 
مراسم اعدام حبیب الله موقر السلطنه از هواداران محمد علی شاه
 

 
 
نوجوانی دکتر مصدق
 

 
 
دکتر مصدق پس از موفقیت جهانی در مقابل بریتانیا پیرامون ملی شدن صنعت نفت
 

 
 
ميرعبدالرزاق و داييش سيد حسين مدنی روز فتح تهران ۲۲ تيرماه ۱۲۸۹ شمسی
 

 
 
مظفرالدین شاه در اتریش
 

 
 
مظفرالدین شاه
 

 
 
روحانیون زمان قاجار در تبریز
 

 
 
شاهزادگان قاجار
 

 
 
رضا خان به اتفاق مصطفی کمال پاشا و جمعی از مقامات ترکیه در جریان بازدید از آن کشور
 

 
 
 
رودخانه دز و آسیاب های تاریخی دزفول تابستان 1343 هجری شمسی
 

 
 
باتمانقلیچ و تیمور بختیار در حال تخریب حضیره القدس: مکانی که فرقه بهائیت مقدس میدانستند
 

 
 
سیستم آب رسانی در تهران قدیم
 

 
 
منوچهر خان عکاسباشی در عکسی که از خودش گرفته
 

 
 
تهران قدیم و آب رسانی
 

 
 
بدون شرح
 

 
 
سیستم آبرسانی تهران قدیم
 

 
 
شمس پهلوی ؟
 

 
 
همدان قدیم
 

 
 
تهران قدیم و فشاری آب
 

 
 
بدون شرح
 

 
 
یهودیان مقیم همدان در اواخر دوران قاجار
 

 
 
ملوک ضرابی
 

 
 
نوکرانی که در جلوی کالسکه شاه میدویدند 1880 میلادی
 

 
 
مظفرالدین شاه و نیکلای دوم تزار روسیه 1905 میلادی
 

 
 
تهران قدیم
 

 
 
اعلان مزایده اداره راه گیلان
 

 
برگرفته از فتوبلاگ عکس های قدیمی







+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 13:56  توسط علیر ضا  | 

ًآلترناتیو سیاسیًکنکاشی پیرامون مفهوم

 

امّا ازآنجائیکه مدعی هستیم که قصد داریم بخشی از گرایشها و خانواده های متفاوت سیاسی در درون اپوزیسیون را حول محور  ًآلترناتیو سیاسی ً گردهم آوریم، موضوع بسیار سئوال برانگیز میشود که آیا ما اساسا ً درک درستی از مفهوم واقعی  ًآلترناتیو سیاسی ً داریم و یا نه؟ این در واقع همان ابهامات سیاسی است که از روز نخست بدون فکر مطرح شد و اپوزیسیونی را دچار سردرگمی کرد. و از سویی دیگر چون بسیار خود شیفته هستیم و خود را  ًخداوندگانِ اندیشه ً بر زمین میپنداریم، هرگز حاضر به تجدید نظر و رفع این ناروشنیها برنیامدیم.

 

کوروش اعتمادی

۱۶ اکتبر ۲۰۱۱

koroush_etemadi@hotmail.com

 

قریب به سه دهه است طرح ایجاد یک ً نهاد اپوزیسیونال ً منسجم و دمکراتیک که قادر به مقابله جدّی با حاکمیت جمهوری اسلامی باشد، در دستور کار گروه بندیهای گوناگونِ اپوزیسیون قرار گرفته است. اگر چه تاکنون در این راستا تلاشهایی صورت گرفته است، امّا همچنان سامانه نهایی یک نهاد اپوزیسیونالِ فراگیر، مستقل و دمکراتیک تحقق نیافته است. بنظر میرسد یکی ازدلایلِ این ناکامی و عدم پیشرفت، مسئله ابهاماتِ نظری است که اغلب پیرامون پروژه های متناوب مطرح میشوند که هریک با تعابیر و تحلیل خاص خود از ماهیتِ رژیم وجناح بندیهای درون رژیم، کوشش میکنند شکلی از اجتماعِ اپوزیسیون، جهت تحولات سیاسی در کشور ایجاد کنند. شکی نیست پروژه ها متأثر از زیربناهای فکری و ایدئولوژیکی ابداع گران آنها میباشند که چندان حرجی هم بر نیات سیاسی این افراد نیست، چرا که ما در دنیای آزاد زندگی میکنیم و باورمندیم هر انسانِ اندیشه گری حقّ دارد برای تحقق آرمانهایش تلاشی آزادانه داشته باشد.

امّا گاه این ضرورت پیش میاید به نقد جّدی برخی از این پروژه ها بنشینیم که در قالب واژه های محکمه پسند و مُد روز، طرح هایی را ارائه میدهند که چه به لحاظ مفهومی و یا تعریف زبانی، گُنگ و متعارض با ماهیت پدیدهِ نهاد اپوزیسیونال دمکراتیک میباشند. در حقیقت مفهوم واقعی در پسِ ترکیب بندِ واژه ها پنهان میشوند و ذهنِ اندیشه گرعادی از درک واقعیت درمیماند. و طبیعی است در پس پردهِ همهء این شبهات گاه ابداع گر مورد پرسش قرار گیرد تا قدری در خصوص شاخص های پروژهِ خود که مدعی است محور آشتی و هم پیمانی دگراندیشان خواهد بود توضیح دهد.

به گمانی ما همچنان نیازمند به توسعه فرهنگِ گفتگو با یکدیگر هستیم. بی شک گفتگو رازِ یافتن حقیت است و دیالوگ اساس بازتولید آگاهی است. و نیز میدانیم زبان ابزارِ انتقال آگاهی، رمز دانستنیهای پنهان و کشف پدیده های نوین است که تا بامروز ناشناخته مانده اند. بدون گفتمانِ آزاد، شکیبانه و حکیمانه هرگز نخواهیم توانست دریچه شناخت و آگاهی را به روی خود بازگشاییم. گفتمان آزاد بدون تهمت و ناروا و تحقیر دیگران، قلب بنیاد فلسفه ای است که جهان مدرن و آزاد را متحول ساخت و راه شناخت و پیشرفت در جهان را هموار کرد. بدین سبب ذهن جستجوگر در پی پاسخِ پرسشی است که بداند  ًآلترناتیو سیاسی ً که گفته میشود محور هم پیمانی و دگر کردن شرایط سیاسی حاکم برکشور است، از چه ویژگیهای بارزی برخوردار است. پرسش این است، شاخص های واقعی  ًآلترناتیو سیاسی ً که بعبارتی نظم سیاسی جانشین بر ویرانه های حاکمیت جمهوری اسلامی خواهد بود چیست؟ امید است که اینبار هم توضیح خود به این پرسش را همچون همیشه محدود به یک سری تعاریف و اصول کلی نکنیم که اظهار میدارد؛  ًآلترناتیو سیاسی ً؛ نظم سیاسی دمکراتیک و سکولاری است که مبتنی است بر منشور جهانی حقوق بشر. این یک تعریف عام و کلی و بسته از همهء نظام های سیاسی دمکراتیک در جهان آزاد که گاه در قالب ًآلترناتیو سیاسی ً مطرح میشوند. منظور نظامهای سیاسی که در ساختارهای ظاهری با یکدیگر تفاوت های فاحش دارند ولی در بنیاد و محتوی بسیار یکسان عمل میکنند.

بی تردید لازمه پاسخ روشن به این پرسش این است که ذهن ابداع گر پذیرفته باشد که منظور از  ًآلترناتیو سیاسی ،ً نظم سیاسی معینی است که قرار است پس از فروپاشی جمهوری اسلامی جانشین آن شود و مسئولیت اداره جامعه در همهء امور اعم از  سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، آموزشی …  را بعهده گیرد. چرا که تا آنجائیکه ذهن کنجکاوگر درک میکند،  ًآلترناتیو سیاسی ً در مفهوم لغوی و کلاسیک اش یک معنای معین بیش ندارد. ًآلترناتیو سیاسی ً آن نظم سیاسی جانشین است که قرار است جایگزینِ نظم کهن شود تا همهء امور سیاسی، اقتصادی، اجتماعی وفرهنگی … را بر اساسی دیگر سامان دهد و پیش برد. حال در صورت پذیرش این تعریف کلی از  ًآلترناتیو سیاسی ً ضروری است شرحی روشن تر از ویژگیهای زیربنا و نماد ظاهری این نظم سیاسی جانشین ارائه دهید و اظهار دارید که آیا  ًآلترناتیوی سیاسی ً مورد نظر شما،  ًآلترناتیوی سیاسی ً همهء جناح بندیهای درون اپوزیسیون است که باورهای متفاوت درباره ماهیت و شکل نظام سیاسی آینده ایران دارند؟

این موضوع را یکبار دیگر مجددا ً در همینجا تکرار میکنم که هرگز پذیرفته شدنی نیست که  ذهن ابداع گر برای پاسخ به این پرسش و تعریف دقیق از ًآلترناتیو سیاسی ً، خود را محدود به شاخص های معین و کلی پیرامون آن کند که تاکنون مطرح شده است. میدانیم علیرغم همه وجوه متعارضی که در بین دمکراسی های گوناگون در جهان وجود دارد، ولی آنها نسبت به یکدیگر از وجوه مشترکی برخوردار هستند. همهء این نظامها علیرغم تفاوتهای ظاهریشان در محتوی سکولار، دمکراتیک و مردمی میباشند. در همین رابطه میتوان به نمونه های بارزِی از این نظامهای سیاسی در جهان اشاره برد که از برخی جهات دارای وجوه مشترک میباشند و در برخی زمینه ها بویژه در فرم ظاهری کاملا ً با یکدیگر متفاوت میباشند. میدانیم نظامهای پادشاهی در شمال اروپای امروز در عرصه هایی به مراتب بسیار دمکراتیک تر، مردمی تر و مدرن تر نسبت به نظامهای جمهوری در غرب عمل میکنند. قصد این نیست در این مقاله به چرایی درجه بندی شدت رشد دمکراسی و یا انسانی تر بودنِ اشکال گوناگون دمکراسیهای موجود در جهان قلمفرسایی کنم. قصد اصلی از برشمردن این مثالها بدین منظور است که یادآور شوم در جهان آزاد امروز ساختارهای سیاسی گوناگون با اشکال متفاوت وجود دارند که هم دمکراتیک میباشند و هم سکولار و پیوندِ ناگستنی با موازین منشورجهانی حقوق بشر دارند. بعبارتی دیگر این نظامهای سیاسی گوناگون با ظواهر سیاسی متفاوت، امّا در محتوی از ویژگیهای مشترک و یکسانی برخوردار هستند. به لحاظ محتوی و حقوقی همه سکولار و دمکراتیک میباشند و منشور جهانی حقوق بشر، منشور اداره سیاسی این نظامها محسوب میشوند. بطور واضح تر نظام پادشاهی در نروژ و یا جمهوری فرانسه در ماهیت امر، بنیادیشان دمکراتیک و سکولار و دولتمردان این حکومتها مقید به رعایت کامل موازین منشور جهانی حقوق بشر در رابطه با اداره سیاسی کشورشان میباشند.

امّا نکته مهّم  در رابطه با این مثالهای ملموس این است که پرسش کنم که  ًآلترناتیو سیاسی ً مورد نظر شما درابعاد نمادین (شکل ظاهر) و محتوی اش ( ساختار زیربنایی ) به کدام یک از این نظم های دمکراتیک شبیه است و یا اساسا ً همانند کدام یکی از این نظامهای سیاسی موجود در جهانِ آزاد میباشند؟ با زبانی ساده تر؛ ًآلترناتیو سیاسی ً که قرار است بر آوارِ رژیم اسلامی بنا گردد، در شکل ظاهری اش یک پادشاهی پارلمانی است و یا یک جمهوری پارلمانی؟ شاید هم شما در حوزهِ جامعه شناختی به کشف جدیدی از نظام سیاسی دست یافته اید که  ًآلترناتیو سیاسی ً مورد نظر شما هیچ وجه تشابهی با نظامهای سیاسی که در طول حیات سیاسی بشریت پدید آمده اند ندارد! و بگونه ای شاید جهان میبایست در انتظار فرماسیون جدید اجتماعی باشد تا زمان پرده برداری از آن همچنان در بُهت و حیرت باقی بماند.    

امّا یقینا ً بحث ًآلترناتیوی سیاسی ً بعنوان ابزار تقابل با جمهوری اسلامی و یا محور هم پیمانی بخشِ هایی از گروه بندیهای درون اپوزیسیون که باورمند به دمکراسی، سکولاریسم و منشور جهانی حقوق بشر میباشند، درعرصه ای گفتاری غیر منطقی نمی تواند باشد. آنجاکه اگر همهء گروه بندیهای جمهوریخواه در درون اپوزیسیون پیرامون آلترناتیو جمهوری و یا هواداران نظام پادشاهی حول نظام پادشاهی پارلمانی و یا گروه های چپ بر گردِ محور یک جمهوری سوسیالیستی بطور جداگانه و مستقل، هریک در خانواده خود، با یکدیگر هم پیمان شوند. امّا ازآنجائیکه مدعی هستیم که قصد داریم بخشی از گرایشها و خانواده های متفاوت سیاسی در درون اپوزیسیون را حول محور  ًآلترناتیو سیاسی ً گردهم آوریم،موضوع بسیار سئوال برانگیز میشود که آیا ما اساسا ً درک درستی از مفهوم واقعی  ًآلترناتیو سیاسی ً داریم و یا نه؟ این در واقع همان ابهامات سیاسی است که از روز نخست بدون فکر مطرح شد و اپوزیسیونی را دچار سردرگمی کرد. و از سویی دیگر چون بسیار خود شیفته هستیم و خود را  ًخداوندگان اندیشه ً بر زمین میپنداریم، هرگز حاضر به تجدید نظر و رفع این ناروشنیها برنیامدیم.

کوروش اعتمادی

استهکلم ۱۶ اکتبر ۲۰۱۱

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 10:38  توسط علیر ضا  | 

 به صراحت بگویم؛ سکولاریسم در ایران یعنی جدایی حکومت از اسلام

 

بنظر میرسد با اوجگیری جنبش های اعتراضی مردمی در برخی از کشورهای عربی خاورمیانه و شمال آفریقا و متعاقب آن سقوط دیکتاتورها، خاورمیانه در آستانه تحولات بزرگ سیاسی قرار گرفته باشد. امّا سقوط دیکتاتورها در منطقه یکی پس از دیگری، بمعنای رهایی مردم از سُلطه استبداد نیست. چرا که هنوز اسلامگرایی بمثابه ابزار توجیه اختناق وکشتار، همچنان پنجه سیاه مرگبار خود را بر پهنه آسمان خاورمیانه بزرگ در افکنده است. روشن است هنوز بخشِ بزرگی از مردمِ منطقه اسیر در اندیشه خرافگری دینی هستند و بخشی از جامعه سیاسی با علَم کردن بیدقِ اسلامگرایی در پی خزیدنِ دوباره به صحنه قدرت میباشند. کم هم نیستند در بین جامعه ًروشنفکری ً غیردینی که با نگاهِ طمع به حوزه قدرت، در پی برپایی  ًآلترناتیو حکومتی ً هستند که وجه غالبِ این  ًجبهه آلترناتیوً همان ملازادگان تازه بدوران رسیده ای خواهند بود که گویی از روز نخست حق به جانبِ آنها بوده است که  ًجمهوری اسلامی ً میبایست ًجمهوری دمکراتیک اسلامی ً میشد. اگرچه همین جمهوری اسلامی هم التقاطی بود از روزگاران جهل و نادانی و مدنیت. یکی هم برنیامد بگوید چه ربطی دارد درهم آمیختگی واژه جمهوری با سیادت نظام شبانی مشتی بادیه نشین شترسوار، که روزگارانِ خود را با راهزنی و ویرانگری جوامع کهن میگذارندند. امّا اگر هوشیار نباشیم باز تاریخِ تباهی دوباره تکرار خواهد شد و اینبار نه صرفا ًبا پسوند فریب دهنده ً جمهوری ً بلکه با ترکیب بندهای سیاسی جدیدتر که بخشا ً سیاست جهانی با آنها آمیخته شده است؛ ًدمکراسی اسلامی ً.  

 

با توّجه به همهء پیچیدگیهای سیاست در خاورمیانه میبایست برای رهایی از سُلطه تحت هر عنوان، با کلامی صریح با مردم سخن گفت. این وظیفه ای است تاریخی که پیش روی هر اندیشه گر ایرانی قرار گرفته است که بروشنی اعلام دارد که در گذرِ عبور به جامعه ای بدور از تبعیض و بیعدالتی، چگونه میبایست عزم جزم کرد؟ بله! وظیفه ای است بس خطیر ولی سنگین که نمی بایست مانع از آن شود تا راستگویی را به کناری گذاشت و هر روز برای توجیه صدمن تئوری بی محتوی و بی خاصیت خود از این بام و به آن بام پرید. ولی در وادی همهء  این مصیبت ها میبایست به چالشی بزرگ که امروز در پیش روی جامعه شهروندی ایران برای رسیدن به آزادی واقعی قرار گرفته است اعتراف کرد، آنهم حضوربخشی از جامعه اسلامگرای سیاسی است که هنوز میپندارد با حربه اسلام دوباره صحنه گردان حکومت شوند و به سبک وسیاق اسلامی برای این بیشمار معضلات اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی، اخلاقی و سیاسی که در طی این 32 سال در ایران ببار آمده است راه حل ارائه دهند. در واقع همان اصلِ بنیادگرایانه که جزء ذات اسلام است، که شریعت را در همهء اعصار بنیاد قانون و کشورمداری میداند. اگر اینگونه نیست پس چرا امروز باز بنا دارید برای چاره اندیشی و خلاصی از همهء مصائب، با اتیکتِ اسلامی پا بمیدان بگذارید؟

 

آنکس که امروز بنا دارد برای حل هزاران مشکل اجتماعی موجود در ایران با عَلَم اسلام خواهی پا پیش گذارد، فریبکار است چرا که منظور فقط  کسب   ًامتیاز ً ی است که  ورود به حوزهِ قدرت وماندگار شدن تا ابد در قدرت توجیه گردد.  پرسش این است مگر اسلام عِلمِ عالم است که بنا دارد نبض همهء امور جامعه را در اختیار گیرد و صدها مشکل اجتماعی را تجزیه و تحلیل کند و راه حلی برای آنها بیابد!!! امّا با یک وجه ادعای اسلامگرایی موافق هستم که راهبُرد سیاسی دارد و اسلامیست ها بنا دارند بر جهان بر همان طریقت خونباری که دیروز و امروز حکم میرانند حکم برانند.  شکی نیست مسئولیت حل نارسائیهای اجتماعی بر عهدهِ آن ذهن اندیشمند و پژوهشگری است که مسلح به دانش امروزِ بشری است.

 

 

کوروش اعتمادی

استهکلم  5 اکتبر 2011  

koroush_etemadi@hotmail.com

سکولاریسم و معضلِ شرق

 

امّا تحقق آزادی و نظم سیاسی دمکراتیک در ایران و یا اساسا ً در جوامع شرقی سهل و آسان نیست. مسیری را که جوامع غربی طی کردند تا دمکراسی و آزادی را در مُلک خود نهادینه کنند، بسیار متفاوتر از آن چیزی است که در شرق رخ خواهد داد. آگاهی و پیش زمینه اجتماعی در غرب، رشدِ اندیشه دمکراسی خواهی و نهادهای مدنی و تبلور جنبش های اجتماعی آگاهمندانه، همه و همه آن مؤلفه های اجتماعی بودند که دریچه آزادی را بروی غرب باز گشود. ولی این داده ها امروز در شرق کم جان و محدود هستند و جوامع شرقی فاقد آن ابزارهای لازم برای رسیدن به آرمانشهری هستند که اراده همگان در حل معضلات اجتماعی را ممکن شود. ولی در رابطه با تحقق یافتن جامعه ای دمکراتیک و آزاد در شرق تجربیات گرانباری را پشت سر گذاشته ایم که بخشی از این تجربیات با موفقیت هایی همراه بوده اند و بخشی دیگر ناکام و بی نتیجه. ضروری میدانم در رابطه با موضوعِ بحث به تجربیات تاریخی ملموسی اشاره کنم تا با دقتِ بیشتری به علل شکست و پیشرفتها در این عرصه پی ببریم.

 

در ارتباط با مسئله پیشرفت و تحقق سکولاریسم  خانم ًنیکی کُدی ً بعنوان یکی از برجسته ترین پژوهشگران جامعه شناسی مدرن تأکید بر نقش دخالتگرانه دولت بر نظارت مستقیم فعالیتهای اقتصادی و فرهنگی نهادهای دینی در جامعه دارند. خانم ًنیکی کُدی ً در مقاله ای تحت عنوانِ ًسکولاریسم و دولت ً به اهمیت نقش دولت جهت استقرار و پیشرفت سکولاریسم در جامعه، مطالب بسیار مهّمی را مطرح میکنند. او در این نوشتار به مسئولیتهای سنگین دولتِ  در پروسه مدرنیزه کردن ساختارهای سیاسی، فرهنگی و نهادهای دینی در جامعه و طرح قوانین مدنی و حقوقی در راستای عرفی کردن جامعه اشارات روشنی دارند. در این خصوص خانم ًنیکی کدُی ً به موضوع نظارت و کنترل دولت بر منابع مالی کلیسا ها در آلمان و اسپانیا اشاره میکنند که بواسطه سیستم و قوانین مالیاتی رایج در کشورهای مزبور، درآمدهای مالی کلیساها همانند هر شرکت تولیدی و تجاری کنترل و ارزیابی میشود. منظور ایشان این است کلیسا ها در رابطه با منابع درآمد و مالی خود مستثنی از قانون محسوب نمیشوند و آنها میبایست همانند همهء مراکز تولید و تجارت در کشور مالیات بر درآمدهای خود را به دولت پرداخت کنند. در همین مقاله خانم ًنیکی کدُی ً به مسئله کمکهای مالی دولت انگلستان به کلیساها و نظارت مستقیم دولت بر محتوی آموزشهای دینی کلیساها در جامعه انگلیس اشاره میکند که دولت یک نقشِ نظاراتی مستقیم در این خصوص دارد. یکی دیگر از جامعه شناسانِ برجسته که در رابطه با نقش دولت در پیشرفت سکولاریسم تحقیق کرده اند، خانم ًالیزابت اُزدالگا ً میباشد که در این عرصه موضوعِ کار ایشان متوّجه کشور ترکیه است. خانم ًاُزدالگا ً در مؤسسه خاور شناسی دانشگاه آنکار در ترکیه فعالیت میکنند و ایشان هم همانند خانم ًنیکی کدُیً به مسئله نقش دولت به پیشرفت سکولاریسم در ترکیه در طی صد سال اخیر تأکید میورزند. حوزهِ کارِ خانم ًالیزابت ازدالگا ً در مؤسسه خاور شناسی دانشگاه آنکارا مذهب، سیاست  و جامعه شناسی در ترکیه مدرن است. خانم ًازدلگا ً در کتابی تحت عنوانِ ًکلام خدا و یا خواست مردم ً مینوسید: ً سکولاریسم موجود در ترکیه با تمامی کمبودهایش تنها از طریق رفرمهای دولتی در دورانِ سیادت ًترکهای جوان ً حاصل آمد. ایشان مینویسند : ً در این دوران ًترکهای ناسیونالیست ً موفق شدند علاوه بر عرفی کردن دستگاه قضایی کشور، سمبلهای فرهنگی در ترکیه را از جمله خط و سبک لباس پوشیدن را تغییر و مدرن کنندً. خانم ًازدلگا ً در ادامه مینویسند: در همین دوران ًترکهای جوان ً موفق شدن سیستم حاکمیت اسلامی (خلیفه گری) را از میان بردارند و جمهوریت را فرم حکومت در ترکیه برگزینندً.

 

در رابطه با تغییر ساختار آموزشِ سنتی در ترکیه توسط ًترکهای جوان ً خانم ًازدلگا ً مینویسند : ً ترکهای جوان ً نیز موفق شدند سیستم تحصیلی و آموزشی در ترکیه را که بیشتر تحت نفوذِ روحانیون اسلامی بود از بنیاد متحول سازند و به حضور حجت الاسلام ها در مدارس ترکیه پایان ببخشند.ً در همین رهگذر خانم ًازدلگا ً در پژوهش خود اشاره میکند که دولتمردان جدید ترکیه برای پیشرفت سیستم آموزشی در سرتاسر ترکیه تصمیم گرفتند که یک نظارت مستقیم بر محتوی آموزش مدارس مذهبی در کشور اعمال کنند تا بدین صورت  مدارسِ مذهبی را وادارند که محتوی آموزش دینی خود را بر تأکید و احترام به قوانین عرفی جامعه تنظیم و پیش برند. از جمله اقدامات مقدماتی که دولت ترکیه در این رابطه انجام داد بستنِ همهء مدارس دینی در کشور بسال 1924 بود که تحت نظارات علمای اسلامی اداره میشدند. ولی پس از چندی همهء مدارس دینی مجددا ً بازگشایی شدند، منتها تحت نظارت دولت با محتوی متفاوتر از گذشته. و در سال 1924 نخستین دانشگاه استانبول بنام دارلفنون که علوم مدرن در آنجا تدریس میشد افتتاح گردید. در سال 1924 بر اساس رفرم آموزشی دولت ترکیه، بسیاری از مدرسین مدارس دینی بازنشسته شدند که نتیجه این اقدام ،کاهش شدید تعداد دانش آموزان مدارسی دینی در ترکیه بود که در سال 1924 از 2258 نفر به 100 نفر در سال 1932 رسید. در سال 1933 یک مدل از مدرسه دینی از طرف دولت ترکیه  تأسیس شد که به مسئولین دولتی این امکان را میداد که بر محتوی تدریس مطالب در این مدارس نظارت کامل داشته باشند. در سال 1949 وزیر آموزش و پرورش وقت ترکیه آقای ًبنگو گلوً اعلام کرد که مدارس دینی در ترکیه دیگر از نوعِ مکتب خانه های قدیمی نیست و آموزش در مدارس دینی یک بخش از سیستم آموزشی در ترکیه محسوب میشود. این بدین معنا بود که تمامی آموزشهای دینی میبایست تحت نظارت مسئولین دولتی اداره شوند. آقای ًبنگوگلو ً همچنین تأکید کردند که سیستم آموزشی کشور تنها به مدارس دینی اجازه فعالیت میدهند که محتوی دروس آنها تناقضی با روح سکولاریسم و عرفیگری در جمهوری ترکیه جوان نداشته باشند. و پس از آنکه در سال 1950 یک گروه از مدرسین فارع التحصیل مراکز دینی فعالیتهای خود را آغاز کردند و به دولت وقت ترکیه تعهد سپردند که هیچگاه تحت هیچ شرایطی نسبت به قوانین عرفی حاکم در جامعه معترض و منتقد نباشند.

 

البته چنین صراحت کلام در رابطه با محدودهِ حوزه ِفعالیت کلیسا در جامعه امروز اروپا نیز مطرح است. همانگونه که خانم ًنیکی کُدیً در نوشتار خود اشاره میکنند موضوع نظارت دولت در غرب بر فعالیتهای مذهبی و مالی کلیساها امری است تثبیت شده و مرسوم، بویژه اینکه بر اساس قوانین اساسی موجود در کشورهای غربی، کلیسا هرگز حق مداخله و یا اظهار نظر سیاسی در حوزهِ حکومت را ندارد. قانون به صراحت محدودهِ فعالیتهای مراکزِ دینی را معین کرده اند و کلیسا امروز صرفا ً یک محدودهِ خصوصی در جوامع اروپایی محسوب میشود.

 

در همین رابطه خانم ًازدلگا ً اشاره میکند که ًترکهای جوان ً نه تنها به انجام رفرمهای گوناگون برای ساختن یک ترکیه سکولار بسنده نکردند، بلکه با تدوین و تنظیم یک قانون اساسی سکولار رسما ً اعلام داشتند که جهت دست یازیدند به هدف و بنیاد یک ترکیه مدرن، همهء اعم از مذهبیون و غیرمذهبیون میباست برای پیشرفت سکولاریسم در ترکیه به قانون اساسی موجود احترام بگذارند و در جهت تحقق یافتن آن کوشش کنند.

 

خانم ًازدلگا ً در پژوهش خویش اشاره میکند که حدود 90 سال پیش ًکمال آتاتورکً رهبر ًترکهای جوان ً کاملا ً متقاعد شده بود برای ساختن یک جامعه سکولار در ترکیه میبایست حوزهِ مذهب را بطور کامل از حوزهِ حکومت جدا کرد. و برهمین اساس خانم ًازدلگا ً در تحقیق خود اشاره میکند که هیچگاه ًآتاتورک ً باور نداشت که پیشرفت سکولاریسم در ترکیه عجین خواهد شد با ًخواست خدا ً و یا ًکلام خدا ً. در جایی دیگر خانم ًازدلگا ً تأکید دارند که  شکی نیست پیشرفت و تحقق سکولاریسم در ترکیه مبتنی است با استقرار دمکراسی و پرنسیپ های دمکراسی مدرن در ترکیه جوان که در هر زمان این امکان برای جامعه روشنفکری و شهروندی ترکیه مهیا باشد که بنیادهای فکری مذهب و هر اندیشه سیاسی غیر دمکراتیک را به نقد و مورد انتقاد قرار دهند. و این واقعیتی است غیر قابل کتمان که اگر سکولاریسم در جامعه ترکیه از دستاوردهای مثبتی، و نه کمال مطلوب، بهره جست صرفا ً بواسطه رشد پیوندهای  پرنسیپ های دمکراسی با عرفیگری در این کشور بوده است که بویژه از دهه 50 میلادی برخی از اندیشه گران ترک را واداشت که بپذیرند که اگر سکولاریسم قرار است در ترکیه جوان تحقق یابد، دمکراسی میبایست در این کشور نیز نهادینه شود. و امروز یکی از دلایل پایدار ماندن قانون اساسی سکولار در ترکیه همین دمکراسی نیم بندی است که در این کشور پابرجا است. اگرچه این دمکراسی مطلوب و ایده آل نیست، امّا بهر رو از برخی زوایا دمکراسی است.

 

اصل جدایی دین از حکومت وجه بارز سکولاریسم است که مبتنی است بر حق آزادی بیان و اندیشه برای همهء گروه بندیهای اجتماعی. قانون اساسی هر کشور منشور سیاسی ادارهِ جامعه محسوب میشود که بر پایه میل و خواست عموم تنظیم و مدون میشود، که از اراده مداخله جویانه هر آیین مذهبی و سیاسی که صرفا ً بسود طبقه معین اجتماعی تدوین شده است جلوگیری بعمل آورد. سکولاریسم متکی  است بر قانون اساسی که نفع عموم جامعه، همه طبقات و آیین های مذهبی را در نظر گرفته، ولی هرگز به دینی خاص و ایدئولوژی معینی اجازه نخواهد داد که بسود گروه و طبقه ای خاصی در حاکمیت مداخله، ولو اندک، داشته باشد. 

 

 

 

1- Nikki, R. K (1997), Secularism and the state: Towards Clarity and Global Comparison, New left rewiew, London. S 22-25.

2-Özdalga, E (1996), Islam i turkisk politik, Kalmar Sund tryck, Kalmar.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 19:14  توسط علیر ضا  | 

 

جانشین فرمانده نیروی زمینی سپاه از تسلیم شدن گروه پژاک خبر داد. سردار عبدالله عراقی پنج‌شنبه (۷ مهر/ ۲۹ سپتامبر) در قم گفت: «گروهک پژاک تمام شرایط جمهوری اسلامی را پذیرفت و با سرافکندگی دست‌های خود را به نشان تسلیم بالا برد و از ارتفاعات جاسوسان عقب‌نشینی کرد.» فرمانده نیروی زمینی سپاه از کشته شدن ۱۸۰ "چریک نظامی" و  زخمی شدن ۳۰۰ تن در جریان علمیات سپاه علیه گروه پژاک در منطقه کردستان خبر داد. سازمان‌های مدافع حقوق بشر با انتقاد از عملیات نظامی ایران در این منطقه از کشته و زخمی‌شدن شماری از غیرنظامیان در روستاهای اطراف محل درگیری در مرز ایران و عراق خبر می‌د‌هند. جمهوری اسلامی در سه ماه اخیر چندین عملیات نظامی گسترده علیه گروه پژاک در کردستان اجرا کرده است. گروه پژاک خواستار استقلال منطقه کردنشین است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 18:19  توسط علیر ضا  | 

ملغمه ای از مفهوم سکولاریسم در بین ًاندیشه گرانِ ً خودی - کوروش

اعتمادی



امّا بسیار خوش باورانه است که بپذیریم، میتوان مسیر برقراری یک نظم سیاسی مدرن، دمکراتیک و سکولار را همراه با آکتورهای سیاسی هموار کرد که هنوز باورمند به تأثیری گذاری مذهب بر سیاست در حوزه حکومت میباشند. آنکس که دیندار است و دین را موضوع سیاسی و نه امر شخصی قلمداد میکند یک بنیادگرای مذهبی است و هرگز باوری به دمکراسی و آزادی بشر ندارد. دین در حوزه حکومت صرفا ً یک ابزار سرکوب و تحمیق اندیشه است و سیاستمدار دیندار عامل و آمرِ اجرای سرکوب و تحمیق انسان و اندیشه بیش نیست.

کوروش اعتمادی
استهکلم 29 سپتامبر 2011
koroush_etemadi@hotmail.com

بسیاری از مقولات سیاسی و اجتماعی و مفاهیم آنها از جمله دمکراسی، دولت، ملّت، طبقه، جامعه مدنی، سکولاریسم و ... همگی از فراورده های تحقیقی علوم جامعه شناسی مدرن و ساخته و پرداخته ذهنِ پژوهشگرانِ غربی میباشند. این دستاوردهای اجتماعی در طول تاریخ، از زمان تدوین آنها تا بامروز، در مغرب زمین متّحول شده و در هر دوره ای متناسب با تحولات سیاسی و اجتماعی جوامع غربی دگرگون و تکمیل شده اند. از همین رو هرگز نمیشود مدعی بود این مقولات از ابداعات اندیشه شرقی است و یا در پیوند با هنجارهای اجتماعی مشرق زمین شکل و معنا یافته اند. بدین خاطروقتی قرار است این موضوعات اجتماعی، توسط برخی از ًروشنگران ً شرقی تعریف شوند و یا در ارتباط با تحولات اجتماعی جوامع شرقی مورد بهره برداری قرار گیرند، دچار آنچنان نوساناتی میشوند که ًخداوندگانِ ً اندیشه هم از درک آنها عاجز میمانند.

سکولاریسم نیز از جمله مقولاتِ اجتماعی است که در مغرب زمین از سوی اندیشه گران غربی تدّوین و مورد نقد و بررسی قرار گرفته و دارای مفهوم معینی است. در رابطه با مفهوم واقعی سکولاریسم و تحریف و برداشت های غیر منطقی برخی از مدعیان اهل سیاستِ کشورمان در این عرصه ، ناچار گشتم ابتداء مروری داشته باشم بر نقطه نظرات تعدادی از جامعه پژوهانِ غربی که تلاش کرده اند تا برپایه تحولات اجتماعی جوامع خود، تعریف معینی را از سکولاریسم ارائه دهند. یکی از این اندیشه گرانِ غربی آقای ًهراس م. کلنً است که در کتاب خود ً سکولاریسم خواست خدا است ً، درباره مفهوم سکولاریسم چنین مینویسد: سکولاریسم همان دمکراسی است و دمکراسی همان سکولاریسم است. آقای ًکلن ً در ادامه گفتار خود مطرح میکند؛ سکولاریسم فرمی از زندگی اجتماعی و حاکمیت دولتی است که جدائی کامل دولت از کلیسا و تضمین آزادی بیان و اندیشه برای همگان را در نظر دارد. منظور آقای ًکلن ً از آزادی بیان واندیشه، آزادی فرد و همهء گروه بندیهای اجتماعی است که دولت موظف است تحقق آنها را در جامعه ممکن سازد. آقای ًکلن ً در بخشی دیگر از نوشته خود اشاره ای دارد به پروسه سکولاریزه شدن جوامع که به مفهومی دولت دمکراتیک در این امر نقش اساسی را ایفاء خواهد کرد و در همین رابطه او میگوید؛ دولت مسئول تضمین آزادی و ایجاد امنیت برای همه ی گروه بندیهای اجتماعی در اجرای آیین های مذهبی و عقیدتی خود میباشند. در ادامه همین گفتار آقای ًکلن ً تأکید میورزد سکولاریسم صرفا ً بمعنای آزادی مذاهب نیست بلکه سکولاریسم بمعنای آزادی انسان از سلطه دین و خدا است.

با چنین پیش زمینه فکری است که مفهوم سکولاریسم در بین محافلِ روشنفکری غربی مطرح ومتحول میشود و مفهوم امروزی خود را مییابد.

آقای ًویل براندسً کشیش باورمند به مسیحیت مدعی است که سکولاریسم روش زندگی است بی آنکه انسان متأثر از باورهای مذهبی و خرافی باشد. اوبا این مفهوم از سکولاریسم تأکید میکند جهان در حال یافتن خویش است بی آنکه برای توجیه موجودیت خود نیازی داشته باشد به سراغ مذهب برود. آقای ًویل براندس ً در بخشی دیگر از نوشته خود اشاره دارد به انسانی که برای اهداف روزانه خود برنامه ریزی میکند بی آنکه بخدا متوسل شود. آقای ًکلن ً معتقد است سکولاریسم زمانی تحقق مییابد که آزادی اندیشه برای همه ی باورها در جامعه به واقعیت مبدل شود. آقای ًکلن ً تأکید دارد در هر اجتماع بزرگ مذاهب گوناگون وجود دارد که میبایست بطور صلح آمیزدر کنار یکدیگر، نه با کینه و عداوت نسبت به یکدیگر، حیات داشته باشند. با کلامی دیگر سکولاریسم یعنی حقوق برابر برای همهء باورهای دینی و سیاسی در جامعه. این بدین معنا است در یک جامعه سکولار هر عقیده دینی آزاد است بی آنکه از سویی مورد تعدی قرار گیرد. این تعریف از سکولاریسم که آقای ًویل براندس ً آنرا ارائه میدهد بدین معنا است؛ سکولاریسم خود به مذهبی تبدیل میشود که فرد، کلیسا و جامعه بطور همه جانبه موضوع چند فرهنگی و چندگانگی در اجتماع را تأیید و با آن توسعه میابند. و بعبارتی دیگر سکولاریسم یعنی تعامل و همزیستی چند فرهنگ با یکدیگر که هرگز به مفهوم یک خدا و یا دکترین دینی خاص باورمند نمی باشند.

امّا با توّجه به مفاهیم گوناگون از سکولاریسم، میتوان به یک تعریف عام ومشخص از سکولاریسم دست یافت. سکولاریسم در بعُد سیاسی به یک معنا دولت و حکومتِ مدرن و دمکراتیکی است که چند گانگی در مذهب و باورهای سیاسی را تأیید میکند و هر گونه دین دولتی را نفی میکند. چرا که یک دولت دینی یک دولت غیردمکراتیک است که شهروندان خود را با پیوستگی به دین رسمی تعریف و شناسایی میکند. این بدین معنا است دیگر شهروندان متعلق به ادیان دیگر فاقد حقوق برابر اجتماعی و سیاسی در مقابل شهروندانی هستند که باورمند به دین رسمی(دین دولتی) میباشند. آقای ًکلن ً معتقد است پروسه سکولاریسم در یک جامعه زمانی آغاز میشود که دولت چندگانگی در مذهب و چندگانگی از مفهوم خدا در جامعه را پذیرفته باشد. او معتقد است در یک جامعه مدرن و سکولار مذاهب در موقعیتی برابر در مقابل هم قرار میگیرند و بصورت دوجانبه حقوق یکدیگر را محترم بر میشمارند. این پروسه در غرب زمانی آغاز شد که پرنسیپ های دمکراسی مدرن قانونمند و مستقرشدند و نخستین دولت سکولار شکل یافت. با توجه به مباحثی که در خصوص مفهوم واژه سکولاریسم ارائه داده شده است، نتیجه میگیرم سکولاریسم صرفا ً به مفهوم جدائی دین از دولت و حکومت نیست بلکه سکولاریسم پروسه ای است عملی که همزمان با دخالت های مؤثر دولت بنیادهای دمکراسی مدرن در همه ی ابعاد آن در جامعه تحقق مییابد، تا زمینه های استقرار پلورالیسم فکری و چندگانگی دین تأیید و پذیرفته شود.

آقای ًروتگر لیندهل ً جامعه شناس سوئدی در کتاب خود بنام ًسیستم های سیاسی خارجی ً بر روی این مفهوم از سکولاریسم اصرار میورزد؛ برابر بودن مردم در مقابل قانون بدون در نظر گرفتن تعلقات و باورهای دینی آنها. منظور آقای ًلیندهل ً از این نقطه نظردر وحله نخست برابر برشمردن همه ی آحاد جامعه در مقابل قوانین دولتی است. آقای ًلیندهل ً در بخشی دیگر از گفتار خود به قوانین دولتی اشاره میکند که شرایط استقرار نظم مدرن اجتماعی و سیستم قضائی مدرن در یک اجتماع را بوجود میاورند. آقای ًلیندهل ً با توجه به نگرش ویژه خود به پروسه سکولاریزه شدن کشور ترکیه در دوران سیادت ًترکهای جوان ً برهبری ًکمال آتاتورک ً مینویسند: ًبر اساس قانون اساسی ترکیه این امرغیرقانونی است که قوانین مذهبی در تدوین قوانین مدنی ترکیه جدید دخالت داشته باشند، و یا دین تبلیغاتی را برای ایجاد نظم دولتی مطرح کند.

در واقع ترکیه در بین کشورهای متعلق به ًجهان اسلام ً موردی است استثنائی، آنجاکه دیگر سکولاریسم به یک ایدئولوژی رسمی دولتی مبدل شده است و دین در اداره عمومی حکومت و دولت هیچ نقشی ندارد. ًکمال آتاتورک ً بنیانگذار ترکیه نوین در آغاز زمامداری خود برای ایجاد یک بنای ترکیه مدرن، اسلام را از حوزه حکومت جدا کرد و آنرا به یک حوزه خصوصی تبدیل کرد. او در همان شروع زمامداری خود شدیدا ً به عرصه های دخالت دین در حوزه سیاست، زندگی اجتماعی مردم و نظام آموزشی تاخت و اعلام کرد دین مانعی جدی در مقابل بنیاد ترکیه مدرن میباشد و در چنین شرایطی دولت موظف است با تصویب قوانین سخت گیرانه این وضعیت را دگرگون سازد. نخستین هدف ًآتاتورک ً در تسریع بخشیدن به رشد سکولاریسم در ترکیه توسعه دمکراسی و عرفی کردن همه ی حوزه های اجتماعی بود، و نه فقط دولت و سیاست.

با توجه به تجربیات سیاسی و اجتماعی گوناگون در اقصی نقاط این جهان در رابطه با مفهوم سکولاریسم و یا بر پایی نظام های سیاسی سکولار مشاهده میکنیم و درمی یابیم هرگز هیچ آکتور سیاسی و یا مدنی در هنگام تدوین قوانین اساسی و یا ایجاد یک حاکمیت سیاسی مدرن و دمکراتیک، متأثر از آموزه ها و قوانین مذهبی نمی تواند باشد. این واقعیت امر را میشود امروز در کشور همسایه خود ترکیه مشاهده کرد که علیرغم اینکه اکثریت قریب باتفاق شهروندان این کشور مسلمان هستند و دارای باورهای مذهبی قوی میباشند، حزبِ حاکم اسلامگرای این کشور، حزب اسلامی رفاه و ترقی ترکیه،زمانی که در مسند قدرت قرار میگیرد میبایست بر اساس قوانین اساسی ترکیه که قوانینی سکولار و غیر دینی است عمل کند و از همهء باورهای اسلامی خود که پایه های ایدئولوژیکی این حزب را تشکیل میدهند فاصله بگیرد. همسانِ این مکانیزم سیاسی را میتوان در همهء کشورهای دمکراتیک اروپا مشاهده کرد، بویژه در کشورهای اروپایی که احزاب سوسیال دمکرات مسیحی نفوذ گسترده در جامعه و در حوزهِ قدرت دارند. هرگز تجربه نشده است وقتی که یکی از احزاب سوسیال دمکرات مسیحی در یکی از کشورهی اروپایی در مسند قدرت قرار میگیرد، اجازه و یا فرصتی یابد که آموزه ها و باورهای دینی حزب سیاسی خود را در امور سیاسی، فرهنگی و اجتماعی دخالت دهد. نظم سیاسی و اجتماعی در این کشورهای بواقع سکولار بوده و مذهب تحت هیچ شرایطی اجازه دخالت در امور سیاسی کشور و روابط اجتماعی مردم را ندارد. این امرموضوعی مسلم و تأیید شده که احزاب سیاسی با رنگ و روی مذهبی در این کشورها آزاد میباشند ولی در سطح کشوری در هنگام اداره دولت و حکومت اساسا ً از چنین حقی، دخالت دین در حکومت، برخوردار نمیباشند. آنچه را که بصورت خلاصه و مختصر میشود در رابطه با پروسه رشد سکولاریسم و یا ایجاد حکومت های سکولار در جهان عنوان کرد این است که در این جوامع مسئله جدایی کامل دین از حکومت و دولت امری است قطعی و پذیرفته شده از سوی همگان، ولی جدایی دین از سیاست هنوز موضوعی است ممکن و آنهم وجود احزاب متعدد سیاسی است که در جهان آزاد میتوانند متأثر از مذهب باشند.

امّا بسیار خوش باورانه است که بپذیریم، میتوان مسیر برقراری یک نظم سیاسی مدرن، دمکراتیک و سکولار را همراه با آکتورهای سیاسی هموار کرد که هنوز باورمند به تأثیری گذاری مذهب بر سیاست در حوزه حکومت میباشند. آنکس که دیندار است و دین را موضوع سیاسی و نه امر شخصی قلمداد میکند یک بنیادگرای مذهبی است و هرگز باوری به دمکراسی و آزادی بشر ندارد. دین در حوزه حکومت صرفا ً یک ابزار سرکوب و تحمیق اندیشه است و سیاستمدار دیندار عامل و آمرِ اجرای سرکوب و تحمیق انسان و اندیشه بیش نیست.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 11:20  توسط علیر ضا  | 

علی ضرّابی

انتخابات در درگاه باریتعالی یا محشر صغرا

 

خوشبختانه سر وصدا و جنجالی که این اواخر در درگاه خداوند متعال افتاده بود و خبر آن سرتا سر جهان هستی را فرا گرفته بود بحمدالله به خیر و خوشی پایان پذیرفت و بشریت را از ناراحتی که گریبانش را گرفته بود نجات داد و اما شرح ماوقع از این قرار بود که شیطان روزی جبریل را به یک نهار دوستانه دعوت کرده بود و با پذیرایی شیطان منشانه ای که بهترین مشروبات و عالیترین کبابی که از گوشت رزل ترین افراد مثل نرون و هیتلر و یکی دونفر از جنایت کاران برزگ دیگر تهیه کرده بود موجب سپاس جبریل را فراهم آورده. بعد از مراسم پذیرایی از جبریل وهمراهان، موقع را برای خواسته خود مناسب دید و گفت: رفیق عزیز از تو که به خداوند متعال نزدیکترین هستی و خداوند هیچ چیز را از تو مضایقه ندارد خواهشی دارم و آن اینکه پس از قریب هفت هزار وهفتصد سال که از پیدایش جهان ( با تقویم عبری) میگذرد ومن بخوبی ازعهده خدمات محوله وسرپرستی جهنم لااقل به حد توانم برآمده ام. دیگر واقعاً خستهو فرسوده شده ام میخواهم بقیه عمر را یعنی تا محشرکبرا با همسران و بچه هایم که به لطف خودم کم هم نیستند و تو خودت میدانی که واقعاً من دارای چه تعداد فرزند انصافاً خلف بگذرانم و تقاضای بازنشستگی ام را در این پاکت نوشته ولی میخواهم بوسیله تو عزیز به پیشگاه داور متعال تقدیم کنم و از تو یار دیرین میخواهم پشت آنرا بگیری و کاری کنی که موافقت باریتعالی را جلب نمائی. در این زمان کم نیستند فرزندان تعلیم یافته من که بخوبی می توانند جانشین برحق من باشند و من به تعلیم یافتگان دانشگاه دروغ پردازی جهنم از هر جهت مطمئن هستم همه فرزندان من این لیاقت را دارند ولی برای جانشینی خود محض اطلاع اسامی چند تن از آنان را در نامه آورده ام. البته شاید پروردگار عالم خود هم لیستی از شیاطین بزرگ داشته باشند که آنها هم می توانند جانشین من باشند. حال عزیزم با این تمنا من ریشم را در دست توانای تو میگذارم.

جبریل ضمن تشکر از غذای مطلوب و مطبوع بخصوص سوپ ماهیچه خلخالی گفت: مسلم خواسته دوست گرام ام را به درگاه عرضه خواهم کرد و تا ممکن است. هم خود را صرف قبولاندن خواسته تو به پرودگار خواهم کرد. شیطان با خوشحالی و تشکر گفت: دوست دارید مقداری گوشت فیله کبابی چنگیزخان که مقداری از آنرا میل فرمودند در یخچال موجود است، بگویم برای بچه ها داگی بگ کنند برای بچه ها همراه ببرید، جبریل تشکر کرد و گفت: نه دوست گرام میدانی که بچه های من اولاً تعدادشان چندان زیاد نیست وآنها هم وجترین هستند شیطان با لبخندی گفت: قربان تو بشوم میدانی که این نوع اغذیه در اینجا پیدا نمی شود. جبریل با خداحافظی خیلی دوستانه ای به او دست داده و خواست روبوسی کند که یک ازهمراهان گفت: قربان روبوسی نفرمائید لبهایتان میسوزد. درهرحال با همان خداحافظی معمولی وخیلی دوستانه او و همراهان بسوی آسمانها پرواز کردند. یکی از همراهان جناب جبرئیل در این سفر اسرافیل بود او به آرامی جبرئیل نزدیک شد و آهسته به او گفت: جبی (در عرش اعلاء نزدیکان جبریل راجبی صدا می کنند) دوست نداری نامه شیطان را قبل از تقدیم به خدا باز کنی و بخوانی جبرئیل گفت: بد هم نمیگویی و نامه را از جیب لباده در آورد و خواند یک مرتبه رو به اسرافیل کرد وگفت: این مردکه که پدر سوخته ببین در آخر نامه چه نوشته و با خشم قسمت آخرنامه را برای اسرافیل اینطور خواند،

و امّا پروردگار را افرادی را که من کاندید کرده ام و لیست آنرا در بالا ملاحظه فرمودید همه از محترمین و لایق اداره جهنم هستند. اما به نظر من حضرت جبرئیل هم که تاکنون بهشت را به این خوبی اداره نموده بهترین انتخاب برای این شغل میتواند باشد حالا دروغ بلد نیست بنده زاده محمود دو روزه او را در ردیف خودس میسازد و بدیهی است کاندای جانشینی او برای اداره بهشت کم نیستند منجمله خود بنده و یا دیگران  مثل، گاندی – مادام تراز وخیلی افراد دیگر...

جبرئیل سخت عصبانی شد وبه اسرافیل گفت: ببین خودکار مشکی داری واسرافیل فوری قلمش را بیرون آورده و به او داد و او آن بخش را با مداد پاکن پاک کرد و نوشت پس از بازنشستگی لطفاً مرا با چنگیزخان که با خلخالی هم اطاق هستند اجازه اقامت فرمائید. من بارها آن اطاق را که دو آتش فشان مرتب مشغول آتش فشانی در آن هستند بازدید کرده ام و به خوبی سه نفر می توانند درآن مرتب بسوزند و اسرافیل آنرا خواند و زد زیر قهقهه حالا نخند پس کی بخند و گفت: درود بر جبرئیل امین، سزای شیطان حرام زاده همین است که تو کردی.

پس از دقایقی همه به درگاه باریتعالی رسیدند و جبرئیل همراهان را مرخص کرد و خود پیاده به طرف کاخ اعلا رفت و دربانان تا او را دیدند، گرزهای نقره ای را کنار گرفته و جبرئیل به داخل رفت و پس از بوسه بر زمین بارگاه نامه شیطان را دودستی تقدیم خداوند متعال کرد و خداوند پس از احوالپرسی مختصری نامه را باز کرد و خواند وگفت: مثل اینکه در آخر نامه دستخوردگی دیده میشود، جبرئیل گفت: نه قربان شما عینک را انشاء الله باید عوض کنید و خداوند با قبول گفتار جبرئیل، فرمود: خوب من خواسته این بنده یاغی را قبول می کنم وبه اسرافیل دستور بده فردا در شیپورش بدمد وعلاوه بر لیست شیطان برای اینکه دموکراسی کاملاً رعایت شود و مردم بدانند که در اینجا سکولارسیت حکومت میکند از همه آنها که علاقمند به شرکت در این انتخاب هستند دعوت شود که به عنوان کاندیدای آزاد نام نویسی کنند و در آزمون نیز شرکت نمایند. آزمون روز جمعه در حضور خود من و زیر نظر هیئت بازرسان بین المللی انجام خواهد شد وبه انجمن نظارت بر انتخاب هم دستور دهید. مجلس خبرگان را آماده بررسی وضعیت کاندیدها نماید. جبرئیل با تعظیمی بسوی مأموریت حرکت کرد، البته میدانیم که جبرئیل برای انجام خدمات از سرعت مافوق نوراستفاده میکند و بطوریکه در بهارالنوار نیز نگاشته شده سرعت در دستگاه باریتعالی معنی نداشته و خواسته، سرعت را تعیین می کند.مثلا جبرئیل می خواهد سرعت صد برابر نور باشد سرعت همان خواهد بود.

جبرئیل پس از لحظه ای زنگ خانه اسرافیل را بصدا در آورد و اسرافیل فوراً جلو او حاضر و گفت: منتظر دستورم، جبرئیل گفت: اسی (اسی مخفف اسرافیل که اغلب جبرئیل او را با این نام صدا میکرد)، امروز باید صور را بدمی و به دستوراتم خوب توجه کن. اول از همه تمام کاندیدای شیطان را که اغلب فرزندان او هستند و سپس به تمام دنیا و بخصوص کره خاکی اعلام کن که به دستور باریتعالی شیطان رجیم بازنشسته شد که یقین دارم مردم نفسی به آسودگی میکشند و انتخاباتی برای تعیین جانشینی برای وی در دو روز آینده انجام میشود. به همین مناسبت از آنها که خود را شایسته این مقام میداند خواهش میشود با گفتن کلمه لبیک یا جبرئیل فوراً به عرش اعلا حاضرخواهند شد و مأمورینی برای راهنمایی و همراهی کاندیدا در همه عرش اعلا گمارده شده اند که آنان مرکز ثبت نام را به کاندیدا نشان خواهند داد. این پیام برای اهالی همه کرات و بخصوص کره زمین است دیگرحرفی ندارم تمام. اسرائیل این خبر بزرگ را سیصد مرتبه به بوقش

پس از اعلام این خبر شور وهیجان در سراسر جهان بخصوص کره ارض وبیشتر در خاورمیانه برپا شد. البته با لیست تقدیمی شیطان معلوم بود که شانس زیادی برای کسی باقی نمی ماند الحق هم باید اینطور می بود. صبح روز بعد همه کاندیدا گرداگرد صندوق انتخابات ولو بودند.

باید گفت بیشترکسانیکه از کرات دیگر آمده بودند شاید رُل تماشاچی را داشتند زیرا میداستند در آنجا هم مثل کره زمین همه چیز موروثی است قطعاً شیطان وقتی فرزندان خود را کاندیدا کندشانسی برای دیگران نیست. نکات جالب اینکه یوری گاگارین اولین انسانی که ازسوی استالین به فضا رفت وعاقبت جان خود را در این راه از دست داد نیز  از فضا بین باشندگان بود او تنها کاندیدا از فضای لایتنهایی بود من خود شاهد بودم که خبرنگاری از او پرسید تو دیگر چرا اینجا آمده ای. گفت: استالین نیز از دورغ گویان بزرگ بود. فکر کردم او هم ممکن است اینجا باشد خواستم او را هم ببینم. بین کسانیکه از فضا آمده بودند. خانمی اهل اسرائیل بود که با نابودی استرنات پنج او هم درفضا مانده بود و برای دیدار جبرئیل وبه عنوان مهمان خصوصی ایشان حضور داشت.البته لازم به ذکر است که بانوان دیگری هم که اغلب در لیست شیتان نام آنها دیده میشود حضور داشتند و بنظر میرسد که از جهنم امده آمده اند دوربر صندق ها می پلکیدند. جبرئیل چشمش به زن خوشگلی افتاد و به عزرائیل گفت مثل اینکه این زن پری غفاری است، عزرائیل خندید و گفت کاملاّ درست فرمودید، جبرئیل از او پرسید تو از کجا او را میشناسی عزرائیل خندید و گفت قربان من جان او را گرفتم و جنابعالی میفرمایید او را از کجا میشناسید؟ جبرئیل فرمود برو گمشو و در همین زمینه جبرئیل خانم دیگری را دید و پرسید  خانم اسم شما، او فوری در جواب جبرئیل گفت به تو چه مردکه پدرسوخته. جبرئیل گفت  از بد دهنی تو فهمیدم که باید گزایپ همسر سغراط باشی ترا چرا به جهنم آورده اند؟ گفت که آقایان مرا به جرم بد حخابی به جهنم آورده اند.حالا فهمیدی از این موارد آن روز کم نبود. پس از نام نویسی ها و بقیه امور وآمادگی مجلس خبرگان جبرائیل به اسرافیل دستور دمیدن به شیپور داد که با شنیدن آن همه کاندیداها باید در صف ایستاده ومنتظر مصاحبه باشند پس از دقایقی بخشی از دربار که میزهای پر از میوه های بهشتی که به زیبائی تزئین شده بود مخصوص که برای هئیت ناظر ودست اندرکاران آماده شده بود به دیگران چشمک میزد یک مرتبه همه دست اندر کاران با بوق سوم اسرائیل به حال آماده باش قرار گرفت وجبرئیل به عنوان نماینده اعظم باریتعالی پشت میز برلیان نشان قرار گرفتند. شیطان نیز برای معرفی کاندیدای معرفی شده از طرف خود نیز پشت میزی نزدیک جبرئیل نشست و بنابراین لازم بود هریک از کاندیدا پس از مصاحبه نزد شورای نگهبان رفته وصورت وضعیت خود را دریافت دارند.

دراین موقع شیطان از جبرئیل خواست اجازه دهد مطلب کوتاهی درباره وظیفه شیطان وامور شیطنت برای کاندیداها صحبت کند. جبرئیل گفت: بفرمائید، او با گرفتن میکرفون  از دست اسرافیل سخنان خود را چنین آغاز کرد، فرزندان من هم اکنون که پس از هزاران سال زحمت و شیطنت وگمراه نمودن و تعلیم دروغ به مردم به امر باریتعالی و رونق دروغ بین مردم بازنشسته میشوم. این شغل شریف یا بقول وفرموده خداوند رزیله  را به یکی از شما تفویض می کنم. به امید اینکه شما که همه در مکتب خود من تربیت شده اید و به حمدالله همه نمره قبولی دریافت داشته اید، حالا یکی بیشتر مثل محمود آقا و یکی کمتر مثل موسیلینی بعضی از عزیزانم، باید بدانید که وظیفه شاق ومهمی را عهده دار شده اید. گمراه کردن مردم چندان هم آسان نیست دروغ سازی هم کار هرکس نیست بخصوص در این زمان یعنی در عصر اینترنت که این مردم واقعاً همه چیز را می فهمند و یاد دادن دروغ به آنها خیلی هم آسان نیست.امیدوارم هریک از شما که به این مقام انتخاب شوید بتوانید از ارث پدر بخوبی بهره برداری کنید. دیگر مطلبی ندارم ومیکروفون را به اسرافیل میدهم. در این زمان یکی از فرزندان زنده شیطان که هنوز در دنیا زندگی می کند از وسط جمعیت بلند شد وگفت: بابا جان قبلاً فرمودید، در جهنم چند نفر راستگو هم هستند  ما با آنها چه رفتاری باید داشته باشیم از آنجا که او از فرزندان هنوز زنده بود و نام او را شیطان نمیدانست. گفت: عزیزم اسم تو چیست؟

او بلند شد و گفت: فدایت امام جمعه تهران جنتی هستم، شیطان گفت: اسمت را زیاد شنیده ام و اتفاقاً در اینجا برادرانت منتظرت هستند. عزیزم آنها تعداد زیادی نیستند و برای آنها نیز جایگاه مناسبی ترتیب داده شده چون عده آنها زیاد نیست برایشان تخت خواب نسوز تهیه شده وهر چند دقیقه دو کوه آتشفشان روی آنها آتش میریزند.

ببینم درآن دنیا هم از این افراد هستند؟ جنتی گفت: بله ولی من چند نفری را بیشتر نمی شناسم، یکی از آنها که در پاریس هم زندگی می کند و در کتابهایش جز راست چیزی نمی نویسد نامش معین زاده است. یکی هم در کانادا هست که روزنامه ای هم دارد و به او می گویند، سیامک ستوده ودر لندن هم آن یارو اصغرآقا که لابد خودتان میشناسد. شیطان گفت: بله برای آنها شیطان آینده تصمیم خواهد گرفت. تو هم برو با آستین عبایت دماغت را پاک کن.

در این زمان بررسی پرونده های کاندیداها شروع شد. واقعاً همانطور که در اعلامیه آمده بود، محشر صغرائی برقرار شده بود. با شنیدن نام جنتی رئیس مجلس خبرگان نزد خودش جایی باز کرد و دستور داد ایشان را بیاورند آنجا و ریاست را به ایشان تفویض کرد، زیرا میدانست که او خبره همه نوع شیطانی ها میباشد، به سرعت خیلی از کاندیداها از صافی مجلس خبرگان بیرون ریخته شدند. در جریان اعتراض به طرز کار مجلس خبرگان سر صدایی شنیده شد که خداوند را سخت ناراحت کرد و دستور رسیدگی به این همهمه صادر شد. معلوم شد شخصی به نام خلخالی که زمانی قاضی شرع بوده و صدها مردم بیگناه را فقط روی هوس کشته از موقعیت استفاده کرده و خود را جانشین شیطان میداند. جبرئیل او را خواست و گفت : عزیزم تو متوجه نیستی ما دراین روز جانشین شیطان را انتخاب می کنم نه جانشین جنایکارترین ها را، خلخالی خجالت کشید و با سرافکندگی رفت وهمهمه خوابید. جالب اینکه گوبلز وزیر تبلیغات آلمان نازی نیز خود را به عنوان کاندیدا معرفی کرده بود که تا شیطان او را دید گفت:  اگه همه میگن نون و پنیر تو دیگه برو بمیر برو گمشو، تا وقتی فرزندان من اینجا هستند تو و امثال تو ول معطلید. او هم خجالت کشید و رفت روی صندلی نزد هیتلر نشست.گفت بابا اینها راست میگویند تا اینها هستند ما خر کی هستیم.

هیتلر تا او را دید که ناراحت از نزد شیطان برگشت، خندید و گفت: دماغ سوخته میخریم.

آخرهای وقت بود که به یکباره اطلاع داده شد که هم اکنون دروغگو ترین نیم مرد جهان به مصاحبه می آید. از آنجهت او را در آن روز نیم مرد جهان می نامیدند. که بین کاندیداها از همه کوتاه تر بود و او بنا به روایت عربی کل قیصرالفتنه بخود میبالید و بین فرزندان ابلیس هم به فتنه گری معروف بود. شیطان مجدد از جبرئیل اجاره صحبت خواست و برای بار دوم ازعرش ندا آمد بگذارید هر غلطی میخواهد بکند ابلیس که بلندگوی اسرافیل را دردست داشت گفت: شما مردم جهان بدانید و آگاه باشید که من شخصی را به جانشینی خود معرفی می کنم که در کذب و دروغ از خودم پیش افتاده گفته های او را که در سازمان ملل اعدام کرد من از گوشه این ساختمان جهانی نوری را می بینم که در سخنرانی مرا هدایت می کند و یک مرتبه نمایندگان تمام ملل جهان سر خود را بر گردانیده که چنین نوری را ببیند حتی رئیس سازمان ملل، بفرمائید آیا چنین شخصیتی که وجودش از دورغ ساخته شده در کجای دنیا دیده اید. تازه در مورد قتل ها هم که خلخالی سینه اش را جلو میاندازد که من صد ها نفر را کشته ام بنده زاده محمود آقا در جریان انتخابات طبق گفته خود ماموان 138 دانشجو را کشته که در توی کشتگان خلخالی یک دانشجو هم ما ندیدیم.

دراین موقع جعفر کذاب که دروغگویی او در قرآن ثبت شده و همینطور گوبلز رئیس تبلیغات هیتلر از جای برخواسته و گفت: جناب شیطان از ما هم صحبتی بفرمائید. شیطان فوری گفت: شما بروید و به همان شغل شخصی خودتان که استادی دانشگاه دروغ سازی جهنم هست بپردازید، و در آخربیانات خود گفت: من نتیجه هفت هزارسال خدمت دروغین خود یعنی محمود عزیر را به عنوان بهترین کاندیدای سرپرستی جهنم و دروغ پرانی در سرتاسر جهان معرفی می کنم. عدم انتخاب او کج سلیقگی شما را ثابت خواهد کرد و خاموش شد. به یک مرتبه عرش اعلا به لرزه درآمد و ندایی شنیده شد، کی ای جبرئیل، برای اولین مرتبه از شیطان یک حرف راست شنیده شد به همین جهت کسی را که حرف راست بزند از مقام سرپرستی جهنم معزول و پسر او محمود را به سرپرستی تمام دروغگویان جهان و سرپرستی جهنم منصوب می کنیم، از این پس او جانشین برحق پدر است و اوست که دشمن ما به حساب می آید. و در این انتخاب مراعات موروثی بودن مشاغل مهم هم شده است

جلسه را خاتمه داده و قرار شد تا مرگ وی پدرش شیطان رجیم سرپرستی موقت جهنم را داشته باشد. در این بین عزرائیل به شیطان نزدیک شد وگفت: اگر خیلی خسته هستی بگو که هم اکنون جانش را گرفته و به خدمت بفرستم. شیطان گفت: نه بگذار فرزندان او بزرگتر بشوند و بعداً اینکار انجام بده. دراینجا اسرافیل با دمیدن به سور وشیپور خود پایان کار را اعلام کرد و مردم به کشورهای خود باز گشتند و با همدیگر میگفتند بابا انتخاب آزاد و به جا این بود. معنی انتخابات دمکراسی را هم فهمیدیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 10:59  توسط علیر ضا  | 

 

بنظر میرسد گفتگو و توافق بر سر خواستهای معین سیاسی  سهل ترین و کم هزینه ترین روش همکاری برای ایجادِ یک اتحّاد پایدار و یک نهاد اپوزیسیونال قدرتمند علیه نظام اسلامی حاکم بر کشورمان باشد. تجربیات همه جنبش های رهائبخش در جهان و بویژه اتحّاد گروه های اپوزیسیونِ سکولار در خاورمیانه در دوران اخیر بیانگر این واقعیت است که هم پیمانی و عقد پیماننامه مشترک حول محورهای معین سیاسی مابین نیروهای مترقی، مسیر رسیدن به آزادی را هر چه سریعتر هموار خواهد کرد. 

 

کوروش اعتمادی

20 سپتامبر 2011

koroush_etemadi@hotmail.com

 

مدّت زمانِ طولانی است که سکانِ کشتی درهم شکسته بخشی از اپوزیسیون در اختیار کسانی است که نه بر اساس ظرفیت های واقعی جامعه سیاسی ایران، بلکه بیشتر بر پایه علایق شخصی خود بنا دارند شرایط یک ائتلاف سیاسی را در بین گروه بندیهای گوناگون اپوزیسیون که به دمکراسی، منشور جهانی حقوق بشر و دست آخر به یک نظم سیاسی عرفی (سکولاریسم) باور دارند، فراهم آورند. امّا دریغ از یک ائتلاف نیم بندِ باسمه ای در طول همهء این سالها. کسی هم تاکنون این پرسش را پیش روی این فرماندهان لشکر درهم ریخته این بخش از اپوزیسیون قرار نداده است؛ که مگر میشود سالیان سال دل به تئوری ها و راهکاریهایی بست که در عمل تا بامروز نه هیچگونه بازدهی داشته اند و نه موفقّیتی، ولو بصورت کوتاه مدّت. مگر چند سالی دیگر میبایستی در انتظار ماند، و ماند تا مملکت  به دست ملاّیان به  نابودی کامل سوق یابد و ما هنوز در پیچِ کوچه بن بست خود مشغول به تکرار نجواهای قدیمی باشیم.

 

بله! مدّتی است برخی از این ً اندیشگران ً، داد سخن از ایجاد یک نهاد اپوزیسیونال دمکراتیک در خارج از کشور را میدهند، بی آنکه تا این لحظه تراوشات ذهنی آنها به نتیجه قطعی رسیده باشد.

 

مسئله طرح و برپایی یک ًکنگره ملی ً در خارج از کشور بقولی از سالها پیش مطرح بوده است، تا از خلال آن یک نهاد اجرایی اپوزیسیونال متوّلد شود. امّا پرسش این است چرا این طرح همانند دیگر طرحهای گذشته مبنی بر تشکیل یک نهاد اپوزیسیونال علیه جمهوری اسلامی مورد استقبالِ عموم قرار نگرفت، و تلاش جدّی هم در این جهان پهناور برای تحقق آن صورت نپذیرفت؟ شاید هم پاسخِ این باشد که عدم سازگاری و همکاری ما ایرانیان در یک مجموعه سیاسی و یا هر نهاد مدنی، ریشه در فرهنگ سیاسی ما دارد که حاضر نخواهیم شد به سهولت در یک تشکل جمعی تن به همکاری با یکدیگر دهیم؟ شاید پراکندگی ما در شهرهای مختلف جهان و عدم شناخت عمیق از  یکدیگر، موجب شده است که از فعالیت مشترک در تشکلی سیاسی اباء داشته باشیم؟ شاید هم کار جمعی در یک تشکل عمومی مستلزم پذیرش مسئولیت و صرف زمان است که این امر دیگر با روحیه ما که سالها است در آسودگی مشغول به فعالیتهای فردی بوده ایم سرناسازگاری دارد؟ و شاید هم دیگر آن روحیه نشاط و مبارزگری در بین ما بواسطه طرح و ارائه راهکارهای مبارزاتی بی نتیجه و  بی اساس در طول همه این سالها فروکش کرده است و حاضر نیستیم بسادگی وارد عرصه مبارزه  دیگری شویم؟ ده ها دلیل دیگر هم میشود در خصوص این موضوع مطرح کرد و درباره اش سخن گفت، امّا آنچیزیکه در این رابطه حائز اهمیت را دارد، این است که طرح برگزاری یک ًکنگره ملی ً و ایجاد یک نهاد اپوزیسیونال رهبری تا بامروز به یک نتیجه قطعی و عملی نرسیده است.  

 

ولی آنچکه را که میشود در رابطه با عدم موفقّیتِ طرح برگزاری یک ًانتخابات آزاد ًو تشکیل یک ًکنگره ملی ً جهت ایجاد یک ًآلترناتیو سیاسی ً در مقابل جمهوری اسلامی عنوان کرد، موانعی است که در این ارتباط  وجود دارد. میدانیم جامعه شهروندی ایران در خارج از کشور مدّتها است به سبب سرخوردگی از اپوزیسیون، فاقد علاقه به ارتباط گیری مجدد با اپوزیسیون است. بگونه ای که مردم رابطه خود با اپوزیسیون را قطع کرده اند و حاضر نیستند براحتی برای اجرای عملی هر پروژهِ ناشناخته ای دیگر هزینه بپردازند، ولو این هزینه فقط انداختن یک برگه رأی در صندوقِ آرای باشد که بفاصله 100 متر از محل زندگی آنها واقع شده باشد. از جمله مشکلات پیش روی برگزاری یک ًانتخابات آزادً و تشکیل یک ًکنگره ملی ً مسئله تأمین بودجه مالی چنین پروژه ای است که از عهده اپوزیسیون خارج است. آنهم اپوزیسیونی که قادر به تأمین هزینه حتی یک نشست ساده در یکی از شهرهای اروپایی و آمریکای شمالی نیست. حال گیریم که همهء امکانات مادی این ًانتخابات آزاد ً در همه ء شهرهای اروپایی و آمریکای شمالی فراهم آمد، خوب مردم به چه کسانی رأی دهند؟ مردم با اتکاء به چه شناختی عمیقی از نمایندگان به پای صندوق های رأی بروند و هدفمند و آگاهانه عده ای از آنها را برگزینند و راهی ًکنگره ملی ً کنند؟ اساسا ً چه ارتباطِ تنگاتنگی در طول این سالها بین مردم و فعالین سیاسی در خارج از کشور بوده است که تصور کنیم انتخاب نمایندگان بر پایه یک آگاهی عمیق انجام خواهد شد؟ گمان هم نمی برم اهلی جامعه شهروندی ایرانی امروز در برون مرز در سطح نازلی از آگاهی باشند که بخواهند بسادگی و  توی هوا عده ای را تحت عنوان نمایندگان خود جهت اعزام به ًکنگره ملی ً برگزینند. و از سویی دیگر یقینا ً هم اپوزیسیون هوادار این طرح فاقد آن امکانات لجستیکی است که بتواند در محل های اخذ رأی از تقلبات انتخاباتی جلوگیری بعمل آورد و با آرامش و بدون جنگ و خونریزی پروژه ًانتخابات آزاد ً و تشکیل ًکنگره ملی ً را تحقق مادی بخشد. منتها این را هم اینجا اشاره کنم اگر روزی مبلغین این طرح موفّق شوند همهء آحاد جامعه شهروندی و سیاسی ایران در خارج از کشور را نسبت به برگزاری  انجام همهء مراحل این پروژه راضی کنند و شرایط مادی تحقق این طرح را فراهم آورند، من شخصا ً خود یکی از حامیان این پروژه خواهم شد و همهء توان خود را در راه تحقق آن در سبد اخلاص خواهم گذشت.

 

امّا در سویی دیگر، در این جهان استبدادزده در رابطه با ایجاد یک نهاد اپوزیسیونال جدّی، تجربه ای دیگر مورد آزمون قرار گرفته است که بنظر میرسد تا حدودی با موفقیت روبرو بوده است. منظور در کشورهایی که هرگزهمسان ایران نه سابقه طولانی در امر مبارزه برای تحقق دمکراسی داشته اند و نه اساسا ً وسعت و توانمندی جامعه روشنفکری آنها به وسعت جامعه روشنفکری ایران بوده است که قادر به ایجاد تحولات سیاسی شگرف در منطقه باشند. بنظر میرسد هوشیاری و درایتِ جامعه روشنفکری سوریه نسبت به آینده و سرنوشت کشور خود و مردم سوریه، بسیار فراتر از زیرکی و آینده نگری جامعه سیاسی و روشنفکری ایرانی باشد. بالاخره فعالین و روشنفکران سوری در روز پنجشنبه (15 سپتامبر 2011) با اعلام موجودیت  ًشورای ملی ً سوریه در خارج، با هدف جانشین ساختن این ًشورا ً بعنوان یک نهاد سیاسی دوران انتقال، امید بزرگی را در دلهای مردم بپاخاسته سوریه برافروختند تا در پیکاری رو در رو با رژیم بشار اسد راسخ تر از گذشته پا بمیدان بگذارند. این ً شورا ً در فرصت تاریخی مناسب اعلام موجودیت کرد تا همانگونه که اشاره کردم با ایجاد شوروشعف و روحیه مبارزگری در بین مردم، عمر رژیم بشار اسد را کوتاه کند. ًشورای ملی ً سوریه، همانند همهء جبهه های رهائبخشِ جهان بر محوریت چند خواست معین سیاسی که منافع سیاسی همه مردم و اپوزیسیون مترقی سوریه را شامل میشود شکل گرفت. این مطالبات برسه اصل استوار میباشند که عبارتند از: ادامه مبارزه علیه رژیم بشار اسد تا سقوط کامل آن، استفاده از ابزارهای و روشهای مسالمت آمیز در مبارزه و حفظ تمامیت ارضی سوریه.

 

روشن است این آشتی ملی حول این سه خواست معین سیاسی، با ابهاماتی چند پیرامون فرم و ساختار سیاسی دوران انتقال و ماهیتِ حکومت آینده سوریه انجام گرفته است. امّا با وجود همهء این کمبودها و ناروشنیها میبایست پذیرفت این هم پیمانی ملی در بین گروه بندیهای مختلف اپوزیسیون علیه نظام حکومتی بشار اسد تحقق یافته است و مردم سوریه از این پس با اتکاء به این بهم پیوستگی مصمم تر از گذشته مبارزات خود علیه رژیم بشار اسد را پی خواهند گرفت. بارزترین ویژگی این رویداد ملی، تأکید بر هم پیمانی مردم و اپوزیسیون سوری در داخل و خارج از کشور میباشد که بدین شکل تشتت و پراکندگی در بین صفوف مبارزات مردم، چه آنهائیکه مقیم در خارج کشور هستند و چه آنهائیکه در داخل سوریه زندگی میکنند، از میان برداشته شده است. در همین رابطه گفته میشود در پی ایجاد این ائتلاف سیاسی ملی، 60 در صد نیروهای تشکیل دهنده این ائتلاف بزگ نیروهای داخل کشور میباشند و 40 در صد آن نیروهای هستند که در بیرون از مرزهای ملی کشور سوریه بسر میبرند. بله! با چنین اقدام دوراندیشانه پی میبریم که اگر قرار است مملکتی از زیر یوغ استبداد خلاصی یابد؛ میبایست همهء مشارکت داشته باشند و سهم خود را برای رهائی بپردازند.

 

 

در همین رابطه سالیان بسیاری است، عده ای انگشت شمار در بین اپوزیسیون، بر همین بستر، توافق بر سر مطالبات معین سیاسی، تلاش میکنند جبهه ای متحد از نیروهای دمکراسیخواه علیه جمهوری اسلامی را سامان دهند. یک توافق جمعی حول خواستهای معین سیاسی که پاسخگوی مطالبات بخش بزرگی از اپوزیسیونِ آزادیخواه و همهء گروه بندیهای اجتماعی ایران باشد که به دمکراسی و سکولاریسم (عرفیگرایی) و همهء مفاد منشور جهانی حقوق بشر باور دارند. و نیز باور دارند شعار  انتخابات آزاد برای همگان بدون حذف هیچ نیروی سیاسی یک شعار مشترکِ استراتژیک برای همه محسوب میشود که بنا دارند در یک تشکل ملی اپوزیسیونال گردهم آیند و بنیان یک دمکراسی مدرن در ایران را پی ریزند. شعار انتخابات آزاد برای همگان و بدون حذف هیچ نیروی سیاسی، همان شعار استراتژیکی است که روزی در قالب یک رفرندام بزرگ، معین خواهد که چه روبنای سیاسی میباست ساختار ظاهری حکومت آینده ایران را تشکیل دهد؛ یک جمهوری مدرن پارلمانی و یا  یک پادشاهی پارلمانی دمکراتیک. روشن است آنچه که در گام نخست در راه ایجاد این آشتی ملی مطرح است ایجاد یک نظم حکومتی است که محتوی آن میبایست کاملا ًدمکراتیک باشد. ساخت ظاهری حکومت امری است ثانوی و در خدمت و تحت صیانت و نظارت زیر ساخت نظام عمل خواهد کرد. ما هم همانند همهء تجربیات مدرن و دمکراتیک بشری نه خواهان رئیس جمهور خودمختار و خودرأی در تصمیم گیریهای سیاسی هستم ونه طالب شاه قدر قدرت که حرف آخر را درسیاست بزند. هر دوی این شخصیت های سیاسی در آینده نظام حکومتی ایران نقشی سمبلک خواهند داشت و فاقد تصمیم گیری سیاسی مستقل هستند. پس محتوای حکومت آینده ایران و مطالبات سیاسی حول آن میتواند آن محورهای سیاسی آشتی ملی همهء نیروهای سیاسی و مردمی باشد که برای دمکراسی، سکولاریسم و منشور جهانی حقوق بشر دل و جان میدهند. و بنظر میرسد گفتگو و توافق بر سر خواستهای معین سیاسی  سهل ترین و کم هزینه ترین روش همکاری برای ایجادِ یک اتحّاد پایدار و یک نهاد اپوزیسیونال قدرتمند علیه نظام اسلامی حاکم بر کشورمان باشد. تجربیات همه جنبش های رهائبخش در جهان و بویژه اتحّاد گروه های اپوزیسیونِ سکولار در خاورمیانه در دوران اخیر بیانگر این واقعیت است که هم پیمانی و عقد پیماننامه مشترک حول محورهای معین سیاسی مابین نیروهای مترقی، مسیر رسیدن به آزادی را هر چه سریعتر هموار خواهد کرد.

 

کوروش اعتمادی

استهکلم 20 سپتامبر 2011 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 15:31  توسط علیر ضا  | 

من واژه ای برای این مطلب میخواهم که بالاتر از خجالت بکشید باشد

نو شته ای زیبا از دوست عزیز اقای علی ضرابی

چندسال قبل درتلویزیون های فارسی شخصی پیدا شد که نام کوچک او رنو شته ای زیبا از دو ست  عزیز اقای علی ضرابیا از یاد برده ام ولی نام خانوادگی او یزدی بود وبا نوعی ادعاهای عجیب و غریب مدعی شده بود که کلید نجات ملت ایران در اختیاراوست و دلائلی هم برادعای خود داشت ومردم ادعای او را بشوخی میگرفتند ولی یک عده زنان ومردان ساده دل که برای دیدن میهن دلشان لک زده بود در دو وسه ساعتی که او در مورد ادعای آزادی ایران صحبت میکرد. این قشر هم وطنان خوش باورما پای گفته های پرت وپلای او می نشستند و همسایه ها را هم پای تلویزیون می کشاندند. وروزی هم نام سیاسی برای خود پیدا کرد و گفت نام آزادکننده شما از این به بعد هخا هست و لازم میدانم به شما مردم نجیب ایران واقعیتی را هم بگویم وآن اینکه در فروپاشی اتحاد جماهیرشوروی من لایزن و راهنمای گورباچف بودم.شما اطمینان داشته باشید همانطور که اتحاد جماهیرشوروی را ازپای درآوردم ایران را نجات خواهم داد و تقریباً روزی سه ساعت اراجیفی را به خورد مردم عامی ما میداد واین برنامه در ایران هم پخش میشد ویک روز اعلام کرد که روز 16 شهریور روزی است که ملت ایران انتظار دیدار ما را دارند ومن نیز حدود صد هواپیما آماده دارم که همه شما می توانید بطوررایگان دراین هواپیماها جای بگیرد ودر اروپا هم چنین تشکیلاتی داده شده و درآن روز همه مردم ایران به پیشبازشما می آیند وتمام سردمداران جمهوری اسلامی در این روزکشور را ترک گفته وبه سوریه گریخته اند ودولت درگذار را همان روز در فرودگاه مهرآباد تعیین می کنیم واز بس اراجیف دل خوش کن آنهم با قیافه حق بجانبت وغلط انداز وهیکلی درشت و کرواتی شیک وبا پررویی دل بضی ها را در داخل وخارج ایران بدست آورده بود. البته سه ساعت حرف مفت زدن چندان کار آسانی نیست ولی مقادیری از این وقت را مردم با پرسش ها و راهنمائیها پر میکردند و بعضی نیز با عرضه اطلاعاتی درباره خودشان مقامی را در دولت در گذار می خواستند؟ که جناب ایشان دست رد به سینه هیچ کس نمی زد ودرداخل این هواداران خودبخود عده ای وزیر ومدیرکل برای ایران ساخته شده به وسیله هخا هم وجود داشتند و میگفتند که این وزیر و وکیل پول خرید شغل هم به هخا میداند و با پخش این برنامه در داخل ایران و همراهانی مشابه ساده دلان لوس آنجلس پیدا شده بودند که منتظرروز موعود بودند. ولی روز موعود را به جهات محرمانه سیاسی به تعویق انداخت وروز دیگری را در چندماه بعد وبا ساعت ورود به ایران تعیین کرد واین بازی ادمه داشت تا روز موعود ویک مرتبه آقای هخا غیب شد وبرنامه تلویزیونی او تعطیل شد و وزراء وکلا هم انگشت به دهان ماندند. لازم است بدانید که بعضی اوقات تلویزیون جمهوری اسلامی هم چند دقیقه از اراجیف او را به طورتمسخر پخش میکرد. می گویند در روز موعود یک مشت زنان ومردان مسن و هالو به فرودگاه مهرآباد نیز رفته بودند وفرودگاه شلوغ شده بود و پلیس ///// را متفرق کرده بود.کمدی هخا مدتهاست که فراموش شده ولی روز گذشته ایمیلی را دریافت داشتم که روی هخا را سپید کرده بود.هخا در برنامه ی کمدی خودش توهینی به شخصی یا سازمانی نمی کرد و با قیافه حق به جانب و جانم و چشمم با ببیندگانش صحبت میکرد اما دراین فیلم عده ای از همین دارندگان و برنامه سازان تلویزیون های فارسی زبان را دیدم ویا بهتراست بگوییم دیدیم که با چه حرکاتی با بینندگان و همکاران خودشان به فحاشی پرداخته بودند و فحاشی را به حد فضاحت کشانده بودند که به اصطلاح دردکانه هیچ فحش فروشی پیدا نمیشود اینها  و کمک تر////حملات را نصیب همدیگرمیکردند یکی از دوستان من میگفت وقتی همسر من این تکه فیلم ها را مدعیان آزادی کشورکه باطن خود را بطور کامل در آن ظاهر کرده بودند دیده بود. گفت: خدا پدرهخا را بیامرزد چرندیاتی میگفت ولی به خواهرو مادرهمکارانش کاری نداشت و ازمن خواست که دیش تلویزیون های ایرانی را بردارم. خواهرمن هم گفت:خوب شد چنین فیلمی را دیدیم واقعاً وای بر ما که می نشینیم با فحش وعرعر و...تماشا می کنیم. سال قبل دولت امریکا شصت میلیون دلاربرای کمک به تلویزیون ها و دیگروسائل ارتباطی فارسی زبان اختصاص داد واین لاشخورها چنان خود را روی این پول پهن کردند که دولت امریکا هم فهمید آقایان چه کاره هستند وسفره را بازنکرده جمع کرد. البته نمیشود ونباید همه سردمداران تلویزیون های ایرانی وفارسی زبان را به یک چوب راند هستند. تلویزیون هایی که نه ادعای زعامت دارند ونه به چنین حرکات کثیف و زشتی مبادرت می ورزند ولی به قول قدیمی ها یک بزگر،رمه را گز می کند. این ها آبرو و حیثیت رسانه های سمعی و بصری را به باد داده و میدهند من معتقد هستم آنها که چنین فیلم هایی را می بینند باید به این آقایان و خانم ها اعتراض کنند و کراهت عمل و گفتارشان را به آنها گوشزد کنند حفظ حیثیت هر ملتی برعهده روابط جمعی اعم از روزنامه ها و رادیوها و تلویزیون هاست. حال اگراین گروه به این نحو حیثیت میهن ومردم را حفظ کنند که وای برما، جمهوری اسلامی عاشق چنین برنامه سازانی هست که آب به آسیای آن بریزند. یکی از دوستان من که این فیلم را دیده بود به من تلفن کرد که اگر جمهوری اسلامی این تکه فیلم ها را ببینند وای برحال ما.آیا این دوست من نمیداند که جمهوری اسلامی تمام و کمال اصل این فیلم ها را دارد و احتیاجی بدیدن این تکه فیلم ها ندارد.ما باید برویم وفکری به حال خودمان بکنیم اگرتمام دست اندرکاران مبارزه با جمهوری اسلامی چنین باشند که خوشا به حال جمهوری اسلامی وای برما.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 19:4  توسط علیر ضا  | 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 20:47  توسط علیر ضا  | 

انگیزه شکل گیری نهاد مردمی از سوی بخشی از کنشگران سیاسی در درون و برون از ایران

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 12:23  توسط علیر ضا  | 

 مهندس هوشنگ کردستانی


شعار تجزیه طلبی و جدایی خواهی که گهگاه از سوی برخی افراد ناآگاه فریب خورده یا خود فروخته مطرح می شود، نباید باعث انحراف و سر در گمی آزادیخواهان از مسیر درست رسیدن به استقلال و آزادی و استقرار حاکمیت ملی گردد.
     در درازای تاریخ پر نشیب و فراز ایران که غالباً با فرمانروایی خودکامگان و مستبدان همراه بوده، مسـئله جدایی خواهی گاه و بی گاه آشفتگی هایی را پدید آورده است. در گذشته شکل برخورد با تجزیه طلبان به گونه‌ای بود که اکنون دوران آن سر آمده است.
     در دوران پیشین، اگر شخصی یا گروهی در گوشه‌ای از خاک ایران عَلَم طغیان یا خودمختاری بر می افراشت، پادشاه که فرمانروای مطلق و حاکم بی چون و چرای کشور بود، با لشگر کشی و از میان بردن جدایی خواهان آرامش را برقرار می کرد. گاه نیز فرمانروا بود که در جنگ شکست می‌خورد و چه بسا با کشته شدن او، پادشاهی به تجزیه طلب منتقل می شد.
    یکی از نمونه‌های تاریخی خروج محمود، رئیس طایفه غلجایی، از منطقه افغانستان بود. او که در تاریخ به محمود افغان معروف است، نخست پرچم جدایی و استقلال بر افراشت، سپس با آگاهی از ضعف تصمیم گیری دربار صفوی به رویارویی با پادشاه پرداخت وپس ازتسخیراصفهان و تسلیم شاه سلطان  صفوی خودرا پادشاه ایران خواند.
پدیده تجزیه طلبی و جدایی خواهی نه تنها در طول تاریخ در کشور ما، بلکه در سایر کشورها هم وجود داشته و اکنون نیز در بسیاری از کشورهای جهان دیده می شود.
     در دوران اخیر، نحوة برخورد دولت ها با این پدیده به دو شکل انجام گرفته است. در کشورهایی که حکومت هایشان به شیوه دیکتاتوری اداره می شود، برخورد با تجزیه طلبان نظامی و قهرآمیز است.
     در گذشته با شکست نظامی جدایی خواهان موضوع خاتمه پیدا می کرد، ولی اکنون با وجود شکست نظامی، به صورت عملیات چریکی و گاه همراه با عملیات انتحاری می‌تواند ادامه یابد و تنها با پیروزی نظامی نمی‌توان شعله های آتش آنرا خاموش کرد.
    تجربه پاکستان که به استقلال بنگلادش انجامید و اریتره و سودان که منجر به پدید آمدن سودان جنوبی گردید را می‌توان در ا ین زمره دانست.
    شعار تجزیه طلبی در کشورهای صاحب دمکراسی نیز دیده شده است، اما به دلیل عدم استقبا ل مردم منطقه، موفق نبوده و راه به جایی نبرده است.
     نمونه‌هایی از این نوع  در اروپا، کُرس (فرانسه) باسک (اسپانیا و فرانسه)، کاتالان (اسپانیا)، ولز و اسکاتلند (انگلستان) و کِبِک (کانادا) مشاهده می شود. در این کشورها در رویارویی با تجزیه طلبی کمتر از زور و نیروی نظامی استفاده می شود، حتی در مواردی، مانند «کِبِک» برای آگاهی از خواست  مردم همه‌پرسی نیز انجام داده‌اند ولی اکثریت خواهان  ساکنان منطقه خواهان جدایی واستقلال نشده اند
     حال این پرسش پیش می‌آید که چرا شعار تجزیه طلبی در سرزمین های عقب‌مانده یا قدرتمند اقتصادی و نظامی که مردم از آزادی و مردم سالاری برخوردار نیستند، شعار جدایی خواهی حمایت مردمی می‌یابد ولی در کشورهای صاحب دمکراسی نه؟
پاسخ به این پرسش در آن نهفته است که مردم این کشورها از نعمت آزادی و حاکمیت ملی برخوردار و در سرنوشت سیاسی کشور و امور منطقه خود دخالت دارند یعنی، شرایطی که باعث شکوفایی اقتصاد و رفاه زندگی می شود.
    در کشورهای عقب‌مانده یا عقب نگاه داشته شده، نبودِ آزادی که با نبودِ استقلال به مفهوم واقعی آن همراه است، مانع و سدّی در برابر شکوفایی استعدادها ایجاد می‌کنند که منجر به عقب‌ماندگی اقتصادی و گسترش فقر در جامعه می گردد. شعار تجزیه طلبی که استقلال، آزادی، عدالت اجتماعی و بهبود شرایط اقتصادی را وعده می دهد، می‌تواند مقبولیت مردمی پیدا نماید.
    نبود ِ استقلال و آزادی همراه با نارضایتی مردم از حکومت گران گاه می‌تواند به مذهب نیز حقانیت بخشد و دکّانداران دین با طرح شعار استقلال، آزادی و دادن وعده شرایط بهتر اقتصادی و رفاه زندگی از حمایت آن‌ها برخوردار گردند و پس از رسیدن به قدرت، همه آثار آزادی و استقلال به مفهوم واقعی آنرا پایمال کرده و فقر و تهی دستی جامعه را به مراتب بدتر از گذشته سازند.
    آنچه در ایران و کشورهای همجوار ما اتفاق افتاد و بی تردید با سلطه گری و استعمار پیوند داشت و اکنون می‌رود تا در کشورهای خاورمیانه عربی تکرار گردد، نمونه‌هایی از  این دست می باشند.
    بنابراین، آزادیخواهان و ملی گرایانی که به حق نگران تجزیه ایران هستند باید پیش از هر چیز در جهت تحقق آزادی و استقرار مردم سالاری و از میان برداشتن تبعیض که همزاد استبداد و خودکامگی است، تلاش و کوشش نمایند.
    زمانی که در ایران آزادی و استقلال واقعی و عدالت اجتماعی تحقق یابد، بی تردید شعار تجزیه طلبی- ولو از پشتیبانی بیگانگان هم برخوردار باشد - ره به جایی نمی‌بَرَد و مردم میهن دوست استان  ها و اقوام غیور و سلحشور ایران هیچ‌گاه حاضر به جدایی از سرزمین مادری و رسیدن به جدایی یا پیوند با هیچ همسایه‌ای نخواهند بود و چون گذشته با تکیه بر  مشترکات فرهنگی، شکوفایی و یگانگی خود را پاسداری خواهند کرد.
    باید دانست که اقوام تشکیل‌دهنده ملت ایران، تا چه اندازه به ایران دلبستگی دارند و چگونه با گزینش نام های ایرانی، برپایی آئین ها و سُنّت های ملی به بهره برداری از نام و شرافت اسطوره های تاریخی  احترام می‌گذارند و به حفظ یکپارچگی سرزمین مادری که هویت ملی آنان را تشکیل می دهد، پایبند و معتقد هستند. اقوام غیور و میهن پرست کُرد که نگارنده افتخار تعلق به آن قوم  را دارد تاریخ تأسیس امپراتوری ایران زمین را به جای روزِ به پادشاهی رسیدن کوروش بزرگ، روزِ بنیانگذاری سلسله ماد می‌دانند و قوم کُرد را به درستی آغاز کننده نظام امپراتوری بشمار می آورند. از این رو، هموطنانی که نگران شعار تجزیه طلبی و جدایی خواهی که این روزها به گوش می‌رسد هستند، بیش از هر چیز باید بکوشند استقلال-آزای و حاکمیت ملی راجایگزین نظام استبداد سیا سی- مذهبی حاکم برکشورسازند وهمه اقوام وتیره های ایرانی رادر هماهنگی های برابر قراردهند.
    کسانی که می‌گویند «اگر قرار باشد یک وجب خاک مقدس ایران از  مام وطن جدا گردد، پشت سر نظام می ایستیم» باید توجه داشته باشند که وجود و تداوم  نظام کنونی است که خطر تجزیه طلبی را پدید آورده و به آن دامن می زند. از این رو، برای حفظ تمامیت ارضی به جای آنکه پشت سر حکومت استبدادی قرار گیرند بهتر است که در رویارویی با آن برخاسته و با برپایی نظامی برخاسته از اراده مردم، آزادی‌های فردی و اجتماعی را تحقق بخشیده و به وابستگی اقتصادی و سیاسی کشور به بیگانگان پایان دهند.
باید توجه داشت که سردمداران جمهوری اسلامی به دو دلیل از طرح شعار تجزیه طلبی ناخرسند نیستند:
1-  به دلیل آنکه آزادیخواهان و مخالفان استبداد مذهبی به جای رویارویی با نظام پشت سر آن‌ها قرار گیرند.
2- با توجه به آنکه سرنگونی جمهوری اسلامی در پیدایش یک همبستگی ملی و سراسری است. به همین دلیل با همه توان و قدرت استبدادی مانع شکل‌گیری این همبستگی در درون کشور شده و اکنون نیز از راه‌ها و شیوه‌های گوناگون می کوشند مانع ایجاد همبستگی ملی میان ایرانیان بیرون از کشور شوند.
     طرح شعار تجزیه طلبی می تواند در میان آزادی خواهان تفرقه ایجاد کرده مانع شکل گرفتن همبستگی ملی گشته و یا دست کم آنرا به تأخیر اندازد.
     پس از فروپاشی روسیه شوروی اگر در ایران نظامی صاحب دمکراسی وجود می داشت، این امکان می‌بود که بخش‌هایی از سرزمین های جدا شده از سرزمین مادری به دامن وطن برگردند و این امید هم بود که با یکی شدن مردم سرزمین هایی که از هزاره های گذشته دارای تاریخ و فرهنگ مشترک بوده‌اند با یک اتحاد وپیوند اقتصادی – سیاسی قدرتی پدید آورند که حافظ بقای آنها در دنیای آشوب زده ومتحول کنونی باشد ولی وجود حاکمیت استبداد مذهبی بر ایران و سیاست‌های نادرست و نابخردانه ای که کاربدستان جمهوری اسلامی پیش گرفته اند، امکان سودبری از فرصت تاریخی پدید آمده را در التیام بخشیدن روابطه ارمنستان و آذربایجان شمالی وهم آهنگی میان آن‌ها با ایران را از میان برد. فرصت بی مانندی که امکان تکرارش در شرایط فعلی بسیار ضعیف بنظر می رسد.
     اکنون اگر بیست و هفت کشور اروپایی با فرهنگ، زبان و تاریخ متفاوت و برخوردهای نظامی خونین می‌توانند به خاطر منافع مشترک با هم متحد شوند، دلیلی وجود ندارد که مردم سرزمین هایی که دارای تاریخ، فرهنگ، گاه آداب و رسوم و زبان مشترک هستند نتوانند اتحاد اقتصادی و سیاسی قدرتمندی را بنیان گذارند.
    تنها راه برآورده شدن این آرزوی بزرگ آن است که مردم در این سرزمین ها از نعمت استقلال و آزادی برخوردار باشند تا در سایه مردم سالاری، دولت مردانی را  بر گزینند که به منافع بزرگ این اتحاد و قدرت بزرگ برآمده از آن بیاندیشند و به خواست مردم خود جامة عمل بپوشانند و با تلاش‌های خود، آسیای مرکزی و غربی و نیز قفقاز تاریخی را به منزلت فرهنگی و سیاسی که در گذشته داشت، باز رسانند. بی تردید این اتحاد همانند اتحادیه های دیگر آسیایی موجب رشد و پیشرفت کشورهای تمدن ساز یاد شده آسیایی خواهد شد.
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 14:52  توسط علیر ضا  | 

فعالیت سیاسی+شبکه ما هو اره ای کانال۱=تجارت؟!!!!مـــــــا هستــــــیـــــم




با سلام  به دو ستان گرامی. از امروز ما تصمیم دا ریم دست به یک سر یع افشا گر یها
با سلام  به دو ستان گرامی. از امروز ما تصمیم دا ریم دست به یک سر یع افشا گر یها بزنیم. وقبل  از هر چیز با ید به دو ستان 
و سروران گرامی عرض کنم.این به این منظو ر نیست که ما  قصد اختلاف بین گرو ها ی سیا سی دا ریم.چون خیلی از دو ستان سیا سی ما واقعا از همه چیز خو د گذ شتن, و با تمام وجود وارد میان کارزار با جمهو ری اسلا می شدن.که بنده در همینجا دست یک یک انها رو می بو سم.با تمام سختیها و فشار از طرف  جمهو ری اسلامی مقا وت کردن و هیچ سهم خو اهی ندا شتن.ولی در عو ض عد ه ای سود جو خو د را سیا سی جا زده و از این  طریق به تجا رت پر دا ختن.و از همه مهمتر اینکه با عث شدن با کا رها شون هیچ گرو هی نتو نه در مدت این ۳۳سال به نتیجه بر سن.یکی از دو ستان عزیز و گرامی به بنده خرده گر فت که چرا میگو ید در این  مدت کا ری نشده و ایشان از این جمله نا را حت بو دن.او لا باید عر ض کنم دو ست و استاد گرامی صحبت من با همه سیا سیون نبو د .بلکه با عده ای بود که  فکر مناف و سهم خو اهی بو دن.این افراد برای همین  در همه جا با عث می شدن  که نشستها به بن بست بر سه.چون اگر دو ستانی که زحمت کشیده بو دن و این نشستها رو  به نتیجه می رساندن.انها چطو ری می تو نستن تجا رت کنن و به سو دهای کلان برسن.که ما  در او لین کار اقدام خو اهیم کرد به افشا گری این افراد.در این فیلم که بنده گذا شتم شما  خو اهید دید که اقای شهرام هما یون با قا طعیت میگه تجار هست و  شبکه ما هو ار های که دا ره تبلیغی برای
تجا رت ایشان هست حالا قضا وت با شما؟!!!!! و  در قسمت دیگه همین فیلم اقای کا مران اتابکی رو می بینید که با بی ادبی تمام به شهرام هما یون حمله می کنه و هر چی از دهنش در میاد به شهرام هما یون میگه.و در قسمتی دیگه از این فیلم شما اقای بهروز صور اسرافیل رو می بنید که چطو ری به بینده سبکه حمله می کنه .حالا شما قضا وت کنید که ما بیراه گفتیم؟!!!!!!!! لطفا فیلم از دقیقه۲/۱۶ ببینید. و ما فیلم با فر متهای مختلف اماده کردیم که می تو انیم از طریق ایمیل  برای دو ستان ار سال کنیم با سپا س
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 15:48  توسط علیر ضا  | 

2011.08.12

کاوه آهنگری

تحلیل گر مسایل سیاسی

اسلحه، دفاع و

آزادی

آزادی تنها خودبودن و برای خود بودن نیست، بلکه توانایی با دیگران و برای دیگران بودن نیز هست. آزادی فهم چگونه بودن با خود و دیگری است. آزادی رویکرد، بینش، فهم، منطق، خود آگاهی و خودشناسی است. آزادی دانستن حد و حدود خود و شناخت حق و حقوق دیگری است. آزادی نظم است، قانون گرایی و رعایت و احترام به آن است. آزادی قانون است، آزادی باور و هستی ارگانیک است. نوعی بودن که برخاسته از اندیشه ارگانیک یعنی همه با هم بودن است. آزادی شعور است، نوع نگاه است. آزادی باورمند بودن به گفتگو است چونکه تنها در حالت گفتگو است که طرفین حق وجود و حضور همسان خواهند داشت. آزادی آشتی است یا با آن، نه جنگ بلکه در قطب مخالف با آن. آزادی بردباری و تحمل بودن دیگری است. آزادی انسانیت و انسان دوستی است. آزادی هم حق است هم وظیفه، حق بودن خود و وظیفه‌ پاسداشت بودن و هستی دیگری....


شاید اسلحه تو را محافظت کند ولی بدون تردید به تو آزادی نخواهد داد.

ایده‌ای داشتم در رابطه با آزادی که در یک جمله خلاصه و در فیسبوک خودم منتشر کردم. ظاهرا این جمله سرشار از ناگفته‌هاست، نقد و نظرات متعددی را باخود به همراه آورد به‌ همین خاطر برآن شدم که هرچند کوتاه و در حد توان خود آن را شکافته و شاید که بتوان با علاقه مندان به این موضوع به گفتگو نشست.

عده‌ای از منتقدین بر این نظرند که در ین ایده اسلحه و وجود آن نفی شده‌است، عده‌ای دیگر بر این باورند که اگر کردستان آزاد شود پس کردها آزادند، دوستانی بر این باورند که ملت کرد میتواند از طریق اسلحه به آزادی برسد، دوستی دیگر میگوید که میشود آزادی بدست آمده را از طریق اسلحه مصون نگهداشت. بعضی از دوستان صحبت از دیپلماسی میکنند و آن را با آزادی مترادف میدانند. در جایی دیگر دفاع و آزادی همسان انگاشته میشود، آیا اسلحه وسیله است؟ و ..... غیره.

در این ایده‌ی کوتاه به باور من نه وجود اسلحه نفی شده و نه آزادی از اسلحه خواهد زائید. با نگاهی اجمالی میبینیم که آزادترین و دمکراتترین کشورها دارای بیشترین و پیشرفته‌ترین نوع اسلحه‌ها هستند. از طرفی دیگر دفاع از خود به عنوان یک اصل مسلم درآمده و حتی ماده 51 منشور سازمان ملل متحد صراحتا به حق دفاع از خود اشاره نموده است. اگر تجاوز و حمله‌ای صورت گیرد دفاع از خود حتی با اسلحه مشروع میباشد. پس به این ترتیب رابطه حق دفاع از خود با اسلحه زیاد پیچیده نیست. ولی بدون تردید نمیتوان آزادی را با اسلحه یکسان انگاشت، اسلحه موجودی بی جان و بی‌شعور و جان ستان است ولی آزادی چه؟

آزادی تنها خودبودن و برای خود بودن نیست، بلکه توانایی با دیگران و برای دیگران بودن نیز هست. آزادی فهم چگونه بودن با خود و دیگری است. آزادی رویکرد، بینش، فهم، منطق، خود آگاهی و خودشناسی است. آزادی دانستن حد و حدود خود و شناخت حق و حقوق دیگری است. آزادی نظم است، قانون گرایی و رعایت و احترام به آن است. آزادی قانون است، آزادی باور و هستی ارگانیک است. نوعی بودن که برخاسته از اندیشه ارگانیک یعنی همه با هم بودن است. آزادی شعور است، نوع نگاه است. آزادی باورمند بودن به گفتگو است چونکه تنها در حالت گفتگو است که طرفین حق وجود و حضور همسان خواهند داشت. آزادی آشتی است یا با آن، نه جنگ بلکه در قطب مخالف با آن. آزادی بردباری و تحمل بودن دیگری است. آزادی انسانیت و انسان دوستی است. آزادی هم حق است هم وظیفه، حق بودن خود و وظیفه‌ پاسداشت بودن و هستی دیگری. آزادی رها بودن از قید و بند ایسمهای تکساحتی یان هرگونه خوانش تکساحتی از هر ایسمی است در این گیتی. آزادی یعنی نبود جزم‌اندیشی و بنیادگرایی . آزادی تعریف خود بر منبای نفی غیر خود نیست. آزادی کشیدن دیوار و حصار بدور خود نیست. آزادگی کشتن مخالف خود نیست. آزادی در حین برای خود بودن مسئولیتی اخلاقی در برابر دیگران است. "" آزادی با منطق رابطه تنگاتنگ دارد"" (اریک فروم). بهمین خاطر جامعه‌ی تهی از منطق یا رشد نیافته در بعد منطق زیستن و چگونه زیستن نمیتواند آزاد باشد. آزادی با امنیت ارتباطی مستقیم دارد و "" تنها چیزی که امنیت را میتواند تامین کند، آزادی است."" ( کارل پوپر). با این حساب نمیتوان بدون امنیت اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، دینی، جنسی و جسمی از آزادی سخن راند یا آزاد بود. آزادی برای انسان اجتماعی یعنی وجود عقلیت اشتراکی، قراردادی و ارگانیک.

آزادی آنچکه باید باشد است و تنیده در دمکراسی و "" دمکراسی آنجاست که مردم توانایی بازداشتن حکام و مسئولان برتر خود را از خودسری داشته باشند."" ( کلود. آ. هلوتیوس). آزادی حق مخالفت و وتغییر و تحول خواهی است.

آزادی آزادی است.

 ایمیل نویسنده: Kaweahengeri@gmail.com

برگرفته از : ایران گلوبال

انتشار از: Vandad Oladazimi

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 13:57  توسط علیر ضا  | 


 به استحضار میرساند ، اخیرا بیانیه ای  با امضای شخصی ی چند نفر درمورد 30 تیرمنتشر گردیده   ومتعاقب آن آقایان سالار سیف الدینی وتیرداد بنکدارنقدی برآن نگاشته و در برخی از سایت ها ی اینترنتی تحت عنوان نقد بر بیانیه جبهه ملی ایران منتشرکرده اند.صرفنظر ازمفاد ومحتوای آن  بیانیه ، نوشته مزبور مربوط به سازمان جبهه ملی ایران نبوده است . بیانیه های رسمی جبهه ملی ایران با امضای این سازمان وتوسط روابط عمومی هیئت اجرائیه جبهه ملی ایران منتشرمیگردد.    و در مورد روز 30 تیرنیزاعلامیه رسمی «سی ام تیرروزنمادین شهدای راه آزادی »  به همین گونه انتشاریافته است .
موجب سپاسگزاری است که این توضیح به اطلاع همگان رسانیده شود .
                                  با احترام روابط عمومی هیئت اجرائیه جبهه ملی ایران
                                                                         18 /5 /90
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 10:33  توسط علیر ضا  | 

 در صورت عدم دسترسی به آنتی فیلتر و تمایل به دیدن فیلم ایمیل خود را در قسمت نظرات و به صورت خصوصی ارسال کنید تا فیلم برای شما ایمیل شود.
 
ساعاتی پیش فیلم جدیدی از صحنه جان دادن ندا آقا سلطان منتشر شد که رسوایی بزرگ رسانه ای حکومت را رقم زد. پیش از این حامیان حکومت گفته بودند تمام ماجرای قتل صحنه سازی است و حتی خون روی صورت ندا به وسیله کیسه خونی که در دستش بود روی صورتش ژاشیده شده. در این فیلم جدید و واضح رسوایی بزرگ برای این مدعا رقم می خورد. به همین مناسبت در این پست فوق العاده تمام جزییات مستند و آخرین فیلم های مربوط به شهادت ندا آقا سلطان درج شده است. با توجه به اینکه فیلم های ذکر شده در یوتیوب بارگذاری شده است و این سایت در ایران فیلتر است. توصیه می شود برای مشاهده فیلم ها از اینترنت پر سرعت و آنتی فیلتر استفاده کنید. در صورت عدم دسترسی اگر تمایل به دربافت فیلم ها داشتید در بخش نظرات ایمیل خود را به صورت خصوصی اعلام کنید تا فایل فشرده شده فیلم های برای شما ارسال شود.

دو فیلم اول مربوط به شهادت ندا از دو زاویه است. فیلم سوم که بعدها منتشر شد رسوایی بزرگ صدا و سیما و مقامات ایران از جمله محسنی اژه ای را رقم زد. حکومت ایران مدام می گفت ندا در کوچه ای خلوت و به دور از درگیری های کشته شده است. اما این فیلم به خوبی نشان می دهد که ندا در فاصله ای کمتر از ۵۰۰ متر از  صحنه درگیری ها به شهادت رسیده است.

فیلم آخر صحنه دستگیری قاتل است که مدارک شناسایی او توسط مردم ضبط شد. اما از انجا که قرد یاد شده به طور مشکوکی مفقود شده است هنوز نمی توان در این باره اظهار نظری قطعی کرد.

 مجموعه این فیلم ها نشان می دهد که چطور حکومت با میدان دادن به نیروهای اطلاعات و بسیج مردم را به خاک و خون می کشد.

 

 برای مشاهده فیلم ها باید

قبل از هر چیز لازم به ذکر است تا به حال ۳ فیلم از صحنه تیر خوردن ندا موجود است:

فیلم اول:

اوراق هویت عباس کارگر جاوید، تیرانداز و قاتل احتمالی‌ ندا آقاسلطان

اوراق هویت عباس کارگر جاوید، تیرانداز و قاتل احتمالی‌ ندا آقاسلطان

 

فیلم دوم:

فیلم سوم:

 

لینک فیلم چهارم منتشر شده در ۲۱ خرداد۸۹

 

مصاحبهٔ دکتر حاضر در صحنه ( آرش حجازی ) با بی‌ بی‌ سی‌ انگلیسی

(آرش در صحنه مربوطه پیراهن سفید به تن دارد و سعی‌ می‌کند خونریزی محل اصابت گلوله را متوقف کند.)

مصاحبهٔ (آرش حجازی) با بی‌ بی‌ سی‌ فارسی‌

(این فیلم نسبت به مصاحبه با بخش انگلیسی بی‌ بی‌ سی،‌ بسیار خلاصه تر و ناقص است)

نظر وقیحانه صدا و سیما در مورد این قتل (شبکه خبر) :

بقیه چرندیات رسانه‌های دولتی را اینجا بخوانید(خبرگزاري فارس، خبرگزاري ايرنا ، روزنامه جوان، روزنامه «وطن امروز» متعلق به مهرداد بذرپاش)

بعد از اینکه آرش حجازی با بی‌ بی‌ سی‌ مصاحبه کرد رسانه‌های دولتی اتهامات زیادی را متوجه او کردند در نتیجه دکتر حجازی در وبلاگ خود در پرشین بلاگ مطلبی را تحت عنوان “پاسخ چند سؤال” نوشت که نوشتن همین مطلب باعث شد سایت پرشین بلاگ دسترسی‌ او را به وبلاگش مسدود کند پس از این دکتر حجازی به وبلاگ جدیدی در بلاگر کوچ کرد و “پاسخ چند سوال” را در وبلاگ جدید قرار داد اما این پایان نقش آرش حجازی در این ماجرا‌ نبود پس از چند روز همان کارت‌های شناسأ‌یی که آرش حجازی در مصاحبه با بی‌ بی‌ سی‌ اشاره کرده بود در وب منتشر شد و حالا او به عنوان معتبرترین یا شناخته شده‌ترین شاهد ماجرا باید این مدرک را تائید یا رد میکرد که اتفاقا در مطلبی تحت عنوان “ضارب ندا آقا سلطان” عکس‌ها را تائید کرد.

و اما عکس‌ها و مشخصات ضارب احتمالی‌:

عباس کارگر جاوید، تیرانداز و قاتل احتمالی‌ ندا آقاسلطان

عباس کارگر جاوید، تیرانداز و قاتل احتمالی‌ ندا آقاسلطان

اوراق هویت عباس کارگر جاوید، تیرانداز و قاتل احتمالی‌ ندا آقاسلطان

اوراق هویت عباس کارگر جاوید، تیرانداز و قاتل احتمالی‌ ندا آقاسلطان

اوراق هویت عباس کارگر جاوید، تیرانداز و قاتل احتمالی‌ ندا آقاسلطان

اوراق هویت عباس کارگر جاوید، تیرانداز و قاتل احتمالی‌ ندا آقاسلطان

اوراق هویت عباس کارگر جاوید، تیرانداز و قاتل احتمالی‌ ندا آقاسلطان

اوراق هویت عباس کارگر جاوید، تیرانداز و قاتل احتمالی‌ ندا آقاسلطان

اوراق هویت عباس کارگر جاوید، تیرانداز و قاتل احتمالی‌ ندا آقاسلطان

اوراق هویت عباس کارگر جاوید، تیرانداز و قاتل احتمالی‌ ندا آقاسلطان

اوراق هویت عباس کارگر جاوید، تیرانداز و قاتل احتمالی‌ ندا آقاسلطان

اوراق هویت عباس کارگر جاوید، تیرانداز و قاتل احتمالی‌ ندا آقاسلطان

یک کارت مربوط به افراد حاضر سر صندوقهای رأی گیری در روز انتخابات بوده و دو کارت دیگر، کارت تردد می باشند که یکی تاریخ اعتبار آن به پایان رسیده و دیگری دارای اعتبار می باشد.

فرد فوق، عباس کارگرجاوید عضو سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ، همان کسی است که در قتل ندا آقا سلطان دست داشته است و توسط مردم دقایقی بعد از قتل ندا بازداشت می شود و کارت شناسایی اش بدست مردم می افتد .  آرش حجازی یکی از شاهدین لحظه قتل ندا آقا سلطان نیز بر این مسئله صحه گذاشته بود که قاتل توسط مردم شناسایی شده و کارت شناسایی اش بدست مردم افتاده است.

نکته جالب اینکه نامبرده از جمله افرادی است که در انتخابات اخیر به عنوان ناظر فرمانداری تهران مسئول نظارت بر صندوق شماره ۱۲۱۸ بوده است.

با توجه به اوراق هویت، شخص مذکور عضو هیئت رزمندگان غرب تهران، محبان فاطمه زهرا می باشد، آدرس این هيأت بدین شرح می باشد: تهران ، خيابان آزادي، بعد از زير گذر يادگار امام(ره) جنب ستاد ناحيه مقاومت بسيج مقداد ، مهديه امام حسن مجتبي

همچنین در کارتی که مربوط به فرمانداری و برای مسوولین صنوقهای انتخابات می باشد، مشاهده می شود که منطقه ۱۱ ذکر شده است که با توجه به نقشه مناطق تهران (اینجا) و فاصله این منطقه با آدرس هیئت مذکور، احتمال جعلی بودن کارتها بسیار پایین است. به علاوه در اختیار داشتن ۳ کارت مختلف از یک شخص، احتمال اینکه فرد یا گروهی قصد ایجاد اتهام دروغین را داشته باشند تا حدود زیادی رد می کند.

———————————————————–

آخرین ویدیو از عباس کارگر جاوید منتشر شد و کاملا با گفته‌های قبلی‌ آرش حجازی مطابقت داشت (

دیگر تردیدی نیست که عباس کارگر جاوید همان قاتل ندا است

تصویر قاتل ندا در این ویدئو با عکس‌های عباس کارگر جاوید که قبلا منتشر شده بود و به تائید آرش حجازی هم رسیده بود تطابق دارد.

کلیپ ویدئوی فردی که هویت وی پیش‌تر از سوی دکتر آرش حجازی شاهد قتل ندا آقاسلطان به عنوان مظنون درجه یک، تایید شده بود [عباس کارگر جاوید] و مشخصات ظاهری وی با مشخصات کارتهای شناسایی و گفته های شاهد جنایت (لخت شدن توسط مردم پس از دستگیری) مطابقت دارد، اخیرن در فضای مجازی پخش شده است. در این کلیپ کوتاه ضارب، لحظاتی پس از قتل و در محاصره مردم دیده می شود.

در گردآوری این مطلب از وبلاگ های مختلف استفاده شده است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت 18:28  توسط علیر ضا  | 

انتشار ويديوي جديدي از صحنه جان باختن ندا آقا سلطان

انتشار ويديوي جديدي از صحنه جان باختن ندا آقا سلطان video
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت 14:10  توسط علیر ضا  | 

افشای هو یت یکی دیگه از شهدای جنبش سبز. شبنم سهرابی را اتومبیل نیروی انتظامی زیر گرفت

رای ما کجاست :هویت یکی دیگر از شهدای عاشورای تهران مشخص شد. شهید شبنم سهرابی ، 34 ساله از کشته شدگان روز عاشورا، توسط خودروی نیروی انتظامی زیر گرفته شد .

ششم دی ماه سال گذشته مصادف با روز عاشورا بیش از 14 نفر در اعتراضات خیابانی کشته شدند. برخی هاشان با گلوله ،برخی را از روی پل پرتاب کردند و برخی توسط خودروهای نیروی انتظامی به زیر گرفته شدند.

سید علی موسوی ، خواهر زاده میرحسین موسوی،مهدی فرهادی نیا،محمدعلی راسخی نیا،امیر ارشدی ،شهرام فرجی از جمله شهدای عاشورای پس از انتخابات هستند. شبنم هم از آن دسته قربانیانی است که توسط ماشین نیروی انتظامی زیر گرفته و کشته شد.

مادر میانسال شبنم ، به خاطر ترس ، تا کنون درباره ماجرای کشته شدن دخترش سکوت کرده و این درد را ماهها در سینه حبس کرده است.

گریه امانش را بریده است. هنوز لباس سیاه بر تن دارد و با گوشه روسری سیاه، اشک ها یش را پاک می کند:" او ظهر عاشورا برای گرفتن نذری از خانه اش خارج شد و نمی دانست چنین سرنوشتی آن هم روز عاشورا در انتظارش باشد. "

روز عاشورا شبنم با چند تن از دوستانش در منزل خود در خیابان شادمان بوده، او برای گرفتن نذری ،ظهر عاشورا از منزل خارج می شود . تا ساعت پنج بعدازظهر دوست شبنم منتظر می ماند و وقتی می بیند خبری از شبنم نیست ،به سر خیابان می رود و با پرس و جو متوجه می شود که خوردروی نیروی انتظامی زنی چاق و درشت هیکل را که نشانه های شبنم بوده ، به زیر گرفته است و با مراجعه به کلانتری محل مطمئن می شود که آن قربانی، شبنم بوده است.

اما دوست شبنم هیچ نشانه و شماره ای از خانواده شبنم نداشت .او با همراهی نگین دختر شش ساله شبنم خانه مادربزگ را پیدا می کند و خبر کشته شدن شبنم را به مادرش می دهد.

مادر شبنم می گوید:" هر روز با خودم می گویم چطور ممکن است ماشین نیروی انتظامی دختر مرا زیر کرده باشد؟ شبنم هیکل درشتی داشت و چاق بود و نمی توانم آن هیکل را تصور کنم که زیر چرخ های ماشین نیروی انتظامی له شده باشد. "

شاهدان عینی می گویند ماشین نیروی انتظامی با سرعت به شبنم برخورد می کند وبعد از چندین بار رد شدن از شکم شبنم ، او را زیر چرخ هایش له می کند.

بعد از چند روز بی خبری از وضعیت شبنم و پس از پی گیری های مادر میانسال، جسد او در یکی از سردخانه های کهریزک پیدا می شود. مادر می گوید:" به همه جا سر زدم . تمام بیمارستان ها را زیر و رو کردم و فهمیدم که شبنم را به بیمارستان رسول اکرم منتقل کرده اند اما از او هیچ خبری نبود و هیچ کس هم پاسخگو نبود تا این که بعد از بیست روز بی خبری از وضعیت دخترم به خانه ما تلفن کردند و گفتند که جسد دخترم در سردخانه کهریزک است."

بیست روز بعد از مرگ شبنم ،جسدش تحویل خانواده داده می شود و در میان تدابیر شدید امنیتی و تهدید خانواده در قطعه 86 بهشت زهرا دفن می شود.

مادر می گوید:" موقع مراسم تدفین نیروهای پلیس دورتادور قطعه 86 را محاصره کرده بودند و بارها هم با من تماس گرفته شد که حق ندارم درباره کشته شدن شبنم چیزی بگویم . به همین خاطر هم من هم سکوت کرده بودم."

در پروانه ی دفن شبنم سهرابی نوشته شده که علت مرگ"صدمات متعدد در اثر اصابت جسم سخت و عوارض ناشی از آن" است و ماههاست که تلاش های مادر برای مشخص شدن این جسم سخت بی نتیجه مانده است. او می گوید:" دخترم را با ماشین نیروی انتظامی زیر گرفته اند اما علت مرگش را نوشته اند برخورد با جسم سخت. می خواهم بدانم که آیا این جسم سخت اسمی ندارد؟ "

مادر شبنم مدام می گوید:" خون دخترم را پایمال کرده اند و من حق او را از کسی جز خدا طلب نمی کنم . پی گیری های من برای شناسایی قاتل دخترم بی نتیجه مانده اما خوب می دانم که خدای شبنم روزی به این بی عدالتی ها و ظلم ها پایان می دهد. چگونه است که در روز عاشورا ماهی که خون ریختن حرام است؛ به آسانی خون جوانان وطن را بر زمین می ریزند. یعنی آیا خدا نمی خواهد جواب این ظلم ها را بدهد؟ خوب می دانم که روزی قاتلان دخترم شناسایی می شوند و آن روزی است که شاید کمی از دردهای من کاسته شود."

او به نگین شش ساله که حالا تنها شده نگاهی می اندازد ": این روزها مدام می پرسد چرا مامان بر نمی گرده چه جوابی دارم به او بدهم جز آنکه بگویم مادرت به بهشت رفته است . او با چشمهای غمگینش به من زل می زند و می گوید بهشت چقدر دور است ."

مادربزرگ این روزها خانه خودش را رها کرده تا ازنگین شش ساله تنها یادگار دخترش در خانه او نگهداری کند اما تحمل خانه برایش بسیار سخت است:" شبنم زندگی را دوست داشت. تازه در کلاس های قالی بافی ثبت نام کرده بود. برای زندگی اش برنامه ها داشت اما نگذاشتند دخترم زندگی کند."

پراید سفید رنگ شبنم که بعد از عاشورا در پارکینگ خانه پارک شده است مادر را مدام به یاد دخترش می اندازد:" شبنم عاشق سفر بود و با این ماشین تا به حال بسیاری از شهرهای ایران رابا این پراید گشته بود . هر وقت ماشینش را می بینم دلم به درد می آید.تحمل این خانه برایم سخت است اما به خاطر نگین کوچولو مجبورم بمانم. خانه خودمان در خیابان کارون است و برای دخترهایم سخت است که نگین آنجا بماند چرا که آنها دانشجو هستند و نگین خیلی شیطنت های کودکانه اش زیاد است . برای همین از عاشورا به بعد من در این خانه مانده ام تا از نگین مراقبت کنم."

شبنم سال ها پیش به خاطر اعتیاد از شوهرش جدا شده بود و با نگین در آپارتمان کوچک شان در خیابان شادمان زندگی می کردند.حالا شبنم نیست و نگین با مادربزرگ خود روزها را سپری می کند اما هر روز چند بار از مادر بزرگ می پرسد که مامانش کجا رفته است.

مادر می گوید:" نگین سال بعد به مدرسه می رود اما می ترسم آمادگی مدرسه را نداشته باشد. او به لحاظ روحی بسیار آسیب دیده است." و نگین کوچک با چشمان درشت غمیگنش به دهان مادربزرگ زل زده و دوباره داستان مرگ مادرش را می شنود. روزها و ماهها می گذرند و هر روز خبر جدیدی از قربانیان و شهدای روز عاشورا و جنبش سبز روشن می شود. کسی تا کنون نام شهید شبنم سهرابی 34 ساله را نشنیده بود و لحظه ی مرگ این زن جوان و به زیر گرفته شدنش توسط نیروی انتظامی شاید در دوربین ها و فیلم ها ثبت نشده باشد اما در ذهن شاهدان خیابان شادمان در ظهر عاشورا ثبت شده و شاید روزی آنها این جنایات را باز گو کنند.



مادر شبنم سهرابي : چطور توانستيد از روي پيكر فرزندم بگذريد؟

مادر شبنم سهرابي، زن جواني كه ظهر عاشورا در زير چرخ هاي ماشين نيروي انتظامي جان باخت، در مصاحبه با "روز" اعلام كرد كه به او اجازه شكايت براي پي گيري شهادت فرزندش را نمي دهند. در ميان مصاحبه، صداي نگين، دختر خردسال اين جان باخته مرتب به گوش مي رسد كه فرياد مي زند: "مامان منو تنها نميذاره خودش قول داده ميدونم زنگ ميزنه و..."

شبنم سهرابي، زن 34 ساله اي است كه ظهر روز عاشورا توسط خودرو نيروي انتظامي زير گرفته شد و شاهدان عيني اين صحنه را چنين بازگو كردند: "ماشين نيروي انتظامي با سرعت به شبنم برخورد كرد و بعد از چندين بار رد شدن از شكم شبنم، او را زير چرخ هايش له كرد."

وقتي تلفن كردم، نگين دخترك 6 ساله شبنم سهرابي در همان زنگ اول گوشي را برميدارد. او با هيجان داد ميزند: "مامان بالاخره زنگ زدي؟ من ميدونستم بهشت تلفن داره و تو منو يادت نميره و..."

صداي من همه هيجان دخترك را فرو مي نشاند. اين سوي خط خبرنگاريست كه سراغ مادر بزرگ نگين را مي گيرد و نگين كه همچنان منتظر تلفن مادرش است از من ميخواهد تلفن را زياد اشغال نكنم چون ممكن است مادرش زنگ بزند و تلفن اشغال باشد و...

اما مادر شبنم سهرابي كه به شدت تحت فشار است تا از دختر شهيدش حرفي نزند، مي گويد او را به دادسراي جنايي راه نميدهند و حتي امكان شكايت را از او گرفته اند.

گفتگوي "روز" با مادر شبنم سهرابي را در ذيل بخوانيد.

خانم سهرابي، شما از بي نتيجه ماندن پي گيري هايتان براي معرفي قاتل دخترتان سخن گفته ايد ممكن است در اين زمينه توضيح دهيد؟ آيا شما شكايت كرده ايد؟

نه شكايت نكرده ام. يعني نگذاشتند شكايت كنم. رفتم دادسراي جنايي و گفتم ميخواهم شكايت كنم و بدانم چه كسي دختر مرا زير گرفته است. چگونه توانسته است چندين بار از روي دختر من رد شود و آيا اسم او را مي توان انسان گذاشت؟ اما گفتند همين چيزهايي كه ميگويي كه بچه ات اينگونه شده و.... شكايت است؛ تو برو ما پي گيري ميكنيم. برگشتم اما بعد از آن بارها رفته ام ديگر اجازه ورود به دادسرا به من نمي دهند. هر بار مي گويند شماره تلفنت را بده حاج آقا خودش به شما زنگ ميزند. و من تا به حال بيش از ده بار شماره داده ام اما نه تماسي مي گيرند و نه اجازه ورود به دادسرا را به من ميدهند. تا به حال هم نه كسي به من سر زده و نه كسي در اين مورد سئوالي كرده است.

شما چگونه متوجه شهادت دخترتان شديد؟

من 4 روز از دخترم بي خبر بودم. شبنم با دخترش، نگين زندگي ميكرد و روز عاشورا از خانه خارج شده بود تا غذا بگيرد اما برنگشته بود. دوستانش كه منزل او بودند نگران شده و دنبال او مي روند كه شاهدان شهادت دخترم به آنها قضيه را مي گويند. آنها آدرس و شماره تلفن مرا نداشتند و نگين هم فقط خانه پدرش را بلد بود. نگين دوستان مادرش را به منزل پدرش مي برد و از طريق او، خانه مرا پيدا كردند. به من گفتند تصادف كرده است. دوستان دخترم همه بيمارستان ها را زير و رو و او را در بيمارستان رسول اكرم پيدا كرده بودند. رفتيم آنجا اما به ما گفتند كه شبنم را فقط يك روز در اين بيمارستان نگهداشتند و چون جا نداشتند او را به پزشكي قانوني كهريزك منتقل كردند.

براي تحويل پيكر شبنم، مشكلي پيش نيامد؟

رفتم پزشكي قانوني كهريزك و عكس شبنم را نشان دادم. گفتند بايد نامه قانوني بياوريد تا تحويل دهيم. رفتم كلانتري محل و بيمارستان و 5 روز طول كشيد تا روال اداري طي شود. نامه را گرفتيم و رفتيم پيكر بچه ام را تحويل گرفتيم.

وقتي پيكر شبنم را تحويل گرفتيد چه وضعيتي داشت؟

22 روز از شهادت شبنم مي گذشت و صورتش را كه ديدم انگار زجر كش اش كرده بودند. خيلي غم انگير بود اما فقط همين صورتش را ديدم يعني فقط گذاشتند صورتش را ببينم. بقيه پيكر دخترم را نديدم. حتي موقع خاكسپاري هم جز صورتش، چيزي نديدم اما ميدانم كه له شده بود شكم دخترم له شده بود و.....

در برگه پزشكي قانوني، علت مرگ را چه چيزي نوشته اند؟

در برگه پزشكي قانوني نوشته اند مرگ بر اثر اصابت جسم سخت و عوارض ناشي از آن. من هم رفتم شكايت كنم اما نگذاشتند. در حاليكه دختر بيگناه من را زير ماشين له كرده اند نميگذارند من پي گيري كنم من ميخواهم بگويند كه اسم اين جسم سختي كه پزشكي قانوني نوشته چيست و چگونه توانستند چند بار از روي دخترم با ماشين رد شوند. خب به او خوردند چرا نگه نداشتند كمكش كنند چرا...

خانم سهرابي، نگين بعد از اين با شما زندگي خواهد كرد؟

بله نگين پدر پيري دارد كه دخترم به خاطراعتياد او، از او جدا شد. او در شرايطي نيست كه بتواند از دخترش نگهداري كند. از طرفي، نگين به من عادت دارد. شبنم كه رفت، من نباشم نگين نيز از دست مي رود.

نگين هنوز منتظر تلفن مادرش است و...

به او گفته ام كه مادرش به بهشت رفته است ميداند كه ديگر مادرش بازنخواهد گشت اما او فقط 6 سال دارد مدام مي گويد: "مادرم هميشه مي گفت مرا تنها نميگذارد براي همين ميدانم كه به من زنگ ميزند و..." نمي توانم زياد به او فشار بياورم داد ميزند و گريه ميكند و دلم برايش مي سوزد. سعي ميكنم كم كم به او بفهمانم كه مادرش شهيد شده و ديگر نمي تواند تلفن هم بزند و صدايش را نيز نخواهد شنيد و...

با توجه به اينكه به شما اجازه نمي دهند شكايت كنيد چگونه مي خواهيد شهادت دخترتان را پي گيري كنيد؟

دختر من شهيد شده و شهدا پيش خدا روزي ميخورند و در آرامش هستند. مطمئن هستم كه دخترم پيش خدا در آرامش است اما ما آرامش نداريم؛ نه نگين و نه من هيچ آرامشي نداريم و تنها زماني كه قاتل دخترم را معرفي كنند و محاكمه او را ببينيم به ارامش مي رسيم. حتي نميدانم دخترم در كدام نقطه شهيد شده و كجا ماشين او را زير كرده است كه بروم حداقل دو ركعت نماز آنجا بخوانم. زميني كه دخترم جان داد را ببوسم و گريه كنم. اين مدت هم مرا خيلي تهديد كردند كه حرف نزنم. من هم ساكت شدم؛اما الان هم بعد از اين مصاحبه با شما معلوم نيست باز چكار كنند اما ديگر نمي توانم ساكت بمانم. جگرم مي سوزد. مدام تصور ميكنم چگونه توانستند از روي دخترم چند بار رد شوند. من پي گيري خواهم كرد. خدا نمي گذارد خون بي گناه زمين بماند و دامانشان را خواهد گرفت.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 9:14  توسط علیر ضا  | 





















































یادداشت بنیاد عبدالرحمن برومند: استشهادیه زیر حاصل مصاحبۀ بنیاد عبدالرحمن برومند با یکی از افرادی است که پس از وقایع ۱۸ تیر ماه ۱۳۸۸، روز یاد بود دهمین سالگرد حمله به کوی دانشگاه (۱۳۷۸)، بازداشت، و در آغاز به مدّت چند روز در بازداشتگاه کهریزک، و سپس به زندان اوین منتقل شد. این مصاحبه در آذر ماه ۱۳۸۸ در خارج از ایران انجام شده است. برای حفظ خویشان و نزدیکان مصاحبه شونده از آزار و اذیت نیروهای امنیتی دولت جمهوری اسلامی ایران، نام اصلی مصاحبه شونده محفوظ و از اسم مستعار استفاده شده است.
یک روایت فوق العاده واقع بینانه از داستان کهریزک با رعایت کلیه جوانب انصاف
تاریخ مصاحبه: ٢١ آذر ماه ١٣٨٨.
بازداشت در اعتراضات روز ۱۸ تیر ١٣٨٨

سعید:
من ۲۳ ساله هستم و روز ۱۸ تیر۱۳۸۸ در خیابان سهروردی شمالی دستگیر شدم. ٣ مأمور لباس شخصی من و یک نفر دیگر را بازداشت کردند در یک ماشین شخصی (سیرا) انداختند. همینطور در ماشین ما را میزدند. چندین بار با بی سیم تماس گرفتند که ما را به کدام پایگاه [پلیس] ببرند و جواب می گرفتند که جا نیست. تعداد دستگیر شدگان خیلی زیاد بود و ما یک ساعت در شهر گشتیم. ما را اول به پلیس امنیت* واقع در خیابان انقلاب بردند و در آنجا به مدت یک روز نگهداشتند. در مدتی که در پلیس امنیت بودیم نه آب داشتیم و نه غذا. آنها ما را مجبور کردند تا اتهامات را بپذیریم. اگر امضا نمی کردیم ما را با کابل یا شلنگ می زدند حیدری فر قاضی بود که در پلیس امنیت حضور داشت و ما با او ارتباط مستقیم داشتیم. او ما را به کهریزک فرستاد.
[در روز اول بازداشت درپایگاه پلیس امنیت] حیدری فر یک فرم برگه آ٤ کپی گرفته بود که باید همه اطلاعات را در آن وارد می کردیم. یک صفحه برای پرکردن بود. یک صفحه هم جرمهای ما بود که از قبل نوشته شده بود. برای همه همان جرایم درج شده بود.
یک صحفه اش در مورد کار و شغل و [اطلاعات مربوط به افراد]... بود. در فرم سؤالاتی از قبیل اسم، سابقه [کیفری]، آثار خالکوبی ، کجا زندگی میکنی، متأهل هستید یا مجرد، و در مورد شغل طرح شده بود. در مورد سفر به خارج کشور می پرسیدند، کدام کشور و به چه قصد رفته اید. دانشجوها گفتند که دانشجو بودند و نوشتند. اطلاعات دقیق را در فرمها نوشتیم و بعد یکی یکی رفتیم جلوی حیدری فر.
صفحه جرمها برای همه یکسان بود. اقدام علیه امنیت ملی، تمرد از دستور پلیس، تبلیغ علیه نظام جمهوری اسلامی، اجیر شده توسط رسانه‌های بیگانه بی‌بی‌سی و وی او ای...فقط باید انگشت می زدیم. یکی را توی سوپرمارکت، یکی را توی درگیری و یکی را توی اتوبان همت، نرسیده به تهرانپارس گرفته بودند. همه یک جرم داشتیم و برگه را باید انگشت میزدیم. یک درجه دار بالای سرمان ایستاده بود. میگفتیم ما قبول نداریم ولی میگفت انگشت بزن. من سعی کردم نزنم ولی کتک خوردم. با مشت و لگد و شلنگ میزدند. حتی خود حیدری فر هم گاهی از بالای سکو می آمد پایین و خودش هم چک و لگد می زد. من هم انگشت زدم. همه انگشت زدند.
در پلیس امنیت چیزی در مورد اینکه فقط دانشجوها را به کهریزک میفرستند نگفتند. فقط یک لیست داشتند و اسمها را صدا میزدند. سربازی آمد و اسمها را خواند و گفت اینها میروند اوین و فقط یک مینی بوس به اوین فرستادند. تعدادشان زیاد نبود. نپرسیدند که ما دانشجو هستیم یا نه. به هر حال آنها که دانشجو بودند در فرمها نوشتند. برای اینکه کسی را بفرستند به اوین نمی دونم چطور انتخاب کردند. شاید به چهره ها نگاه می کردند. از ما سئوال خاصی نکردند که جزو کدام گروه هستید.
ما را که حدود ۱۶۸ نفر بودیم و در میانمان دانشجو هم بود از پایگاه پلیس امنیت به کهریزک بردند. سن افراد بین ۱۵ تا ۷۵ سال بود. حدود ۱۵ نفر مسن بودند. متوسط سن بقیه بین ۲۲ و ۲۳ بود. ما را در سه اتوبوس به بزرگی اتوبوسهای شرکت واحد بردند. اتوبوسهای قدیمی (ولوو) شاید ٤۰-٥۰ ساله. روی هر دو تا صندلی ٣ نفر نشسته بودیم و وسط اتوبوس هم پر از آدم بود. چشم بند داشتیم و دستهایمان با دستبند پلاستیکی بسته شده بود. تعداد خیلی زیاد بود و همه جا پر بود. اتوبوسها پرده داشتند. همچنین یک اتوبوس پر از دختر نیز وجود داشت. اما ما ندیدیم که آنها را کجا بردند.

بازداشتگاه کهریزک
از بهشت زهرا گذشتیم. وقتی از بهشت زهرا گذشتیم، یک ستوان دو نیروی امنیتی گفت که چشم بندها را برداریم. کهریزک جایی در میان بیابان است. سه قسمت وجود دارد تحت نام "قرَن یک " [مخفف قرنطینه] و" قرَن دو" و "قفس". حیاط کهریزک در دو سطح است. قرَنها در قسمت پایین و تقریباً زیر زمین هستند. در قسمت بالای حیاط سی چهل قفس بود که در هر کدام یک نفر زندانی بود. دیواری دور این سه قسمت است که بالایش سیم خاردار دارد و همچنین با سربازان مسلح محافظت می شود. ما شنیده بودیم که کهریزک جای وحشتناکی است.
وقتی وارد شدیم ما را روی زمین نشاندند. توسط سربازان محاصره شده بودیم. یک ستوان دوم برای ما صحبت کرد:
"اینجا اسمش کهریزک است. کهریزک یعنی آخر دنیا. اینجا همه شما خوی وحشیگری می گیرید. از اینجا کسی زنده بیرون نمیره."
آنها ما را گشتند و وارد حیاط شدیم. اسامی ما را گرفتند و مجبورمان کردند تمامی لباسهایمان را درآوریم. همگی کاملاً برهنه بودیم. مجبورمان کردند تا لباسهایمان را توی یک سطل آشغال بیندازیم. ۳۰ دقیقه ما را برهنه نگهداشتند و بعد کتک زدن با چوب و شنلگی بزرگ در حیاط شروع شد. شلنگ های کلفت که بعضی انعطاف داشتند و بعضی سفت بودند. خیلی درد داشت. حدود [ساعت] ۶ یا ۷ بعد از ظهر بود که ما را به "قرَن یک " بردند. توانستیم یک تکه لباس، هر چه به دستمان می رسید، دور کمر خود ببندیم. در آنجا کسانی بودند که از مدتی قبل آنجا زندانی بودند. برخی از آنها شبیه گرسنگان بیافرایی بودند. خیلی لاغر و گرسنه.
تعداد ما خیلی زیاد بود به طوریکه در جایی که برای ۲۰ نفر بود ۱۶۰ نفر را گنجانده بودند. بنابراین نمی توانستیم بنشینیم. می بایست ایستاده بخوابیم. نیمی از ما می نشست و نیمی دیگر می ایستاد. اجازه نداشتیم به توالت برویم. همگی چند بار از حال رفتیم. خیلی گرم بود. یک دریچه کوچک برای ورود هوا وجود داشت که شبها از آن بوی گازوئیل می آمد. پنجره ای وجود نداشت. ما برای هوا به در زدیم اما آنها به جایش مثل این بود که با اگزوز ماشین گازوئیل به داخل می فرستادند.
خیلی تشنه بودیم. این مشکل بزرگی بود. بازداشتی ها درخواست آب کردند اما تنها به اندازه یک تا دو لیوان آب در روز می گرفتیم. یک تانکر روی بام بود که روزی یکبار پر می شد. آب گرم و بسیار کثیفی بود. لیوانی نداشتیم. همگی از یک بطری به نوبت استفاده می کردیم. روزی یک قطعه نان و کمتر از ربع یک سیب زمینی به ما می دادند.
در آن چند روز که در کهریزک بودیم گاهی ساعت ۴ صبح به داخل "قرَن" می ریختند و ما را به حیاط هل می دادند و با شلنگ می زدند. بعد ما را به خط می کردند و ستوان دوم فریاد می زد و از ما سؤال می کرد و ما باید جواب می دادیم.
س: "اینجا کجاست؟"
ج: "کهریزک"
س: "کهریزک کجاست؟"
ج: "آخر دنیا"
س: "غذا خوبه؟"
ج: "بله قربان"
س: "فضاش خوبه؟"
ج: "بله قربان"
س: "از محیط اینجا لذت می برید؟"
ج: "بله قربان"
و او می گفت:"باید بلند بگید که صداتون به همه تهران برسه".
ما گرسنه و تشنه بودیم. تشنگی خیلی آزارمان می داد. مردم را در داخل شکنجه می کردند و برخی را بیرون می بردند. برای مثال، اگر کسی آهسته تر از بقیه راه می رفت، تنبیه می شد.
من را مثلا یکبار از پایم آویزان کردند. یک نفر به نام جوادی فر خیلی تشنه بود و من بطری را بردم و سعی کردم برای او آب بگیرم. وقت شمارش افراد بود. هر زمان شب یا روز امکان داشت شمارش صورت بگیرد. ما در ده ردیف در صف ایستاده بودیم. من از صف درآمده بودم تا تقاضای آب بکنم. در همین موقع مرا صدا کردند. یکی از زندانیان سابق بود [که مأمور حاضر غایب کردن بود]. آنها را به عنوان اراذل و اوباش دستگیر کرده بودند و اکنون برای مسئولان زندان کار می کردند. (دو نفر به نام محمد تیفیل و تقی کینگ کونگ) آنها در خدمت ستوانها بودند و شبها در قفسها می خوابیدند. ستوانها سه نفر بودند و هر کدام شیفت ۴۸ ساعت کار می کردند.
آنها مرا [که در صف سرجای خودم نبودم] صدا زدند و پاهای من و یک نفر دیگر را با پابند بستند. هوا خیلی گرم بود و ما شدیداً عرق کرده بودیم. من را بلند کردند و زنجیری را که به پابندم وصل بود از بالای در "قرَن" رد کرده و از پا از در آویزان کردند. بعد شروع به زدن من با شلنگ کردند. بقدری درد داشت که گوشت تنم در آمده بود. مدام به من می گفتند: "بگو گه خوردم." من بلافاصله گفتم ولی آنها رها نمی کردند. زندانیان مدام صلوات می فرستادند تا زندانبانان مرا پایین بیاورند. سرانجام مرا پایین انداختند و من روی پهلویم افتادم. حس کردم دنده ام شکست. تماماً سیاه و کبود شده بودم.
روز سوم یا چهارم بود که ساعت ۱۲ ظهر ما را به حیاط بردند. نیمی از ما را مجبور کردند تا روی چهار دست و پا راه برویم و دیگر زندانیان را روی پشتمان ببریم. می بایست آنها را دور حیاط می بردیم. زمین به قدری داغ بود که می سوختیم. بعد از پنج دقیقه روی زمین فقط خون می دیدم که از دستها و زانوان دیگران ریخته بود. من مرد پیری را روی پشتم حمل می کردم. ما دور حیاط را بیست تا بیست و پنج بار طی کردیم. اگر متوقف می شدیم ما را می زدند.
هر کسی زخمی یا شکستگی استخوان در ناحیه ای از بدنش داشت. محیط به قدری کثیف و گرم بود که هر زخمی بلافاصله چرکی می شد. همه عفونت داشتند.
من به جز یک مورد که شنیدم، شاهد تجاوزی در کهریزک نبودم. باباعلی (حدود ٤۰ ساله) به جرم مواد مخدر آنجا بود و سایر زندانیان به او تجاوز کردند. زندانیان عادی از اراذل و اوباش هم با ما در آنجا زندانی بودند. کسانی که نزدیک دستشویی بودند دیده بودند و بعداً برای ما تعریف کردند. گوشه سوله یک دستشویی بود که با یک دیوار از بقیه بند جدا شده بود. در نداشت و دستشویی هم نداشت. خیلی هم کثیف بود. [یک سوراخ در زمین] ولی چند نفر آنجا می خوابیدند چون هوا خیلی کم بود و آنجا هواکش داشت. آنها که نزدیک دستشویی بودند گفتند که در آنجا به باباعلی تجاوز شده بود. در کهریزک نگهبانان نزدیک ما نمی آمدند. آنها به خاطر بوی بد ماسک می زدند. ما کثیف و پر از عفونت و تهوع آور بودیم. به جز آنهایی که برای ستوانها کار می کردند، بقیه زندانیان رمقی نداشتند که به کسی تجاوز کنند. آنها ضعیف و بسیار لاغر بودند.
ولی هم در کهریزک و هم در اوین دیدم که آنها از بطری برای تجاوز به مردم استفاده می کردند. شاید سه یا چهار نفر از دوستانمان به وسیله بطری مورد شکنجه قرار گرفته بودند. در اوین یک نفر را که اعتراض کرده بود به درختی بستند و با بطری به او تجاوز کردند. بعضی از زندانیانی که برای تمیز کردن حیاط تعیین شده بودند، شاهد این واقعه بودند. وقتی بازگشت دچار خونریزی شده بود. حدود ۲۳ یا ۲۴ ساله بود. دکتری آمد و او را ویزیت کرد. در اوین اگر تقاضا می کردید می توانستید دکتر را ببینید ولی دستگاه عکسبرداری یا نظایر آن وجود نداشت. وقتی من آزاد شدم او هنوز زندانی بود.
ما را پس از پنج روز به اوین بردند. در کهریزک چندین نفر بیهوش شدند. مسئولان می دیدند که ممکن است زنده نمانیم.
اوین تمیزتر بود. ما در اندرزگاه ۱ بودیم. آنها دکتری آوردند و گفتند که هیچ کس تا زمانی که آثار کبودی داشته باشد آزاد نخواهد شد. به ما دارو و پماد دادند. برای من این دوره [چند هفته] طول کشید.

زندان اوین
در [مدتی که در اوین بودیم] بارها بازجویی شدیم. بعضی وقتها ما را می بردند و ساعتها در انتظار بازجویی نگه می داشتند. آنها سؤالهایشان را می کردند و بعد برای ساعتها می رفتند. می بایست روی صندلی رو به دیوار بنشینیم. بعضی وقتها نمی دانستیم که آیا بازجو پشت سرمان است یا نه. می توانستیم صدای فریادها و جیغها را بشنویم. می خواستند بدانند که به چه حزبی تعلق داریم. می خواستند بدانند که با کدام رسانه مصاحبه کرده ایم. حتی پیشنهاد کمک به ما می کردند. کامپیوتر مرا آورده بودند و عکس موسوی را یافته بودند. همچنین عکسی از من در تظاهرات پیدا کرده بودند. می خواستند بدانند که کمونیست، مجاهد و یا سلطنت طلب هستیم. به آنها گفتم که حتی نمی دانم کمونیسم چی هست. از من پرسیدند که به کی رای داده ام و چرا؟ پرسیدند چرا فکر کرده ام تقلب شده است. من به بازجو گفتم که اعتراض من مسالمت آمیز بوده و چیزی نمی دانم اما به خاطر کاری که در کهریزک کرده اید سه نفر از دوستانمان مرده اند. ما را تهدید کردند که اگر نمی خواهیم که دوباره برگردیم نباید چیزی درباره کهریزک بگوییم.
تا مدتها نتوانستیم به خانه تلفن کنیم. خانواده من نمی دانستند که زنده هستم یا مرده. وقتی در اوین بودیم، شاید روز بعد از اینکه شنیدیم دستور بستن کهریزک را دادند، نماینده ای از طرف خامنه ای آمد. گروهی بود که دکتر بروجردی از کمیسیون امنیت ملی مجلس و چند نفر دیگر هم در آن بودند. چند نفر با دوربین فیلمبرداری و عکاسی هم همراه آنها بودند. آنها ما را در چند اتاق جمع کردند و اطاق به اطاق آمدند و با ما صحبت کردند. آنها گفتند که "آقا درباره کهریزک نمی دانسته است" و اینکه کهریزک برای زندانیانی نظیر ما نبوده و سعی کردند ما را آرام کنند. آنها گفتند که متاسف هستند و ما را آزاد خواهند کرد. گفتند که اشتباهاتی شده و آنها حیدری فر، قاضیی را که ما را به کهریزک فرستاده بود، محاکمه و مجازات خواهند کرد. با چند نفر هم بیرون اندرزگاه مصاحبه کردند. از داخل هم عکس گرفتند.
حدود دوازده روز پس از بازداشتمان، چند قاضی از "حقوق شهروندی"* به دیدار ما آمد. ما را در شرایط رقت باری دیدند. آنها خیلی غمگین بنظر می رسیدند و از شرایط تکان خورده بودند. به ما کاغذ دادند تا شرح آنچه را که بر ما گذشته بود بنویسیم. ما حقیقت را نوشتیم و اینکه چه بر سرمان آمده بود. ما تا آن روز اجازه تلفن به خانواده را نداشتیم. آنها گفتند که اجازه تلفن به خانه را خواهند داد.
روز بعد، حیدری فر خیلی عصبانی داخل شد. گفت: چرا حرف زده اید؟ او حتی موفق شد که از دو تا سه زندانی اعتراف بگیرد که با آنها خوشرفتاری شده است و آنها را مجبور کرد با انگشت زدن متن اعترافاتشان را تایید کنند. او آنها را به اتاق نگهبانان در خارج از "اندرزگاه" برد. ما نمی توانستیم حرفهایشان را بشنویم به جز مواقعی که داد می زدند. او به بقیه ما گفت که شما که انگشت نزدید تا "انقلاب مهدی" در زندان خواهید ماند.
من مرتضوی را یکبار در اوین دیدم. او با ۷ تا ۸ محافظ بود. نگهبانان گفتند که آماده باشید و درست بنشینید چرا که مرتضوی دیدار می کند و اینکه می خواهد ما را ببیند. اما مرتضوی هرگز داخل نیامد. او ما را از پشت میله ها نگاه کرد و رفت.

پس از آزادی
پس از آزادی مدت یکماه بستری بودم. بعد از پنج روز احساس خستگی زیاد داشتم. دیگر نمی توانستم بایستم. از نظر جسمی و روحی بسیار خسته و فرسوده بودم. مدام کهریزک را به یاد می آوردم. عفونت زیادی در بدن داشتم. برای چند روز در بیمارستان بودم. بعد هم در رختخواب در خانه ام بودم. شانه و دنده هایم باندپیچی شده بود. آمپول پنیسیلین و سرم به من وصل کرده بودند. بعد از یکماه حالم بهتر شد.
وقتی آزاد شدم از سازمان قضایی نیروهای مسلح مرا خواستند. گفتند که می خواهند از ما دلجویی کنند. گفتند شما شکایت کنید از کسانی که شما را زدند. ما نمیدانستیم چکار کنیم. با هم مشورت می کردیم که برویم یا نه. بالاخره رفتیم. عکس کارمندان کهریزک را آورده بودند. خودشان را هم همینطور. شاید ٩۰ یا ۱۰۰ نفر شکایت کردیم.
استاندارهم زنگ زده بود که بیایید دلجویی کنیم. ما رفتیم [به استانداری]. به ما گفتند با شبکه های خارجی مصاحبه نکنید. چهره نظام را خدشه دار نکنید. شبکه خبر آمد و با برخی از زندانیان مصاحبه کرد. از صدا و سیما هم آمده بودند. همچنین یک دکتر آورده بودند در یک اطاق. آنها در برابر دوربین می گفتند که از این بچه ها مراقبت می کنند. هر کس که احتیاج دارد می تواند آزمایش بدهد و دکترها به رایگان آنها را درمان می کنند. و اینکه ما غرامت دریافت خواهیم کرد. از ما پرسیدند که آیا می خواهیم مصاحبه کنیم و گفتند که این فیلم را فقط برای بیت رهبری می خواهند. گفتند که برای پخش از تلویزیون نیست. چند نفر قبول کردند. اما بخشهایی از مصاحبه ها را، سانسور شده، در تلویزیون نشان دادند.
بمدت یک ماه پس از آزادی، چندین بار کسانی از اطلاعات سپاه و پلیس امنیت می آمدند و ما را می بردند تا شکایتمان را پس بگیریم. بعد که می خواستیم شکایتمان را پس بگیریم، سازمان قضایی می گفت که به آنها گوش ندهیم و شکایت خود را پس نگیریم. گیج شده بودیم. نمی دانستیم که از ما چه می خواهند. در مورد من پنج یا شش بار آمدند. آنها مرا به شیوه قپانی دستبند زدند. دو بار داخل یک ماشین با من حرف زدند. بعضی وقتها مرا می زدند. یکبار با من به خوبی حرف زدند و گفتند که تو نمی توانی علیه رژیم شکایت کنی. دفعات دیگر مرا با چشم بند به جای دیگر بردند و بعد در خیابانها رها کردند. سرانجام آنها اینقدر کردند تا رضایت دادم. گمان می کنم همه را مجبور به پس گرفتن شکایاتشان کردند. نیروهای امنیتی بودند که همه را قانع می کردند تا شکایاتشان را پس بگیرند. افراد لباس شخصی ما را به کلانتری نیروی انتظامی محل سکونتمان  بردند تا شکایتمان را پس بگیریم. نمی توانستیم با وجود این شکایات در خیابان ها راه برویم. هربار که تظاهراتی برپا می شد ما را میگرفتند. می خواستند که گزارش دهیم و اطمینان دهیم که ما درگیر نبوده ایم. در بعضی مواقع کامپیوترهای ما را گرفتند. من احساس ناامنی می کردم. تحملش برایم غیرممکن شده بود.

افرادی که در دوران بازداشت جان باختند
یک پدر و پسر قبل از ما در کهریزک بودند. می گفتند که مدت یکماه در آنجا بوده اند. آنها را پس از تظاهرات [خرداد ماه] دستگیر کرده بودند. پدر طی زمانی که ما در کهریزک بودیم مرد. حدود ۵۰ تا ۵۵ سال داشت. ما تنها سه روز پس از مرگش فهمیدیم. پسرش چیزی درباره مرگ پدرش نمی گفت تا بتواند سهم غذای او را بگیرد. بیشتر نمی دانم. ما وقت صحبت کردن نداشتیم. فشار آنقدر زیاد بود که ما فقط به فکر این بودیم که کجا بایستیم.
امیر جوادی فر با ما بود. او بلند قامت و خوش سیما بود. آرواره اش شکسته بود و برای خوردن مشکل داشت. ما قطعات ریز نان را به دهانش می گذاشتیم تا کمکش کنیم بخورد. او بسیار ضعیف بود و نمی توانست تند راه برود. به همین خاطر مرتب کتکش می زدند. به من گفت که نمی تواند با چشم راستش ببیند. این روز سومی بود که در کهریزک بودیم. چشمش عفونت کرده بود. سعی کردیم مراقبش باشیم و او را نزدیک در"قرَن" نشاندیم تا هوا بخورد. زمانی که ما را به اوین بردند، جوادی فر بیهوش بود. ما مجبور شدیم او را تا اتوبوسها حمل کنیم. جوادی فر در اتوبوس دیگری با دوستم بود و در اتوبوس مرد. ما جسدش را در حیاط دیدیم.
محسن روح الامینی هم با ما بود. او سرگیجه داشت. به سرش ضربه زیاد زده بودند. او گفت که در تظاهرات دستگیر شده است. اما نمی فهمید که چرا آنجاست. به قدری شکنجه شده بود که کمرش عفونی شده بود و پر از جوشهای چرکی بود. می توانستم پشتش را ببینم. ما همگی کم و بیش برهنه بودیم. پوست پشتش عفونی و پاره شده بود. ما همگی کتک خورده بودیم اما محسن را در خیابان هنگام دستگیری به شدت زده بودند. به نظر می رسید که چندین شکستگی استخوان داشته باشد. محسن به من گفت که چه کسی هست [فرزند یکی از مقامات عالیرتبۀ نظام]. فکر کردم دارد سربه سرم می گذارد. همگی در حیاط بودیم. نمی دانست که به آنها بگوید کیست یا نه. به او گفتم که نمی دانم باید بگوید یا نه. نمی دانم که به آنها گفته بود یا نه. اما بعضی مواقع او را صدا می زدند. دیگران را هم صدا زده و کتک می زدند. او در میان کسانی بود که بیشتر صدایشان می زدند. آخرین باری که او را دیدم زمانی بود که ما را به اوین بردند. زمانی که ما را به اوین بردند، امینی تقریبا بیهوش بود. ما مجبور شدیم او را به اتوبوس حمل کنیم. محسن وقتی که به اوین رسیدیم مرد. او خیلی تشنه بود و ما مدام تقاضای آب کردیم ولی کسی به ما توجه نکرد. وقتی که از اتوبوس خارج شد به شدت بالا آورد. او در حیاط اوین مرد. ما چک کردیم. رئیس زندان او را با همان حالت پس فرستاد کهریزک.
محمد کامرانی هم با ما زندانی بود. ما همگی در اندرزگاه بخش یک [زندان اوین] بودیم. کامرانی در اتاق ۵ بود و روی تخت دوم می خوابید. حالت تهوع داشت. خیلی حالش بد بود و هر روز بیمار بود. دو روز پس از اینکه ما را به اوین بردند او بیهوش شده بود. می توانستی آثار کبودی را روی بدنش، دستهایش و بازوانش ببینی. شانه اش زخمی و عفونی شده بود. او را به بهداری اوین بردند. بعد که درباره او پرسیدیم گفتند که در بهداری است. او را به بیمارستان بردند و در آنجا مرد. کامرانی بسیار آرام و مودب بود. احتمالا حدود ۱۹ سال داشت.

_________________
* پلیس اطلاعات و امنیت عمومی (پلیس امنیت) یک واحد تخصصی نیروی انتظامی است که وظیفه آن کنترل نظم و امنیت در کشور اعلام شده ‌است. از نقطه نظر نیروها امنیتی دولت جمهوری اسلامی، انتخاب آزاد پوشش، خال کوبی، استماع موسیقی یا روزه خواری، در کنار تجمعات سیاسی از جمله عوامل اختلال نظم عمومی محسوب می شوند.
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 18:19  توسط علیر ضا  | 

سعیدی سیرجانی اولین قربانی قتلهای زنجیره ای + فیلم

۱۴ فروردین ۱۳۸۹

سعیدی سیرجانی

صدرالدین الهی -شانزده سال پیش در روز ۶ آذرماه ۱۳۷۳ مقامات امنیتی و اطلاعاتی رژیم جمهوری اسلامی ایران مرگ سعیدی سیرجانی را که قریب ده ماه از دستگیریش می‌گذشت، اعلام داشتند و علت مرگ را «ایست قلبی» عنوان کردند.در حقیقت سعیدی سیرجانی اولین قربانی سلسله قتلهایی بود که بعدها به‌نام «قتلهای زنجیره‌ای» مشهور شد و هدف این کشتارها از میان برداشتن و حذف فیزیکی کلیه مخالفان دگراندیش، فارغ از نحوة فکر و طیف عقیدتی آنان بود.

کارگزاران قتلگاه «عقیدتی ــ سیاسی» وزارت اطلاعات ایران انواع وسایل قتل و شکنجه را به روی زندانیان مبارز می‌آزمودند. از آن جمله گفته شد که «ایست» قلبی سعیدی سیرجانی به واسطة‌ استفاده از شیاف پتاسیم بوده است که پس از مرگ هیچگونه اثری در بدن به جای نمی‌گذارد. با وجود این مسئولان قتلگاه، جسد سعیدی سیرجانی را هنگامی تحویل خانواده‌اش دادند که از آنها سه تضمین به این صورت گرفتند:

۱- تقاضای کالبدشکافی در پزشکی قانونی نکنند؛
۲- در مراسم تشییع و تدفین جز نزدیکان درجه اول، آنهم حد اکثر ده تن، بیشتر شرکت نداشته باشند؛۳- مجلس ترحیمی بطور رسمی منعقد نگردد.

بدین گونه دفتر حیات مردی مبارز، دانشمند و آگاه فرو بسته شد. این هفته و هفتۀ بعد یادداشتهای بی تاریخ را به سعیدی سیرجانی و نگاهی از نو به او اختصاص داده‌ام به این نحو که در یادداشتهای این هفته به معرفی او و طرز کار و مبارزه‌اش پرداخته‌ام. و در هفتة بعد اثری از وی را معرفی خواهم کرد که کمتر کسی آن را خوانده است و می‌شناسد.

آشنایی
سال اولی که این بنده به دانشکدة ادبیات تهران در عمارت نگارستان رفتم (۱۳۳۳)، سعیدی سیرجانی شاگرد سال سوم بود. بنا به یک سنت نانوشته، سال اولی‌ها احترامی برای بزرگترها قائل بودند. در آن سال سعیدی که جوانی سیه‌چرده و لاغر اندام بود، در ساعات استراحت در محوطة جلو ساختمان کلاسهای دانشکدة ادبیات می‌ایستاد و همیشه دور و برش پر بود از آدمهایی که می‌گفتند این جوان کرمانی هم خوش صحبت و بذله‌گوست، هم شعر خوب می‌گوید و خوب می‌شناسد.سلام و علیک ما در آن سالها شبیه ایست خبردار سال اولی‌های دانشکدة افسری برای سال سومی‌ها بود و ما دلمان خوش بود که این سیه‌چردة کرمانی با آن لهجة دوست داشتنی گاهی شعر بخواند و شعرها هم اکثراً شعرهای طنزآمیز بود از نگاه او. اولین باری که من دیدم کسی از طنز حافظ سخن به میان آورد سعیدی بود، در دانشکدة‌ ادبیات آن روزگار، یعنی زمانی که کسی فکر نمی‌کرد می‌شود لابلای حافظ طنز یافت. آن روز بعد از ظهر پاییزی سعیدی دور برداشته بود و بحث می‌کرد که حافظ زبان طنزی دارد که کم از سعدی و عبید نیست و در برابر حیرت همه گفت:اصلا هیچکدام از شما تا حالا فکر کردید که جواب حافظ به آقای آیت اللهی که او را نصیحت می‌کند، از چه طنز شیرینی برخوردار است:

شیخم به طنز گفت: «حرام است می‌ مخور»
گفتم که: «چشم، گوش به هر خر نمی‌کنم»

سعیدی ساواکی
در سالهای انقلاب سعیدی در تهران بود و من خوانندة‌ مشتاق مقالات جاندار و انتقادی او و کتابهایش که به اینجا می‌رسید و مثل ورق زر دست به دست می‌گشت. در برخورد با وقایع انقلاب اسلامی سعیدی به ناگهان از قالب محققی برجسته در بنیاد فرهنگ ایران و ویراستار بسیاری از کتب این نهاد فرهنگی واقعی که خود نیز کتابهای «وقایع اتفاقیه»، «تفسیر سورآبادی» و «تاریخ بیداری ایرانیان» را تصحیح و تنقیح کرده و به چاپ سپرده بود، بیرون آمد و مبدل به اولین منتقد مستقل و تکصدای جمهوری اسلامی ایران شد.

سابقة تحقیقی او در سایة‌ مقالاتش قرار گرفت. از آنجا که یک انسان تکصدا بود و نمایندة هیچ دسته و گروه سیاسی نبود، به ناگهان از هر دو سو مورد انتقاد سخت قرار گرفت. داستان شیخ صنعان را در «نگین» دکتر محمود عنایت چاپ زد و این قصه چنان بر خلیفه خمینی گران آمد و آنقدر دل «قدرت‌ خانم» دلبر آقا را سوزاند که مجله توقیف شد و دکتر عنایت آمد به آمریکا که معالجه کند و ماند و ماندگار شد، اما سعیدی در داخل ایستاده بود. در حقیقت انقلاب اسلامی چیزی به سعیدی داد که همانا ساختن منتقدی آگاه و دلیر بود و چیزی از او ستاند بس گرامی: جانش را.

او در بحبوحة ‌اعدامهای دسته‌جمعی افسران ارتش شاه اولین نویسنده‌ای بود که پرسید اینها را به چه جرم اعدام می‌کنید؟ خیلی از اینها مأمور کاری بوده‌اند و در دستگاهی کار می‌کرده‌اند که برای خدمت به آن قسم خورده بودند و انقلاب در این معنی نیست که گله گله آدمها را به جوخة ‌آتش بسپاریم و جرم آنها را فقط در برداشتن لباس نظامی بشمریم.گمان می‌برید آسان است در آن دوران تب و تاب انقلاب با این جرأت و صراحت کاری را که «تودة به هیجان» آمده به شیوة تماشاگران میدان کنکورد انقلاب فرانسه تأیید می‌کرد، و «اعدام باید گردد» شعار خشمگینانه به خیابان ریخته‌های بی خبر بود، تقبیح کردن و در برابر آن ایستادن؟ مزد سعیدی این بود که گفته شود «ساواکی» است. بیچاره سعیدی همة عمر، از تهمت زدن و تهمت زنان نفرت داشت. خیلی زیاد.

دو تکة جدا از هم
بعد از یک سخنرانی در دانشگاه برکلی شب به منزل صادق چوبک که غالباً با مهر و صفا میهماندار بعد از سخنرانی خواص بود، جمع بودیم. سخنرانی‌اش در دانشگاه یک حرف اساسی داشت و آن این که ایرانیان نباید به دو پارچة «ایرانی مهاجر»، «ایرانی مقیم» تقسیم شوند. در لس آنجلس این حرفها را زده بود و تقریباً هواش کرده بودند. با جرأت در همة ‌مصاحبه‌های تلویزیونی شرکت جسته بود و با رندی تمام ضمن نقد سخت رژیم این تز را پیش کشیده بود که: مادام که این دو پارچگی مهاجر و مقیم وجود داشته باشد، سود اصلی را رژیمی خواهد برد که می‌خواهد از دعوای این دو جناح برای سفت کردن پایه‌های موجودیت خود استفاده کند.

در دانشگاه برکلی تقریباً همان ایرادهای لس آنجلس به زبان مؤدب‌تری بر او گرفته شده بود. در خانة ‌چوبک در حضور دکتر محجوب گیلاس به دست حرف می‌زدیم و مرد سیه‌چردة سیرجانی که دیگر آن پسر لاغر مجلس آرای دانشکدة ادبیات نبود، دل شکسته حرف می‌زد. به‌نوعی از فکرش دفاع می‌کرد و به نوع سخت‌تری آخوندها را می‌کوبید. به یکی دو تا از جوانترها توصیه می‌کرد که بیشتر در احوال دینداران دنیاپرست دقیق شوند و بشدت از دست حزب توده و همبستگی انقلابیش با امام عصبانی بود. اعتقاد داشت که تمام دستگاه انقلاب هم و غم خود را مصروف این کرده است که سابقة فرهنگی و تجددگرایی از مشروطه به این طرف بخصوص عصر پهلوی‌ها را از ذهن مردم پاک کند.

نامهای بزرگ ادب و فرهنگ ایران را با تهمتهای زشت و کثیف بیالاید. اعتقاد داشت که کار آخوند در طول تاریخ فکری ایران فقط تهمت زدن بوده است. و مردم را با این تهمتها به هیجان آوردن و بر سر اهل فکر تازاندن و آنان را از معرکه به بیرون تاراندن و به یک مدعی متذکر شد که: بله آقا راست می‌گویم همین محجوب، چوبک و یارشاطر و، متینی را تهمتها از وطن تارانده است.از تهمت زدن و تهمت زنان نفرت داشت. خیلی زیاد.

مرد ساده‌دل کویری
بار آخری که دیدمش دفعة دومی بود که به لس آنجلس آمده بود. آقای رفسنجانی، رئیس جمهور بود و او در نامه‌ای سرگشاده او را «مرد هوشمند کویری» نامیده بود. زانو به زانو نشسته بودیم. پرسیدم آیا واقعاً به رفسنجانی اعتقاد دارد؟ در کمال صداقت گفت: «مرد قرصی است، می‌شود با او حرف زد، از حرف زدن که آدم ضرر نمی‌کند.» با او همعقیده نبودم. تذکر دادم که به‌هرحال این طور تند و بدون پروا حمایت کردن از این آقای رئیس جمهوری شاید درست نباشد و او جواب داد که «نه، این آقا می‌خواهد آنهایی را که از وطن قهر کرده‌اند به وطن برگرداند» و چون سرمان گرم بود به خنده گفت: «باور کن حتی ضد انقلابهایی مثل ترا من خودم می‌آیم با ماشین پای طیاره می‌برم شهر».
در آن شب هیچ ایرادی بر این «مرد ساده‌دل کویری» نگرفتم. با آدمهایی که دل و زبانشان یکی است، دشوار می‌توان محاجّه کرد. خوشحالی او این بود که با آمدن رفسنجانی اوضاع بهتر و آرامتر خواهد شد و تیغ سانسور از پشت گردن کتاب و روزنامه‌ها برداشته خواهد شد. هم در آن شب بود که گله می‌کرد از نگهداشتن کتابهایش ازجمله «ضحاک ماردوش». وسط صحبت گفت: «فلانی، این ضحاک آدم بزرگی است، چون هر ظالمی در ایران به او تشبـّه می‌جوید. آن منظومة «باور نمی‌کنیم که ضحاک مرده است» ترا دیده‌ام. ضحاک‌ها همیشه هستند، فقط از اینکه اسم ضحاک رویشان باشد بد اخم می‌شوند. راست گفته‌ای.»

روزهای بعد لس آنجلس به جان او افتاد. تیر تهمت از هر سو روانه شد. چیزی که سعیدی از آن نفرت داشت. گفتند و نوشتند که او مأمور رژیم است! که برای اغفال روشنفکران و مبارزان برون مرزی به خارج از ایران اعزام شده و مأموریتش را به نحو احسن انجام می‌دهد. «فرستادة رژیم» در روزها و ماههای بعد عنوان رسمی سعیدی سیرجانی شد از سوی «مبارزان برون مرزی» برای مردی که:از تهمت زدن و تهمت زنان نفرت داشت. خیلی زیاد.

سعیدی دربند
خبر آمد که سعیدی سیرجانی و نیاز کرمانی را در تهران گرفته‌اند به جرم حمل و استفادة از تریاک و ارتکاب عمل لواط. تکلیف روشن بود. او را گرفته بودند به جرم نوشتن مقاله‌هایی که بنیان حکومت ولایت را به لرزه درآورده بود و نامه‌های سرگشاده‌ای که برای مسؤولان رژیم از رهبر تا رئیس مجلس نوشته بود و از رفتار ناجوانمردانة‌ دستگاه سانسور با آثارش در آنها نالیده بود.

و این تهمت آخر تهمت ناجوانمردانه‌ای بود. اما قاعدتاً سعیدی نباید از این تهمت خشمگین و یا متعجب می‌شد. او دیده بود که پیش از وی دکتر بقایی را با همین اتهام لواط و ابتلای به سیفلیس زندانی کرده‌اند. انسولین را که داروی حیاتی او برای مبارزه با قند بوده است، از وی بریده‌اند و روزی که جنازة آن مرد درشت اندام سنگین را تحویل کسانش داده‌اند،‌ مرد سرسخت همولایتی‌اش فقط چهل کیلو شده بوده است.

در آمریکا ما دست به‌کار شدیم. کمیته‌ای به نام «کمیتة دفاع از سعیدی سیرجانی» تشکیل شد. در شرق و غرب آمریکا روزها و ساعتها وقت گذاشتیم. نامه نوشتیم. امضا جمع کردیم. مدارک ضد و نقیضی را که دستگاه امنیتی علیه او ارائه داده بود، در روزنامه‌های خارج مورد بحث و فحص قرار دادیم. به‌تشویق استاد احسان یارشاطر و با همت و پیگیری دکتر جلال متینی در شرق و رفقای مبارز من در غرب این کشور، جنبشی فراگیر نه‌تنها آمریکا که تمام ممالک دیگر را در خود گرفت.

خیلی‌ها که اهل این طور کارها نبودند با تمام اختلافات مسلکی و سیاسی‌ پا پیش گذاشتند و امضا دادند. چوبک یکی از آنها بود که گفت: «من پای هیچ اعلامیه‌ای را امضا نکرده‌ام اما به خاطر مظلومیت سعیدی امضا می‌کنم.» پس از اعلامیة دفاع از سلمان رشدی، که امضاکنندگان زیادی نداشت اما تأثیرش انکارناپذیر بود، این اولین و وسیعترین تجمع صاحبان فکر و ایرانیان خارج از ایران بود که حکومت تهران را به فکر واداشت. نامه‌ها به مقامات بین‌المللی نوشتیم. استمداد کردیم. کتابی با نام «گناه سعیدی سیرجانی» منتشر ساختیم و کوشیدیم که زندانی بیگناه را به نحوی از بند برهانیم.

در داخل اما فشار بر سعیدی سیرجانی افزایش یافت. از قول او ندامت‌نامه‌هایی خطاب به بازجوی عزیزش در کیهان و روزنامه‌های مشابه چاپ شد. این ندامت‌نامه‌ها رسوایی رژیم را بیشتر کرد، لاجرم تهمتهایی را که بر او وارد ساخته بودند رنگ و جلای بیشتری داد: کارگزار سیا، مأمور صهیونیسم، همکار فراماسونها، و در ارتباط با سلطنت‌طلبان. در درون زندان بی شک دل مردی که زهرة شیر داشت از این تهمتها آب می‌شد، زیرا او
از تهمت زدن و تهمت زنان نفرت داشت، خیلی زیاد.

قلمی تیزتر از شمشیر
لابد می‌خواهید بدانید که چرا سعیدی سیرجانی به چنین عاقبتی دچار شد؟ اگر به چند نامه که او به مقامات مملکت نوشته است و ما همه را در کتاب دومی به نام «از شیخ صنعان تا مرگ در زندان» پس از مرگش به سرپرستی دکتر احسان یارشاطر منتشر کردیم، مراجعه کنید، به نکته‌هایی می‌رسید که می‌بینید دستگاه امنیتی رژیم حق داشته است از یک صدا، آن هم یک تکصدا آنقدر وحشت کند که کمر به قتلش ببندد. سعیدی در نامه‌های خود که به‌ترتیب سه نامه به آیت‌الله خامنه‌ای، یک نامه خطاب به آقایان هاشمی رفسنجانی، دکتر حبیبی، معاون اول ریاست جمهوری و آقای خاتمی، وزیر ارشاد اسلامی، یک نامه به نمایندگان مجلس شورای اسلامی و یک نامه در جواب تهمتهای روزنامة ‌کیهان خطاب به هموطنان نوشته است، او در این نامه‌ها مسأله سانسور و کتاب به طور اخص و موضوع فشار و آزادی‌کشی را به‌طور اعم طوری مطرح کرده است که بی شک حرفهای او و افکارش مانند همولاتیش میرزا آقاخان کرمانی و مکتوبات او در تاریخ فکر آزادیخواهی ایران باقی خواهد ماند.

نامه‌ها صریح است. بی پرده است. حرفها در آن بروشنی زده شده و مرد به جان آمده از ریا و دروغ، در بند تعارفات و مجامله‌هایی که عموماً در این مواقع به کار می‌گیرند تا شاید راه فرار و آشتی برای روز مبادا باقی بگذارند، نیست. یک تنه ایستاده است و تنها و بی هیچ یاوری رجز خوانده و حریف طلبیده است. خواندن بخشهایی از این نامه‌ها یاد این دلاور به خاک افتاده را در اذهان جاودانه خواهد ساخت.

از: نامه‌هایی به خامنه‌ای
*«ضحاک ماردوش» کتاب مفصلی نیست، جزوة مختصری است که خواندن و بررسی‌اش بیش از دو ساعت وقت نمی‌گیرد. موضوعش ارتباطی نه به زمان حاضر دارد و نه به رژیم فعلی. البته توجه به شاهنامة‌ فردوسی و فرهنگ فارسی احتمالا گناهی است در نظر بزرگانی که در نهایت مآل اندیشی همتشان مصروف برگذاری سمینار دعبل خزایی است، آنهم در مناسبترین نقطة‌ ایران، یعنی استان خوزستان.

*واقعاً نمی‌دانم کجا نوشته‌هایم خلاف مصلحت اسلام یا حتی حکومت موجود است. رجال الغیب وزارت ارشاد هم که در ردیف از ما بهترانند و دست نویسندة مطرود ممنوع‌القلمی چون من به دامن کبریاشان نمی‌رسد تا ارشادم کنند و آخر عمری از تکرار معاصی محفوظم دارند.

* در ماههای اخیر شایعه‌سازان البته متدین و جوانمرد، خروارها کاغذ مؤسسه کیهان و خبرنامه‌ها را تلف کردند که مرا سرسپردة امپریالیسم و از فعالان حزب توده و از مداحان رژیم آریامهری و از نوکران پهلبدی که شوهر شمس است و بالاخره عضو رسمی ساواک معرفی کنند تا اگر روزی صفیر گلوله‌ای سینه‌ام را شکافت، یا جسد بیجانم فرش خیابانی شد، حتی یک نفر بر جنازه ملحد بدنامی چون بنده نماز نخواند. اقدام پرخرجی که می‌توانستند با کشف یک لولة تریاک، یا مصرف دو مثقال سرب، هم بهتر به مقصود رسند و هم عملشان با تقوای اسلامی و شرافت انسانی فاصلة کمتری داشته باشد.

* این شاید آخرین نامة من باشد که گوش جانم مشتاق طنین رهایی بخش «الرحمن» است و مزه‌ای در جهان نمی‌بینم. یا بفرمایید مرا بگیرند و به پاداش جرایمی که به سائقة ‌طبع بزرگوار پرهیزکارشان برایم تراشیده‌اند بکشند یا به دادخواهی‌ام رسیدگی کنند و علت توقیف کتابهایم را اعلام. راه پیشوای آزادگان جهان حسین‌بن علی که در انحصار قشر و طبقه خاص نیست.

به نزدیک من در ستم سوختن
گواراتر از با ستم ساختن

* در حکومت اسلامی ضابطه چیست. آیا فضایل، منحصر به نیاز و دعای بیشتر است و روزة‌ طولانی‌تر، سجدة غلیظ‌تر و لقب حاجی و انبوهی محاسن و کلفتی دستار و دعوی بسیار، یا به حکم آیة کریمة‌ «ان اکرمکم عندالله اتقیکم». فضیلت افراد محصول تقرب به حق است و قرب یزدان در گرو تقوی.اگر چنین است اجازه فرمایید بی هیچ ملاحظه و پروایی عرض کنم بسیاری از اعمال سران حکومت برخلاف تقواست. این را به تجربه شخصاً دریافته‌ام و اثباتش اگر خواستید آسان است.

*آدمیزاده‌ام. آزاده‌ام و دلیلش همین نامه که درحکم فرمان آتش است و نوشیدن جام شوکران. بگذارید آیندگان بدانند که در سرزمین بلاخیز ایران هم بودند مردانی که دلیرانه از جان خود گذشتند و مردانه به استقبال مرگ رفتند.

از نامه‌ای به: رفسنجانی، حبیبی، خاتمی
این نامه را سعیدی سیرجانی خطاب به کابینة ‌رفسنجانی نوشته است که در آن آقای خاتمی، رئیس جمهوری اصلاح‌طلب بعدی عهده‌دار پست وزارت ارشاد اسلامی بود و می‌بینید که نالة سعیدی از وزارت ارشاد خاتمی چطور به آسمان رفته است.

* کتابهایی که در چاپخانه‌ و صحافی توقیف است و در حال پوسیدن، عموماً با اجازة‌ وزارت ارشاد چاپ شده و هزینة سنگین آنها را هم ناشر اندک مایه‌ای پرداخته است که قبلا از من کتاب چاپ نکرده و به نوایی نرسیده است. مطابق ریز اقلامی که در نامة قبلی‌ام نوشته‌ام، بابت کتابهای «تاریخ بیداری ایرانیان»، «وقایع اتفاقیه»، «سیمای دو زن»، «ضحاک ماردوش»، «آشوب اژدها» و «تفسیر سورآبادی» جمعأ مبلغ هفت میلیون و هفتصد و پنجاه هزار تومان هزینة حروفچینی و چاپ و کاغذ و صحافی پرداخته شده است. نزول ماهانه‌ای که ناشر بیچاره بابت این سرمایه‌گذاری راکد می‌پردازد، بیش از یکصد و پنجاه هزار تومان است.

*اگرنشر این کتابها ممنوع بود، چرا وزارت ارشاد صریحاً و رسماً اجازه داد و اگر در صدور اجازه غفلتی رفته باشد گناه ناشر و چاپخانه و صحافی چیست. بگذریم از آزادی فکر و قلم، تکلیف ناشر چیست؟ دولت اسلامی می‌خواهد با همین نحوة‌ عمل مغزها و سرمایه‌های فراری را به مملکت برگرداند و به آنها امنیت شغلی بدهد؟

* اگر در نوشته‌ها عیبی است من گناهکارم و برای هر مجازاتی آماده. گناه کسانی که طبق موازین قانونی عمل کرده‌اند چیست؟ چرا فرمها و کتابها را نمی‌سوزانند و اتاقهای صحافی و چاپخانه را خالی نمی‌کنند؟

* اگر این کتابها ممنوع است، چرا چاپ قاچاقی آنها در اغلب کتابفروشیها موجود است. با کنترل دقیقی که وزارت ارشاد بر کار چاپخانه‌ها دارد و چاپ کارت ویزیتی بدون اجازه میسر نیست، در پناه چه قدرتی «سیمای دو زن»، «ضحاک ماردوش» و «در آستین مرقع» منتشر می‌شود و به قیمتی چند برابر علناً به‌فروش می‌رسد؟

یک خداحافظی دلگیر با پیر
در پایان این قسمت از یادداشتها حق آن است که نمونه‌ای از نثر درخشان و شیرین سعیدی سیرجانی را بیاوریم. این قسمت از پایان مقاله‌ای که او در مرگ علی دشتی نوشته و با عنوان «پیر ما» در کتاب «در آستین مرقع» چاپ شده است، برگرفته و خلاصه شده است. سعیدی در این خاطرة قصه‌وار، داستان آشنایی و شیفتگی‌اش را به قلم و مشخصات دشتی نقل می‌کند و از دوستی عمیق و دو سویه‌اش با او سخن به میان می‌آورد. روزهای آخر عمر دشتی را که شکسته و نابسته از زندان به خانه فرستاده شده است، تصویر می‌کند و از یک ماه پیش از مرگ، داستانی پر آب چشم از او حکایت می‌نماید. زبان، تصویر و احساس در این آخرین دیدار او با مردی که او را «پیر ما» می‌خواند خواندنی است.

«یک ماهی پیش از مرگش روزی که خلوتی دست داده بود، ــ با مقدمه چینی مفصلی در مورد آشنایی کوتاه‌مدت و پر کیفیتمان و اینکه اهل تعقل و منطقم پنداشته ــ از من خواهشی کرد که مو بر تنم راست شد و عرق سردی پیشانیم را پوشاند. مرد از من کپسول سیانور خواسته بود. سکوتی کردم و قولی دادم، بی آنکه عواقب این تعهد را سنجیده باشم. آن هم چه عواقب جانکاهی که در طول یک ماه، ده سال پیرم کرد. اگر در عمر خویش گرفتار جدال درونی تعقل و عاطفه شده باشید به عظمت رنج من آگاهید و نیازی به بازگفتن نیست. از آن پس مطالبه‌های مکرر او بود و وعده‌های امروز و فردای من.

من عمری علیه خودنماییهای پزشکان که نام اخلاق بر آن نهاده‌اند رجز خوانده‌ام و مخالف این بوده‌ام که آدمیزاده‌ای را خرگوش آزمایشگاه کنند و در هر حالتی و به هر کیفیتی زنده‌اش نگه‌دارند. چه لطفی دارد با ذلت و نکبت و علت زیستن و به‌عبارت بهتر نفس کشیدن، بی هیچ امید بهبودی؟ سالهاست که به تحریک همین طبع راحت طلب، از دوستان طبیبم خواسته‌ام که در منزل واپسین، برای چند روز نفس کشیدن بیشتر آزارم ندهند و دست از هنرنمایی بردارند با اینهمه در دو بزنگاه حساس زندگی بر سست اعتقادی و بی همتی خود خندیده‌ام، خنده‌ای به تلخی جام شوکران و زهر هلاهل.

یکی روزی که مادر مغرور و هم‌سلیقه‌ام، بر اثر سکتة مغزی به حال اغما رفته و روی تخت بیمارستان افتاده بود و طبیب معالجش می‌گفت قسمت اعظم بدنش فلج شده است و من می‌دانستم که فلج شدن کوچکترین عضوی چه رنج جانکاهی نصیب پیر زن مغرور خواهد کرد و اگر زنده بماند، هر لحظة حیاتش چه عذاب الیمی خواهد بود. با اینهمه به‌جای آنکه فرمان پذیر عقل باشم و بگذارم با‌ آرامش بمیرد، به حکم عاطفه دست التماس به دامن طبیبانش انداختم که به عمل مغز متوسل شوند و به هر صورت زنده‌اش نگهدارند و پیرزن نیمه شب قبل از عمل، با کشیدن آخرین نفس از چنگ عواطف احمقانة من خویشتن را نجات داد.

و دومین باری که هجوم عاطفه نظام عقلی‌ام را در هم ریخت، همین آخر عمر پیرمرد بود. به خلاف سابق می‌کوشیدم کمتر به دیدنش بروم و هر بار انبان فریب و دروغی پیش چشمان هوشیار و دقیقه‌یابش خالی کنم و با وعدة فردایی از چنگ اصرارش خلاص شوم. و روزی که تک و تنها، کنار سنگ غسالخانه ایستاده بودم و شاهد شستشوی پیکر نحیفش بودم، روح او را دیدم که به بالای پیکر بیجانش می‌چرخد و با همان حرکت معهود دست، می‌گوید «نازنین من، تو هم که بی غیرتی کردی. اما دیدی چطور قالت گذاشتم و رفتم؟»

می‌خواستم مطابق معمول جوابش دهم که «آقا به جان خودتان فردا صبح ساعت ۱۰ می‌آیم به بیمارستان و برایتان می‌آورم»، که ناگهان یکی از آن خنده‌های غم آلودش را سر داد و با دستش اشاره‌ای به طرف مرده‌شور کرد که جوابش را بده. و این جناب مرده‌شور بود که ظاهراً برای سومین بار از من می‌پرسید «کفن مکه‌ای دارید یا خودمان بگذاریم؟» چه تلخ و دردناک است بازیهای مسخرة سرنوشت.

بعد از آنکه پیکر استخوانی در کفن پیچیدة او را به دهان گشاد گور سپردیم، خسته بر زمین نشستم و تکیه به دیواری دادم. در حالی که می‌کوشیدم صفحة آشفتة ذهن غمناک خود را از هر نقشی خالی کنم و دقایقی در خلأ محض از یاد هستی و نیستی برهم، اما ‌آشوب یادها امان نمی‌داد… جنازة بی یار و یاور فردوسی را می‌دیدم که ملای متعصب طوس راهش را بسته است و عربده سر داده که «نمی‌گذارم جسد این شیعة رافضی را در قبرستان مسلمانان دفن کنید» و جنازه به‌دوشان حیرت زده و ترسان از جمعیت سنگ در مشت، معذرت می‌خواهند که «نمی‌‌شناختیمش، نمی‌دانستیم رافضی و بد مذهب است».

حسنک وزیر را می‌دیدم که بر چوبة دار می‌رقصد و به ریش خلیفه قرمطی‌کش عباسی قهقه می‌زند. منصور حلاج را می‌دیدم که میان خنده می‌گرید و می‌نالد که «شبلی» تو هم می‌زنی؟» عطار را می‌دیدم که مغول خنجر بر کف کف برلب را به ریشخند گرفته است تا غضبش بیشتر گردد و کارش را سریعتر انجام دهد. شمس تبریزی را می‌دیدم که زیر ضربه‌های خنجر تعصب می‌چرخد و سماع صوفیانه‌ای دارد. و عین القضات را می‌دیدم که بالای جسد خویش ایستاده و هر تکه بدنش را که جدا می‌کنند و به هوا پرتاب می‌نمایند می‌قاپد و به‌هم می‌چسباند.

و سرانجام او را دیدم که از تختخوابش فرو می‌آید، عینکش را از میز کنار دستش بر می‌دارد و بر چشم می‌گذارد، قبای صوف سفیدش را بر تن می‌کند، محمد استکان چای را روی میز می‌گذارد و زیر بازویش را می‌گیرد، پسر کوچک محمد با دندانهای درشت و صورت نازیبا پیش می‌آید و او خم می‌شود و با گفتن «نازنین» صورتش را می‌بوسد، کمربند قبایش را محکم می‌کند، دمپاییهایش را می‌پوشد و به طرف صندلی من می‌آید. انگشتان ظریفش را لای موهای سرم فرو می‌کندو با خندة شیرین معنی داری می‌پرسد «توی چه فکر بودی؟، نکند باز هم داشتی به گذشتة پر افتخار ما فکر می‌کردی، می‌بینی چه ملت حقشناس و فرهنگ‌دوستی داریم، می‌بینی چه…»

که ناگهان صدای دکتر میر به فضای غمزده و خاموش امامزاده عبدالله بازم می‌گرداند، دو برادر ــ و به قول پیر مرد دو فرشتة نازنین ــ دست از کار و بیمارستان کشیده و‌ آمده‌اند تا با یار دیرینة پدرشان وداع کنند. و چند قدم آن سوتر زیر درخت خزان زده‌ای دکتر رعدی ایستاده است. غمگین و مبهوت. همین و بس.

نوشته دیگر دکتر صدرالدین الهی در باره دو اثر سعیدی سیرجانی را در اینجا بخوانید .

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 13:9  توسط علیر ضا  | 

تلاش مسئولان امنیتی برای جلوگیری از تشییع

 جنازه همسر آیت الله منتظری

آیت الله منتظری

تشییع جنازه آیت الله منتظری در آخرین روز آذرماه گذشته به صحنه قدرتنمایی هوادران جنبش اعتراضی ایران تبدیل شد

در حالی که فرزندان آیت الله حسینعلی منتظری می گویند که قصد دارند پیکر مادرشان را روز یکشنبه ۸ فروردین از بیت آقای منتظری تا حرم حضرت معصومه تشییع کنند، مقامات امنیتی قم با این امر مخالفت کرده اند.

سایت اینترنتی دفتر آیت الله منتظری روز شنبه ۷ فروردین از درگذشت ماه سلطان ربانی، همسر آیت الله منتظری خبر داد و اعلام کرد که مراسم تشییع جنازه او ساعت ۱۰ صبح روز بعد برگزار خواهد شد، اما به گفته احمد منتظری، مسئولان اداره اطلاعات و دادگاه ویژه روحانیت قم با مراجعه به بیت آقای منتظری از آنها خواسته اند که مراسم تشییع را به صورت محدود و تنها در نزدیکی محل دفن انجام دهند.

احمد منتظری، فرزند آیت الله منتظری به بی بی سی فارسی گفت: "دوستانه به آنها گفتم که برای نظام و خودتان مسئله درست نکنید. با توجه به تعطیلات نوروزی، تشییع جنازه آنچنانی نخواهد بود و شما با این کارتان برای نظام، مردم و ما مسئله درست می کنید، ولی متأسفانه قبول نکردند".

به گفته آقای منتظری، مسئولان امنیتی خواسته اند که پیکر همسر آیت الله منتظری با ماشین به گلزار شهدای قم منتقل شود و تنها از فاصله ۱۵۰ متری توسط تشییع کنندگان تشییع شود.

او گفت: "این کار غیر معمول است و ما هنوز قبول نکرده ایم. فعلا قرار است مراسم خود را به همان ترتیبی که اعلام کرده بودیم برگزار کنیم".

آیت الله منتظری که سرشناس ترین مرجع تقلید منتقد حکومت ایران به شمار می رفت اواخر آذرماه سال گذشته خورشیدی درگذشت و مراسم تشییع جنازه او به صحنه قدرتنمایی هواداران جنبش اعتراضی ایران، موسوم به "جنبش سبز" تبدیل شد.

پس از آن حکومت ایران از بیم حضور گسترده مخالفان دولت، از برگزاری مراسم ترحیم برای آیت الله منتظری در شهرهای اصفهان، شیراز و زنجان جلوگیری کرد.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم فروردین 1389ساعت 14:55  توسط علیر ضا  | 

همسر عمادالدين باقي در گفت و گو با ايسنا

به نقل از حجت‌الاسلام سيد حسن


خميني :


اعترافاتي مبني بر قتل مرحوم حاج


سيد احمد خميني وجود داشته است

عمادالدین باقی: خشونت‌های وقایع اخیر شانس گسترش بحث لغو اعدام را کاهش داده است

حجت‌الاسلام سيد حسن خميني با ارسال نامه‌اي خطاب به عمادالدين باقي، حضور آقاي نيازي رياست سازمان قضايي نيروهاي مسلح در دفتر ايشان و اعلام اين كه اعترافاتي مبني بر قتل مرحوم حاج احمد خميني وجود داشته را تأييد كرد.

فاطمه كمالي سرايي، همسر عمادالدين باقي در گفت و گو با خبرنگار سياسي ايسنا، ضمن بيان اين مطلب اظهار داشت: يكي از مهمترين موضوعات محاكمه‌ي عمادالدين باقي طرح مسأله‌ي مشكوك بودن در گذشت مرحوم حاج سيد احمد خميني به استناد خبر ملاقات آقاي نيازي با فرزند و يادگار امام (ره)‌ بود و بعد از كشمكش‌هاي فراوان دادگاه بر اين اساس كه خبر عمادالدين باقي درباره‌ي ملاقات مزبور كذب بوده مبادرت به صدور رأي محكوميت در اين مورد براي وي كرد.

وي افزود: بنابراين عماد‌الدين باقي با نگارش نامه‌اي در تاريخ ‌١٨/٥/٧٩ اظهارات خود و رياست دادگاه شعبه‌ي ‌١٤١٠ را ذكر و از حجت‌الاسلام سيدحسن خميني در همين زمينه استفسار كرده است كه متن پاسخ ايشان كه از طريق مؤسسه‌ي تنظيم و نشر اثار حضرت امام(ره) به وي ابلاغ شده به اين شرح است: “جناب آقاي عمادالدين باقي، با سلام، علي‌رغم آن كه فكر مي‌كردم اعلام شفاهي مطالب به رياست دادگاه كافي باشد، لكن به جهت آن كه حقي ضايع نگردد اعلام مي‌كنم: حضور آقاي نيازي در دفتر و اعلام اين كه اعترافاتي مبني ‌بر قتل مرحوم يادگار امام موجود است، صحيح مي‌باشد چنان كه خود آقاي نيازي هم به اين مطلب تصريح كرده‌اند، اما سخنان ديگر آن جلسه و همچنين صحت آن مطالب داستان ديگري است كه مربوط به موضوع (استشهاد شما) نيست.“

همسر عمادالدين باقي، خاطرنشان كرد: وكيل پرونده، عمادالدين باقي نيز بر همين اساس در تاريخ ‌٣١/٥/٧٩ لايحه‌ي اعتراضيه‌اي را خطاب به رياست محترم دادگاه تجديد نظر استان تهران تقديم كرده و اظهار داشت: با توجه به اين كه طبق اصل ‌١٦٨ قانون اساسي و ماده‌ي ‌٣٤ قانون مطبوعات مصوب سال ‌٦٤ به جرايم ارتكابي به وسيله‌ي مطبوعات در دادگاه علني صالحه و با حضور هيأت منصفه رسيدگي مي‌شود و با توجه به اين كه دادگاه رسيدگي كننده به اين پرونده اين شروط را رعايت نكرده، بنابراين دادنامه‌ي صادره مخدوش است بنابراين بايد نقض شود.

وي افزود: وكيل پرونده استنباط قاضي پرونده از مقالات ايشان را بر خلاف نظر بسياري از مجتهدان و عرف متشرع دانسته و گفته بود ادعاي شكات به تنهايي دليل صدور حكم نيست بنابراين تقاضاي صدور حكم برائت موكل خود را دارم.

وي در ارزيابي رأي دادگاه بدوي گفت: رأي اين دادگاه قضايي نبوده و به استدلال‌هاي آقاي باقي كمترين توجه نشده است. عمادالدين باقي در دفاعيات مشروح خود، جلوگيري از ادعاهاي مدعي‌العموم را با استناد به ادله‌ي حقوقي و فقهي، پاسخ داده بود اما متأسفانه در دادنامه ، در مواردي خلاف واقع رأي صادر شده بنابراين رأي صادره بيش از هر چيز به يك كيفر خواست شبيه بود و آقاي باقي و وكيل محترمشان در لايحه‌ي تجديد نظر جواب مستدلي به كيفرخواست دادگاه بدوي دادند.

فاطمه كمالي احمد سرايي در ادامه افزود: عمادالدين باقي مدام در جلسات دادگاه از قاضي مرتضوي تقاضاي وقت و فرصت براي ارايه‌ي ادله‌ي لازم مي‌كرد .

همسر عمادالدين باقي پيرامون آخرين وضعيت همسرش در زندان گفت: متأسفانه طرح جداسازي زنداني‌ها و گماردن زندانيان متناسب با وضعيت زندانيان رعايت نمي‌شود البته روحيه‌ي باقي خوب است اما زنداني شدن نويسندگان و روزنامه‌نگاران براي مدعيان حقوق بشر و دموكراسي يك آزمون است.


+ نوشته شده در  دوشنبه دوم فروردین 1389ساعت 9:56  توسط علیر ضا  | 

مهدی کروبی در پیام نوروی خود به انتقادات  آیت الله خامنه ای پاسخ داد.

مهدی کروبی در این پیام از آیت الله خامنه ای انتقاد کرده که پیش تر گفته بود همه باید در کشتی نجات نظام باشند. مهدی کروبی گفته وقتی روحانی وشخصیت های نظام به جنتی ، احمد خاتمی و محمود احمدی نژاد منحصر شود دیگر نمی توان شعار داد کشتی نظام. باید گفت ، قایق نظام !

با کیفیت بالا

.

با کیفیت پایین


+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 10:52  توسط علیر ضا  | 

صحبتهاي مهدي كروبي در مورد پرونده قتل هاي زنجيره اي در زماني كه رياست مجلس را برعهده

داشت



جهت نمايش ويدئو در يوتوب اينجا كليك كنيد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 19:36  توسط علیر ضا  | 

حکم اعدام برای 6 نفر از متهمان روز عاشورا
دادستان تهران تعداد محكوم به اعدام شدگان در حوادث روز عاشورا را شش نفر اعلام كرد و گفت: هم‌اكنون احكام اين شش نفر در دادگاه تجديد نظر است و طبيعتا بعد از قطعيت درباره آنها تصميم‌گيري مي‌شود.

به گزارش خبرگزاري فارس از قم، عباس جعفري دولت‌آبادي يكشنبه شب در ديدار قضات دادسرا و محاكم انقلاب تهران با ‌آيت‌‌الله نوري همداني طي سخناني با اشاره به حوادث بعد از انتخابات اظهار داشت: حوادثي كه در سال جاري در كشور از جمله در تهران رخ داد موجب تأثر همه مردم به ويژه علما شد.

وي با اشاره به شعار دستگاه قضا مبني بر «استقلال دستگاه قضايي در اقدامات و حاكميت قانون مبتني بر شرع مقدس و فقه جعفري» خاطرنشان كرد: نظام قضايي كشور در ابتدا در برخورد با جريانات به وجود آمده و افرادي كه به بهانه انتخابات اعتراضاتي را مطرح مي‌كردند با مدارا رفتار كرد و سعي در مهار جريانات سياسي و كنترل اعتراضات خياباني داشت.

دادستان تهران ابراز داشت: اما طرح شعارهاي انحرافي و تداوم تجمعات بي‌دليل و هر روزي را بهانه كردن براي اعتراضات به نظام اسلامي موجب شد دستگاه قضايي تدريجا به عقيده برخي توجه بيشتري كند، آيا واقعا اينها به دنبال انتقاد هستند و يا مسائل ديگر.

وي افزود: اما حوادث عاشورا پرده‌ها را كنار زد و مدعياني كه خود را پس انتخابات پنهان كرده بودند دست‌هايشان رو شد و آنها را رسوا ساخت.

جعفري دولت‌آبادي خاطرنشان كرد: اينكه دشمنان ما فكر مي‌كردند مي‌توانند با تعرض به مقدسات و هتك امور ديني كار نظام ديني را يك سره كنند خواب و خيالي بيش نبود.

وي تصريح كرد: با حضور علما و مردم در صحنه و تصميم جدي دستگاه قضايي، سياست جدي و محكمي براي مقابله با افرادي كه به خيابان‌ها آمدند و اركان نظام اسلامي را مورد تعرض قرار دادند، آغاز شد.

دادستان تهران افزود: با توجه به سياست‌هاي جديد اتخاذ شده، رسيدگي سريع به پرونده و اتهامات تمام كساني كه بعد از عاشورا بازداشت شده بودند در دستور كار قرار گرفت.

جعفري دولت‌آبادي در ادامه توجه به رأفت و رحمت اسلامي را در رسيدگي به پرونده‌ها مورد تأكيد قرار داد و اظهار داشت: اگرچه نظام قضايي ما بعد از حوادث عاشورا شدت عمل بيشتري در تحقيقات و بازداشت‌ها به خرج داد اما با اين حال توجه ويژه‌اي به رأفت و رحمت اسلامي داشت.

وي ابراز داشت: كساني كه به اشتباه خود پي‌بردند و از اين اشتباه ابراز ندامت كردند و ما نيز احساس كرديم اين افراد در فضاي جو زده‌اي اقدام به برخي رفتارها كردند به آنها كمك و آزادشان كرديم.

وي با اشاره به حضور پرشور مردم در حماسه 9 دي و راهپيمايي 22 بهمن و حمايت همه‌جانبه از نظام اسلامي گفت: وقتي مردم عشق و ارادت خود را به نظام اسلامي نشان دادند، ما نيز سعي كرديم با كساني كه از اشتباهات خود ابراز پشيماني كردند رفتار ملايمت‌آميزي داشته باشيم.

*نظام اسلامي در كمال اقتدار معارضان را بر سر جاي خود نشاند

جعفري دولت‌آبادي همچنين تأكيد كرد: در مقابل كساني را كه عضو گروهك‌ها‌ و سازمان‌هاي ضدانقلاب بودند و با طرح و برنامه‌ريزي سعي كردند اساس و اركان نظام جمهوري اسلامي را مورد تعرض قرار دهند، محاكمه كرديم.

وي تصريح كرد: امروز نظام اسلامي در كمال قدرت و اقتدار مخالفان و معارضان را بر جاي خودشان نشانده است و مردم ديگر اجازه نمي‌دهند اين حوادث در كشور تكرار شود.

دادستان تهران خاطرنشان كرد: اميداريم سال آينده با دعاي علما و مردم سالي پر از تلاش و بركات براي مردم و نظام اسلامي ما باشد.

وي در بخش ديگري از سخنان خود اظهار داشت: اميدواريم با پايان يافتن اين حوادث دستگاه قضايي در ساير حوزه‌هاي مربوط به خود مانند فساد‌هاي اخلاقي و اجتماعي وارد شود و به وظايف محوله عمل كند.

جعفري دولت‌آبادي در پايان از حضرت آيت‌الله نوري همداني به عنوان مدافع جدي ولايت تقدير كرد و گفت: مواضع و روشنگري‌هاي آيت‌الله نوري همداني موجب دلگرمي قضاتي است كه پاي نخست مبارزه با مخالفان نظام به شمار مي‌روند.

* 6 نفر از متهمان روز عاشورا محكوم به اعدام شدند

دادستان تهران تعداد محكوم به اعدام شدگان در حوادث روز عاشورا را شش نفر اعلام كرد و گفت: هم‌اكنون احكام اين شش نفر در دادگاه تجديد نظر است و طبيعتا بعد از قطعيت درباره آنها تصميم‌گيري مي‌شود.

عباس جعفري دولت‌آبادي به ارائه گزارشي از نحوه رسيدگي به اتهامات بازداشت شدگان روز عاشورا پرداخت و با اشاره به صدور 250 كيفرخواست براي متهمان حوادث عاشورا اظهار داشت: با سرعت بخشيدن به فعاليت‌هاي دادگاه‌ها بسياري از افراد مرتبط با حوادث روز عاشورا سريعا محاكمه شدند.

وي خاطرنشان كرد: امروز تنها 100 نفر در دادسراهاي ما منتظر رسيدگي به پرونده‌هاي‌شان و صدور كيفرخواست هستند كه اميدواريم براي اين تعداد نيز هرچه زودتر تعيين تكليف شود.
وي در بخش ديگري از سخنان خود تعداد محكومين به اعدام در حوادث روز عاشورا را شش نفر اعلام كرد و ابراز داشت: هم‌اكنون احكام اين شش نفر در دادگاه تجديدنظر است و طبيعتا بعد از قطعيت درباره آنها تصميم‌گيري مي‌شود.

جعفري دولت‌آبادي افزود: احكام زيادي در ارتباط با كساني كه دستگير شدند صادر و طبق قانون اعلام شده است كه البته اين افراد نيز طبق قانون مي‌توانند در دادگاه‌هاي بالاتر اعتراض كنند.
وي با اشاره اينكه رفتار ما با متهمان كاملا در چارچوب مقررات نظام اسلامي است، بيان داشت: متهمان حق بهره‌مندي از ديدار با خانواده، استفاده از تلفن و همچنين ملاقات‌هاي حضوري را طبق مقررات دارند.

دادستان تهران يادآور شد: با وجود تبليغات كذبي كه رسانه‌هاي بيگانه عليه ما مي‌كنند و به دنبال نشان دادن بدرفتاري نظام اسلامي با زندانيان هستند با كمال افتخار اعلام مي‌كنم كه امروز نظام اسلامي بحمدالله توانسته رفتار خوبي با متهمان در چارچوب مقررات اسلامي داشته باشد.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 12:27  توسط علیر ضا  | 

ناگفته های پرونده باند عشرت شایق نماينده مجلس هفتم در گفتگو با خانم ر.م،

امروز

بازپرس شريفي بعدازظهر روز گذشته (شنبه) در يك نشست خبري وضعيت پرونده متهمان مربوط به يك باند جاعل را تشريح كرد كه با سوء‌استفاده از موقعيت يك نمايند مجلس خبرگان رهبري و اخذ احكامي از اين نماينده، اقدام به جعل عنوان، كلاهبرداري، بازداشت غيرقانوني و سوء استفاده كرده‌اند.

به گفته شريفي، متهم اول پرونده كه فردي به نام "محمدرضا مدحي تازه كند" معروف به "حسيني" مسئول دفتر آيت الله اروميان نماينده مردم تبريز در مجلس خبرگان رهبري مي‌باشد به همراه 9 تن ديگر توسط وزارت اطلاعات دستگير شدند كه البته همگي با پرداخت قرار وثيقه آزاد مي‌باشند.

در اين نشست خبري كه در محل مجتمع قضايي ويژه امور اقتصادي برگزار شد، دو تن از شاكيان خصوصي اين پرونده نيز حضور داشتند.

خانم "ر. م" دختري حدوداً 25- 26 ساله يكي از شاكيان بود كه در خصوص بازداشت غيرقانوني، تهديد به ازدواج اجباري و نگهداري‌اش در محل غيرقانوني و ايذاء و اذيت و توهين و بازجويي غيرقانوني، اعلام شكايت كرده است.

وي با توجه به اينكه از پرستاران بيمارستان مهر مي‌باشد، مديريت اين بيمارستان نيز در اين ارتباط شكايتي را تسليم دادسرا نموده است.

بازپرس شريفي درباره اين شكايت گفته بود كه آقاي حسيني با وجود كه چهار همسر داشته است، با فريب و تهديد از اين خانم درخواست ازدواج نمود.

پس از خاتمه مصاحبه بازپرس پرونده، خبرنگاران حاضر گفت و گوي كوتاهي را با خانم "ر. م" ترتيب داده اند كه در پي مي‌آيد:

به گفته وي ماجرا از آنجا آغاز شد كه آقاي حسيني به دليل كسالتي، در بيمارستان مهر بستري مي‌شود.

خانم "ر. م" درباره مسايل حاشيه اي حضور وي در بيمارستان گفت: به هنگام بستري وي، حدود 15 نفر دايم به اتاقش رفت و آمد مي كردند و معمولاً اتاقش مملو از افراد مختلف بود.

آقاي حسيني معمولاً افرادي را كه براي اولين بار براي عيادتش مي‌آمدند به پرستاران معرفي مي‌كرد.

وي همچنين هر پرستاري را كه وارد اتاقش براي انجام كار مداوا مي‌شد به اصرار احكام خود را نشان مي‌داد. محتواي اين احكام به گونه اي بود كه براي همگان غيرعادي به نظر مي رسيد.

همكاران من از ترس، حاضر نبودند به اتاقش بروند و بيشتر اوقات من كه از نظر سني از همكاران شيفتم بزرگتر بودم كارهايش را انجام مي‌دادم.

بعد از مدتي آقاي حسيني يك پيشنهاد كاري به من داد و گفت كه ما در حال تشكيل يك تيم پزشكي هستيم (البته يك پزشك دايم با وي بود). اين تيم وظيفه‌اش حفاظت از جان من و يكي دو نفر ديگر است. اعضاي اين تيم با ما به مسافرت خارجي مي‌روند و امكانات خوبي در اختيارشان قرار خواهد گرفت.

من در واكنش گفتم كه بايد فكر كنم ولي پس از مدتي احساس كردم كه اين پيشنهاد خيلي مشكوك است چرا كه براي حفاظت جان يك نفر كه مسئولي هم به نظر نمي‌رسد يك تيم پزشكي لازم نيست. بعد از اين پاسخ اصرار و تهديد از جانب همراهانش مطرح شد.

سئوال ديگري درباره نحوه بازداشت وي مطرح شد، و وي پاسخ داد: من در ساعت هفت شب بابت شيفت كاري خود به بيمارستان مراجعه كردم كه ديدم از اتاق سوپر وايزر به من زنگ زدند.

به پايين كه رفتم ديدم يك آقايي كه قبلاً در جريان ملاقات با آقاي حسيني در زمان بستر‌ي‌اش در بيمارستان حضور مي‌يافت به همراه دو مرد و يك زن در اتاق ايستاده و حكم جلب دادستاني را به من نشان دادند. البته حكم با نام من بود ولي بالاي سربرگ را لوله كرده بودند.

من هم به سوپر وايزر گفتم كه من هيچ مشكلي ندارم و به من اعتماد كرده و از من حمايت كنيد و اجازه ندهيد مرا از اين جا ببرند.

سوپروايزر در پاسخ به سخن من گفت كه هيچ كاري نمي‌توانم بكنم چرا كه در اتاق را بسته اند و من نمي‌توانم با كسي تماس بگيرم.

در پي مقاومتي كه كردم ديدم، مي‌خواهند مرا دست بند بزنند ولي من براي حفظ آبرويم در محيط بيمارستان، اعلام آمادگي كردم كه با شما خواهم آمد.

هنگامي كه از اتاق بيرون آمديم به من گفتند كه برنامه ما با دستور آقاي حسيني انجام مي‌شود و شما مي‌بايست از طريق وي اقدام كنيد.

در داخل ماشين، پس از بستن چشمان من چيزي شبيه گوني نيز بر سر من انداختند ولي ديدند كه دارم خفه مي‌شوم، گوني را بالاتر كشيدند.

مرا به يك ساختماني كه احساس مي‌شد نزديك بيمارستان واقع است، هدايت كردند و در اتاقي روي صندلي نشاندند به نحوي كه پايم به ديوار برخورد مي‌كرد.

مرد چاقي كه به عنوان بازجو عمل مي‌كرد با برداشتن گوني از سرم و باز كردن چشم بندم با لحني خيلي وحشتناك گفت كه اگر برگردي و پشت سرت را نگاه كني، محكم به صورتت خواهم زد كه دندانهايت بشكند.

وي سئوالاتي را به صورت كتبي مطرح مي كرد كه من مي‌بايست جواب آن را مي‌نوشتم. در حين بازپرسي يك دفعه در كنار گوش من داد مي‌زد و بارها يك دستگاهي را كه جرقه مي‌زد به طرف صورتم مي‌زد و مي‌گفت مي‌داني اين چيست؟

يكي دو بار هم صندلي‌ام را نا به هنگام جا به جا كرد كه نزديك بود بيافتم و بارها به من توهين كرد.

سئوالاتش از اين زاويه بود كه بدانند من با چه كسي ارتباط داشته و مسايلي را به من مرتبط بكنند.

در عين حال محور اصلي سئوالات در اين خصوص بود كه چرا پس از اينكه از مكالمات موبايلم بدون اجازه‌ام پرينت برداشته شد، به مخابرات و سپس به اطلاعات مراجعه كردم.

توضيح دادم كه من فقط به مخابرات مراجعه كردم و بقيه مسايل را اصلاً در جريان نبودم اما آنها سئوال مي‌كردند كه چرا مثلاً به كلانتري و يا دادگاه مراجعه نكرده ام.

به من گفتند تو از يك جرياني تغذيه مي‌شود و كسي به تو اين مسير را گفته كه به اين شكل عمل كنيد. من گفتم چون مشكلم در ارتباط با تلفنم بود تصور مي كردم كه بايد به مخابرات مراجعه كنم.

وي سپس در خصوص نحوه آزاد شدنش گفت: با توجه به اينكه سوپروايزر بيمارستان در جريان بود كه اين اقدام از سوي گروه آقاي حسيني صورت گرفت مسئولان بيمارستان را در جريان گذاشت و آنان با آقاي حسيني تماس گرفتند كه وي اعلام كرد، مشكلي نيست و نيم ساعت ديگر وي به محل كار برمي‌گردد.

سرانجام آنان مرا در ساعت 12 شب آزاد كردند.

وي همچنين درباره بروز مشكل در همين ارتباط براي ساير همكارانش گفت: تعدادي از آنها هم تقريباً با اين مشكل دست به گريبان بودند ولي چون خودشان نمي خواهند من درباره آنها صحبت نمي‌كنم.

از جمله موارد قابل ذكر اينكه آقاي حسيني با زور پرستاران را به اتاق برده و از آنها شماره تلفن همراه درخواست مي‌كرد و يا از پرستاران مي‌خواست تا برايش عطر بخرند.

وي درباره ارتباط خانم "عشرت شايق" نماينده مردم تبريز در مجلس شوراي اسلامي با آقاي حسيني گفت: وي از ساعت هفت شب تا 2 بامداد به اتاقي كه آقاي حسيني بستري بود، رفت و آمد داشت.

من اسم او را نمي‌دانستم ولي مي‌دانستم وي نماينده مجلس بوده و با اين افراد در ارتباط مي‌باشند اما در زمان بازجويي يكي از متهمان اسم وي را به زبان آورد.

وي افزود: ارتباط آنها عجيب و غريب بود، حتي يك بگو مگو بين خانم شايق و آقاي حسيني در بيمارستان صورت گرفت كه بخش (بيمارستان) را به هم ريخت.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 10:32  توسط علیر ضا  | 

هوشنگ کردستانی


نوروز، این میراث ملی فرا می رسد


نوروز بزرگترین جشن ملی ایرانیان و روز لبخند طبیعت بر جهان هستی است. این کهن ترین میراث ملی و نماد فرهنگی، یکی از ستون های استوار پیوند اقوام ساکن فلات ایران در درازای تاریخ بوده است.

بزرگداشت نوروز و آئین های آن نه تنها در گستره جغرافیایی کنونی ایران میان اقوام کُرد، لُر، بلوچ، ترکمن، گیلک، فارس، آذری، اعراب خوزستانی و پیروان ادیان و مذاهب گوناگون مانند : شیعیان، سُنی ها، مسیحیان، زرتشتیان، یهودیان واهل طریقت و... جشن گرفته می شود بلکه از محدوده جغرافیای کنونی ایران بسی فراتر رفته از بزرگترین آئین های ملی در گستره فرهنگ ایران بزرگ است.

گستره برپایی و گرامی داشت نوروز از امارات نشین های جنوب خلیج فارس در جنوب تا تاجیکستان، ترکمنستان، ازبکستان و بخش هایی از ترکستان و ایالت های جنوبی چین، در شمال، گرجستان، آذربایجان شمالی، عراق و بخش هایی از ترکیه در شمال غرب، و پاکستان و افغانستان و نیز پارسیان هند در شرق را نیز در بر می گیرد. در سال های پس از تسلط استبداد مذهبی که باعث مهاجرت میلیون ها تن از ایرانیان به کشورهای بیگانه به ویژه اروپایی و آمریکای شمالی گردید، آئین های نوروزی میان ایرانیان ساکن غرب هم برگزار می گردد.

ملت سرفراز ما در درازای تاریخ پر نشیب و فراز ایران هر زمان در نبودِ یک فرماندهی آگاه، آماده و دلاور هر گاه در نبردی نابرابر در رویارویی با دشمنان دچار شکست های نظامی و سیاسی شده و ناگزیر از تسلیم گردیده، زبان، فرهنگ و آئین های ملی پناه گاه هائی بوده اند که ملت ما پشت آنها سنگر گرفته و به پیکار رهائی بخش ادامه داده است و از همین سنگرها بوده که سرانجام شکست های نظامی و سیاسی را به پیروزی بدل کرده است.

پس از شکست امپراتوری ساسانی برابر عرب های بیابانگرد، در دوران خلافت خلفای اموی که در پی انهدام و نابودی جشن های ایرانی بوده اند، ایرانیان با شهامت و استواری ستایش انگیز نوروز و آئین های آنرا زنده نگاه داشتند.

با انتقال خلافت به عباسیان که با همت ابومسلم صورت پذیرفت، نوروز و آئین های آن همراه با سایر جشن های ایرانی موقعیت و جایگاه خود را در میان مردم بازیافت و حتی به بارگاه خلفا نیز راه پیدا کرد.

در یلداشبِ تاریخ کنونی ایران، باز هم نوروز و آئین های آن هستند که همچون ستاره ای درخشان فراراه آزادیخواهان و کوشندگان فرداهای بهتر و امیدبخش تر می درخشد.

اگر در سال های گذشته، رژیم ملایان چند هفته پیش از فرا رسیدن نوروز مردم را از برگزاری آئین های آن منع و آنان را تهدید می کردند، امسال این تهدیدها خیلی زودتر آغاز شده اند.

سردمداران نظام از آن وحشت دارند که برخلاف سالروز انقلاب اسلامی، که مردم آن را نه روز جشن ملی بلکه عزای ملی دانسته و با وجود دعوتِ بازندگان انتخابات ریاست جمهوری اسلامی و حامیان آنها به خیابانها نیامدند، اکنون در روزهای بزرگداشت آئین های نوروزی عظمت مخالفت و قدرت کوبنده خود را با حضور در مراسم به نمایش گذارند.

برگزاری آئین های نوروزی امسال، از شب چهارشنبه سوری تا مراسم سیزدهم فروردین فرصت مناسب دیگری است تا شیرزنان، جوانان دلیر و دانشجویان آزاده همراه با دیگر آزادیخواهان این مرز و بوم که سکوت سنگین سال های گذشته خود را به فریادی خشمگین تبدیل کرده اند، این بار نیز فریاد اعتراض خود را نسبت به جنایاتی که به نام دین و مذهب در ایران انجام می شود، رساتر به گوش مردم دنیا برسانند و نشان دهند تا تحقق آزادی فردی و اجتماعی و برپایی نظامی برخاسته از اراده مردم و جدایی دین از حکومت از پای نخواهند نشست.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 10:12  توسط علیر ضا  | 

مهدی کروبی با تاجزاده دیدار کرد+ گزارش تصویری

بعد از حضور میرحسین موسوی و زهرا رهنورد و همچنین سید محمد خاتمی در خانه تاجزاده ، مهدی کروبی نیز با حضور در منزل وی با تاجزاده ملاقات و از مقاومت ۹ ماهه او در زندان تقدیرکرد:

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 9:57  توسط علیر ضا  | 

دکتر محمد مصدق پس از کودتای ۲۸ مرداد در دادگاه نظامی

 محاکمه شد.

کلمه:دکتر محمد مصدق پس از کودتای ۲۸ مرداد در دادگاه نظامی محاکمه شد. او در دادگاه از کارها و نظرات خود دفاع کرد و دادگاه، او را به سه سال زندان محکوم کرد.پس از گذراندن سه سال زندان، دکتر مصدق به ملک خود در احمد آباد تبعید شد و تا آخر عمر تحت نظارت شدید بود.


+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 14:49  توسط علیر ضا  |